در کوچه باغ اندیشه -۱۳۵
زیر قبه عقل
کریم فیضی
 

کسی که روحش از عقلش و عقلش از روحش تبعیت نکند، در دست و پنجه تعارض ها و تناقض ها سرگردان خواهد شد. هیچ راهی جز توازن میان عقل و روح وجود ندارد.

برای مصون ماندن از سرنیزه های جنون، باید زیر قبه عقل آرام گرفت.

ذات جهان تعارض است. اگر اجزاء جهان را در کنار هم بچینیم به کلیتی جز تعارض نخواهیم رسید: تعارض ماده و معنی، تعارض ماده و ماده، تعارض زن و مرد، تعارض زن و زن و به همین ترتیب.

آدمی در تعارض زاده می شود در تعارض زندگی می کند و در تعارض می میرد. تعارض ذات جهان است.

از آن  روکه آدمی از سینه تعارض شیر می خورد، طبیعی است که روزی به شیری بدل شود با پنجه هایی از تعارض.

شاید این حرف خطا نباشد که بگوییم عقل برای تنظیم زندگی مادی است و روح برای تنظیم ابدیت. در عین حال، در زندگی مادی نیز بی نیاز از روح نیستیم.

هیچ روزی در زندگی تکرار نمی شود. هر روزی در زندگی تنها یکبار روی می دهد.

هر روز حادثه ای است که از مشرق جان سربرمی آورد و در مغرب جان تن به غروب می دهد. هیچ روزی در سرای دوبار تکرار نمی شود.

هر روزی که می گذرد، هر لحظه از ما دور می شود، همچنان که گدازه های آسمانی از کرات و کهکشان ها جدا می شوند.

عقل و روح دو بال پرواز آدمی است. گروهی با عقل پرواز سر می دهند و گروهی با روحشان.

بال پرنده عقل و روح آدمی با کوچک ترین بهانه سنگین می شود و از پرواز باز می ماند. آنگاه زمان قفل می شود و زمین تنگ، و گرهی  کور دو بال وجود را در هم گره می کند.

رنجوری آدمی از رنج پذیری اوست. آدمی رنجورترین موجود حیات است و این به دلیل قابلیت شگفت انسان در رنج پذیری است. به نظر می رسد انسان هیچ چیزی را به اندازه «رنج» به خود جذب نمی کند.

ما جذب رنج می شویم و رنج جذب ما و زندگی در گرداب همین جذب و انجذاب به باتلاقی از غصه و اندوه های بجا و نابجا تبدیل می شود که عمر را چونان هیزمی می سوزاند و خاکستر برجای می گذارد.

اندوه باتلاقی است که تمام یا بخشی از زندگی را می بلعد و ناکامی را ارزانی انسان می کند. چه چیزی به اندازه اندوه زندگی را با ناکامی همسفر می کند؟

سوار بر بلم عقل و روح هر روز از منزلی به منزلی می رویم، غافل از اینکه در دریای اندوه راه می سپاریم.

هرکاری را آغاز می کنیم و پایان می دهیم. شروع و پایان هر کاری در دستان آدمی است جز پایان خودش. ما آغاز می شویم اما تمام نمی شویم.
زندگی هر فردی می تواند شعر و سروده او باشد، چونان قصیده  ای حماسی یا غزلی عاشقانه، اگر جامعه بگذارد. تقابل فرد و جامعه، آینه زندگی را کدر می کند.

نشانی قلب تان را در اختیار پرنده اندوه نگذارید. غصه ها لانه ای را که تسخیر کنند، ترک نمی کنند.

در پیچ و تاب زندگی چه راهی جز تاب خوردن و پیچیده شدن پیش پای انسان گشوده است؟ ما ناگزیر از پیچ و تابیم، از آن رو که مقتضای زندگی همین است.

دشوارترین لحظه زندگی زمانی است که آدمی مانند دانه گندم زیر دندان آسیاب غم می افتد. خصلت غم، چنگ زدن به روح و جویدن جسم آدمی است.

اصلی ترین موضوع انسان در زندگی سنگین شدن است که باید جای خود را به سبکی بدهد. غم  و اندوه  انسان را سنگین می کند به گونه ای که از عهده تحمل خود هم برنمی آید. شادمانیی باید تا انسان و زندگی را سبک کند.

غم سنگین است و سنگین می کند. شادی سبک است و سبکی می بخشد. به همین جهت، شادمانی انسان را به آسمان می برد و غم بر زمین می کوبد و به خاک می چسباند.

باید قبول کنیم که چیزی به نام سادگی و بساطتت رخت از جهان بربسته است.

شاعران زیادی درباره عدالت شعر سروده  اند و فیلسوفان، فضیلت  های بی  شماری برای عدالت ذکر کرده  اند اما کسی نگفته است که موتور محرک تاریخ، ظلم است نه عدالت!

انسان در جستجوی قطره  ای آرامش و لمحه  ای خوشی، در اقیانوس زندگی دست و پا می  زند و به چیزی جز ناآرامی نمی  رسد. در جستجوی قطره  ای شادمانی و آرامش در ناآرام  ترین اقیانوس جهان دست و پا می  زنیم تا روزی از روزهای بی  پایان مشرق زمین سپری شود.

کسانی که واژه «عدالت» را با زحمت بسیار روی شمشیرهای «طلا» حک کرده اند، کارشان قابل تحسین است ولی اگر نصف این زحمت و نصف طلای شمشیر عدالت را صرف ظلم دیده  ها می  کردند، شعله عدالت هرگز در دلها خاموش نمی  شد.

زندگی در اصل زندگی با مرگ است. با مرگ همراه است و با مرگ ادامه می  یابد و در نهایت به رنگ مرگ در می  آید.

زندگی خالی از مرگ و عاری از مردن قابل تصور نیست. هرکجا زندگی هست، مرگ هم هست. ما مرگ را با زندگی و زندگی را با مرگ تجربه می  کنیم. به دیگر سخن، با زندگی به ملاقات مرگ می  رویم و در مرگ با زندگی چشم در چشم می  شویم.

زندگی حرارتش را از مرگ می  گیرد. از میل بی  پایان انسان به زندگی می  توان حرارت مرگ را تشخیص داد.

در جایی خوانده  ام: هیچ نومیدی به وسعت نومیدی جوانی نیست. با این حال اگر به جوان فرصت داده شود، نومیدی جوانی مانند مه بامدادی برطرف می  شود. گوینده این سخن را در حق یکی از نقاشان جوان فرانسوی گفته که با کوچک  ترین فرصت به بزرگ  ترین موقعیت رسیده بود. آری مهر فرصتی است که انسان  ها در اختیار هم قرار می  دهند.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ