چمن نق نقو | Ettelaat International Newspaper

صفحه اصلی » کودک و جوان » چمن نق نقو

چمن نق نقو

ماشین چمن‌زنی غمب و غمب و غمب، به راه افتاد.
شروع کرد به داد و بیداد کردن: جلو نیا.
جلو نیا. وای جلو نیا من از سروشکل می‌افتم.
ماشین چمن‌زنی گوش نداد و رد شد. شروع کرد به گریه‌ و زاری. حالا گریه نکن کی گریه کن. ماشین چمن زنی عقب عقب برگشت پیش چمن.
با گریه گفت: «ازت بدم میاد!»
ماشین چمن‌زنی از حرفش ناراحت نشد. گفت: «حالا خودت را توی آب نگاه کن.» و سرش را خم کرد توی آب زلالی که پای درخت جمع شده بود.
چمن چشم‌هایش را محکم بست و فین فین کنان گفت: نه، نگاه نمی‌کنم. می‌دونم، زشت شدم. ماشین اصرار کرد، اما چمن راضی نمی‌شد. عاقبت خسته شد و غمب و غمب و غمب راه افتاد و دور شد. چمن یواش یواش چشم‌هایش را باز کرد.
آب خودش را کشید بالا و به چمن لبخند زد، چشم چمن افتاد به خودش. چه چمنِ سبز خوش رنگی! دیگر ژولیده پولیده نبود. کوتاه و تمیز و یک دست شده بود. خوشش آمد و برای ماشین چمن‌زنی که همچنان مشغول کوتاه کردن سرچمن‌ها بود، دست تکان داد.


Scroll To Top