بُزبُز نمکی | Ettelaat International Newspaper

صفحه اصلی » کودک و جوان » بُزبُز نمکی

بُزبُز نمکی

 

تصویرگر: مونا ترابی سرشت
شنگول و منگل و حبّه انگور ترسیدند. درِ خانه دوباره صدا کرد: تق… تق… تق…
همه با هم گفتند: کی هستی؟
برف شدیدی می‌بارید.
شنگول گفت: نکنه مامان باشه!
منگول گفت: مامان خودش کلید داره!
حبّه‌ی انگور گفت: اگه کلید رو گم کرده باشه چی؟
دوباره در صدا کرد: تق… تق… تق…
صدای پشت در گفت: در رو باز کنید! از سرما تلف شدم!
شنگول گفت: صدات چرا این طوریه؟
صدای پشت در گفت: خب سرما خورده‌ام!
صدام گرفته! مریض‌ام! منگول گفت: نه نه، صدای بزها هیچ وقت نمی‌گیره به ما دروغ نگو!
حبه انگور گفت: من که سرما خوردم اصلا این طوری نشدم تو داری به ما دروغ می‌گی. دوباره در صدا کرد: تق… تق… تق… صدای پشت در گفت: باز کنید! الان گرگ می‌آد!
شنگول خندید و گفت: تو خودت گرگی به ما دروغ نگو! صدات خیلی نتراشیده و نخراشیده است.
منگول گفت: مامان به ما گفته اگر خواستید برای کسی در رو باز کنید؛ بگید دستاشو نشون بده.
دست‌های خانم بزبزنمکی که پشت در داشت از سرما یخ می‌زد؛ یخ کرده بود و می‌لرزید و مثل دو تا شاخه درخت خشکیده شده بود. شنگول گفت: دستتو بده ببینیم؟
بزبزنمکی دست‌هایش را از زیر در نشان آن‌ها داد. دست‌هایش از سرما سیاه شده بود. سیاه و یخ زده و لایه‌ای از یخ و برف دستش را پوشانده بود. منگول گفت: وای وای چه دستایی! مثل دستای گرگ سیاهه.
شنگول گفت: چه دستای لاغری!
حبّه انگور گفت: خب یه آواز بخون ببینیم؟!
بزبزنمکی از شدّت درد و سرما صدایش بیرون نمی‌آمد. هر کاری کرد نتوانست آواز بخواند. صدایی نخراشیده و خشن به زور از گلویش بیرون آمد.
بغض کرده بود؛ می‌خواست گریه کند. با زحمت فراوان صدایی از خودش بیرون آورد. منگول گفت: وای وای چه صدای نخراشیده‌ا ی! شنگول گفت: الان معلوم شد که تو یه گرگ بدجنسی.
حبّه انگور گفت: وای من می‌ترسم!
شنگول گفت: خوب حالا پاهاتو نشون بده ببینیم؟!
پاهای بزبزنمکی هم از سرما کبود و یخ زده بود.
منگول گفت: مامان بزی گفته بود که پاهای گرگه سیاهه!
بزبزنمکی دیگر نتوانست روی پای خودش بماند. ناله‌ای کرد و زمین افتاد و بی‌هوش شد.
برف کم کم داشت روی او را می‌پوشاند که بزبزقندی از راه رسید، او را دید که جلوی در به زمین افتاده بود. او را بلند کرد و با خود به داخل برد.
شنگول و منگول و حبّة انگور که مشغول بازی بودند، چشمشان که به بزبزنمکی افتاد، با هم گفتند: وای بزبزنمکی بود. پس چرا صداش عوض شده بود؟
پس چرا پاهاش سیاه شده بود؟
پس چرا دستاش سیاه شده بود؟ بزبزنمکی را کنار بخاری گذاشتند تا یخ‌هایش آب بشود.
وقتی یخ پاها و دست و صورتش باز شد، بزبزقندی به او یک سوپ داغ داد. وقتی یخ دست‌ها و پاها و صورتش باز شد، دست‌های بزبزنمکی سفید شد.
پاهایش سفید شد و صورتش دیگر کبود نبود.
از آن شب به بعد بزبزقندی تصمیم گرفت قصّه جدیدی تعریف کند. قصّه‌ای که در آن به جای گرگ، یک بز سرماخورده باشد که سرما و برف و یخ، صدایش را نخراشیده و دست‌هایش را سیاه و کبود کرده بود.


Scroll To Top