مادرها | Ettelaat International Newspaper


مادرها

 

توی کـــتابِ من، یک مادر بچه اش را توی سینه اش گرفته است و می بوسد. من کتاب را به مادرم نشان می دهم و می گویم: مادر، این بچه کارِ خوب کرده که مادرش او را می بوسد؟مادر،آن ها را نگاه می کند و می گوید:
نه عزیزم . ، بچه‌هایشان را دوست دارند . آن‌ها همین طوری هم بچه‌هایشان را می بوسند.
وقتی من دستم را دراز می کنم تا کتاب را از مادرم بگیرم، یکدفعه مادر دست‌هایش را باز می کند و مرا توی سینه اش می گیرد
و می بوسد. من با خوشحالی لبخند می زنم. بعد فکر می کنم حرفِ مادر چه‌قدر درست است؛ مادرهــا همــین طوری هم بچه‌هایشان را می بوسند.
هدیه خاله بُزی
توی کتاب من، یک بزغاله دارد تند تند می دود. از او می پرسم : چرا این قدر عجله داری ؟ بزغاله می‌گوید: هیچی ، خوشحالم. دارم می‌روم خانه خاله بُزی.
من می گویم : من هم با تو بیایم؟
بزغاله می گوید : چرا نیایی!
بدو برویم. مــن و بزغاله می رویــم و بــه خــانه خــاله بُزی می‌رسیم. خاله بُزی ما را می بوسد و یکی یک لیوان شیر می‌دهد.
بعد با مهربانی مرا نگاه می کند. یک زنگوله به من
می دهد و می گوید : این هم هدیه من.
هر وقت دلت برای خاله بُزی تنگ شد آن را تکان بده.من زنــگوله رامی گیرم و آن راچــند بار تکان می دهم . زنگوله جرینگ جرینگ می کند.
خاله بُزی می خندد و می گوید : وای چه زود دلت برایم تنگ شد!


Scroll To Top