جاروبرقی | Ettelaat International Newspaper

صفحه اصلی » يادداشت » جاروبرقی

جاروبرقی

در یکی از سال‌های دهۀ شصت، من و دو دوست همراهم، شبی را در روستایی دورافتاده در منطقۀ الموت قزوین بیتوته کردیم. مقصد نهایی ما، قلعۀ حسن صباح بود. اول شب، وارد مسجد گلی روستا شدیم و پس از نماز و اندکی استراحت تصمیم گرفتیم که شب را در همان مسجد بخوابیم. اما یکی از نمازگزاران که حال نزار و تن خستۀ ما را دید، ما را به خانۀ خود دعوت کرد. ما هم رفتیم. شام، نان بود و ماست محلی و پنیر و سبزی. هوای تاریک بیرون، اتاق‌های گلی خانه را محاصره کرده بود و چراغ‌نفتی عتیقه‌ای، یک‌تنه می‌سوخت و نور دل‌انگیزی را در فضای نمناک اتاق پخش می‌کرد. پس از شام و پیش از خواب، پیرمردِ صاحب‌خانه را به حرف گرفتیم و از کار و بارش پرسیدیم. پیرمرد، از کم‌‌آبی رودخانه و مهاجرت جوان‌ها به شهر و خاکی بودن جاده‌های اطراف روستا شکایت‌ها داشت. یکی از دوستان گفت: برای آن‌که جوان‌ها به شهر نروند، باید شهر را به روستا بیاورید. پیرمرد پرسید: شهر را چطور به روستا بیاوریم؟ گفت: مثلا برق‌ بکشید؛ مراکز تفریحی در روستا راه بیندازید؛ کوچه‌ها را آسفالت یا سنگ‌فرش کنید؛ خانه‌های زیبا و بزرگ بسازید… قدم اول هم این است که تلاش کنید به روستای شما برق بدهند. چند جمله‌ای نیز دربارۀ محاسن و فواید برق سخن گفت؛ از جمله اینکه الان در شهر کسی خانه‌اش را با این جاروهای علفی تمیز نمی‌‌کند. همۀ خانه‌ها دارند. همین‌جا بود که پیرمرد خندید. وقتی تعجب ما را دید، گفت: من هر وقت اسم را می‌شنوم، یاد خاطره‌ای در جوانی می‌افتم. اولین بار که اسم به گوشم خورد، گمان کردم که همین جارو‌های علفی خودمان است که به آن برق وصل می‌کنند! حتی چند متر سیم برق پیدا کردم و در صندوق‌خانه نگه داشتم تا اگر روزی برق به روستای ما هم آمد، را راه بیندازم. یکی دو داستان دیگر از همین‌دست که از دوران جوانی و نوجوانی‌اش به یاد داشت، تعریف کرد و حسابی خندیدیم.
شب، موقع خواب، به خاطرات پیرمرد فکر می‌کردم و اینکه این تلقی ساده‌لوحانه از تکنولوژی، کم‌وبیش هنوز در میان ما وجود دارد. هنوز تلقی و تصور ما از پدیده‌های جدید جهان، چیزی شبیه به تلقی آن روستایی ساده‌دل از است. مثلا تصور ما از حکومت، ملت، قانون، امر سیاسی، رقابت، حق الناس، وطن، روابط بین الملل و بسیاری دیگر از مفاهیم، هنوز به‌روز نشده است. هنوز شهروند را رعیت و دولت را رقیب ملت و قانون را وسیله‌ای برای کنترل مردم می‌دانیم. مهم‌تر از همه اینکه به تفاوت‌های انسان جدید و قدیم نمی‌اندیشیم و بر پایۀ این تفاوت‌ها تصمیم نمی‌گیریم. گمان می‌کنیم تفاوت انسان‌‌های پسین با انسان‌های نخستین، فقط در ابزارسازی و نوع تعامل آنها با طبیعت است، حال آنکه شهرنشینی، سفرهای هوایی، تلفن، اینترنت و… کمترین تفاوت انسان مدرن با انسان پیشامدرن است. تفاوت‌های اصلی و مهم‌تر، در جهان‌شناسی و نگاه آن دو به زندگی است. مثلا انسان معاصر، بیش از پیشینیان خود به هزینه‌ها می‌اندیشد و راه‌های کم‌هزینه را می‌جوید. «هزینه» و سنجش آن با آنچه به دست می‌آید، برای او بسیار مهم است. ترازوی او، شاخص‌های ذهنی نیست؛ به ارزش نتیجه نیز می‌نگرد و آن را با هزینه‌ای که باید برای آن بپردازد، مقایسه می‌کند.
همچنین انسان معاصر، برای تعریف حق و باطل فقط به فرهنگ‌نامه‌ها و متون بحثی و درسی مراجعه نمی‌کند. نزد او، باطل یعنی ظلم اجتماعی و نابرابری فرصت‌ها، و حق یعنی آنچه به سود زیست انسانی و آسودگی جامعه و رستگاری همگان است. او دریافته است که جامعۀ گرفتار و مضطرب، هرگز قادر به تشخیص باطل و تمیز آن از حق نیست. چنین جامعه‌ای در چنبر تبلیغات و شعارهای بی‌بنیاد گرفتار می‌‌آید و پی‌درپی بر مشکلات خود می‌افزاید.
باری؛ همچنان که چند متر سیم و اتصال آن به برق، جاروی علفی را جاروی برقی نمی‌کند، زندگی در شهر و استفاده از فناوری‌های جدید نیز کسی را از اعماق تاریخ بیرون نمی‌آورد و فرزند زمانۀ خویش نمی‌کند. برق، آب لوله‌کشی، تلفن، سفرهای هوایی، اینترنت، خودروهای لوکس، و صدها وسیلۀ مدرن دیگر، نشانۀ تمدن نیست. تمدن و مدنیت، شاخص‌هایی دیگر دارد؛ همچون: قانون‌گرایی، احترام به حریم خصوصی انسان‌ها، جایگاه بلند حقوق شهروندی، مسئولیت‌پذیری و پاسخگویی صاحبان قدرت و اختیار، توازن‌سنجی میان هزینه و نتیجه، آزادی اندیشه و بیان و مذاهب، مدارا با دیگران، احترام به حقوق اقلیت‌ها، اهتمام به حفظ محیط زیست و حقوق حیوانات.


Scroll To Top