سیمای فرزانگان در شاهنامه فردوسی | Ettelaat International Newspaper

صفحه اصلی » مقالات » سیمای فرزانگان در شاهنامه فردوسی

سیمای فرزانگان در شاهنامه فردوسی

 

زمین گر گشاده کند راز خویش
نماید سرانجام و آغاز خویش
کنارش پر از تاجداران بود
برش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش
پر از خوب رخ جیب پیراهنش
در آغاز سخن می‌بایست به این نکته یادآور شد که فردوسی بزرگ در شاهنامه در جست و جوی «انسان کامل» نبوده و فرهمندانی را که نام می‌برد، انسان‌هایی هستند که در ایران‌زمین، زیسته و بالیده و با همه خصایص انسانی زندگی کرده‌اند.
حکیم توس در کتاب شاهنامه به گفت و گو و بیان فرزانگی و سرنوشت و زندگانی این فرزانگان پرداخته و سیمای این بزرگان در حماسه‌ها و رویدادهای تاریخی با زیبایی و شکوه فراوان به نظم می‌آید. اینان گاه پهلوانان و شاهان، زمانی دستوران و رأی زنان خردمندند که در پهلوانانی همانند زال، رستم و گیو نمایان است و زمانی در سیمای شاهانی نژاد، و دانشور و اندیشمند همچون ایرج، جمشید، کیخسرو و زنانی خردمند و دانا بمانند فرنگیس مادر کیسخرو، جریره مادر فرود و زنانی پهلوان و دلاور و رزم‌آور به مانند «گردآفرید» جلوگیری می‌نماید. ستم‌رفتگان و ستم‌دیدگان به مانند ایرج و سیاوش از این تبارند.
در تار و پود همه این فرزانگان، دانش، خرد، زورمندی و توانایی، داد و دهش به همراه میهن‌دوستی و جان‌فشانی در راه ایران و ایرانی در هم تنیده شده است. از شمار این بزرگان فرزانه و نژاده،‌گروهی شایستگی فراوانی داشته و در اوج و بلندی فرزانگی جای می‌گیرند که از پهلوانان «رستم» و از شاهان «کیخسرو» می‌باشند.
این برگزیدگان همان پهلوانان و شاهان آرمانی حکیم توس در شاهنامه‌اند. رستم پهلوان‌نژاد، دلیر دلیران و پهلوان یگانه ایران‌زمین است که زورآوری او همراه با بخردی، اندیشه نیک و داد و دهش همراه است. او فرزند زال است، زال پروردة سیمرغ و سیمرغ پرنده رمزآلود شاهنامه و یاری‌رسان رستم در سختی‌ها و گرفتاری‌ها.
شاهنامه، داستان راستین ایران و ایرانی و فراز و فرود ایرانیان در گذر کهن روزگاران است. داستانی پر از آب چشم خردمندانی که با داشتن دانایی، توانایی، خرد و نژادگی نیز نمی‌توانند از دام گناه و خطا به سلامت در گذرند. اسیر سرنوشتند ولی این سرنوشت را نیز گویی خود رقم می‌زنند و خود بازیگر سرنوشت خویشند.
در داوری فردوسی،‌ همه اسیران و دربند این بازی‌اند. آنان که با فره ایزدی‌اند، با کوچک‌ترین نادانی و بیداد به کیفر می‌رسند. گویی خداوند با هیچ‌کس پیمان یاوری جاودانه نبسته است. فردوسی در شگفت از این بازی و فراز و فرود زندگی است. جمشید پادشاه دادگر و فرهمند ایرانی، خردمند و دانا است. یک باره اسیر خودپسندی و خودخواهی می‌شود، خود را خداوند و سزاوار سایش گمان می‌برد و مردمان را به بندگی خویش فرا می‌خواند. فره ایزدی با این گناه بزرگ از او دور می‌شود،‌ سرگردان کوه و بیابان است.
بدین گناه و سرکشی، خداوند ضحاک را سروری می‌دهد. ایرانیان ناتوان و زبون می‌گردند، خشک‌سالی بر ایران‌زمین حاکم و بیداد جایگزین داد می‌شود. تاریک‌ترین دوران رنج و اندوه ایرانیان آغاز می‌شود. می‌باید به کیفر گناه جمشید در بیچارگی و بیماری و بی‌خردی به سر برند. چه آن که خود در این بیداد سهیم‌اند. بر بیدادگر نشوریدند، سکوت پیشه کردند و خاموشی گزیدند.
چنین گفت با سالخورده مهمان
که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستم
چنان گشت گیتی که من خواستم
بزرگی و دیهیم و شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
همه موبدان سرفکنده نگون
چرا کس نیارست گفتن به چون
چه گفت آن سخن‌گوی با فر و هوش
چو خسرو شوی بندگی را بکوش
به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس
به دلش اندر آید زهر سو هراس
به جمشید بر تیره‌گون گشت روز
همی کاست آن فر گیتی فروز
حکیم توس از سیمای فرزانگان سخن می‌راند؛ از نیکویی آنان و فرزانگی و دانایی و توانایی آنان، ولی در شگفت است که به راستی آدمی همراه و همزاد گناه است، راستی و ناراستی، دانایی و نادانی، داد و بیداد، تناوری و سستی همه به مویی بسته است. آن دم که در گمان است که دانا و خردمند است و خود را به یاوری خداوند، باورمند می‌پندارد و خشنود از آن است، یک بار در چنگال اهریمن گرفتار و این داستان آدمی در گذر حیات است.
با این همه فرهمندان و فرزانگان، استاد سخن فردوسی از میان شاهان و پهلوانان شیفتگی و مهر فراوانی نسبت به کیخسرو و رستم دارد.
کیخسرو، شاه شاهان، خردمند خردمندان، دانا و پرهیزگار و نیایشگر یزدان، اهورمزدا در همه کارها یاور اوست با داشتن فرّه ایزدی، فرشتگان یاری رسان اویند. صاحب جام‌جم است، گیتی را در این جام جادویی می‌بیند و بر گذشته و آینده آگاه است. او پادشاهی است که پدر خویش سیاوش را ندیده است و پس از مرگ سوزناک او، چشم به روزگاری می‌گشاید. به یاری مادر و پیران ویسه که او نیز از فرزانگان تورانی است، از مرگ نجات می‌یابد. سرانجام با بالیدن و سیراب شدن از چشمه خردمندی به یاری «گیو» پهلوان ایرانی با مادر خویش فرنگیس از توران به ایران زمین می‌آید، اسب پدر که پیمان بسته است جز به کیخسرو سواری ندهد، او را می‌یابد. از رودخانه خروشان می‌گذرد و پای به ایران زمین می‌نهد. همة اینها جز به یاری یزدان امکان ندارد.
به جیحون گذر کرد و کشتی نجست
به فرِ کیانی و رای درست
به سان فریدون کز اروند رود
گذشت و به کشتی نیامد فرود
این توانایی به هنگام گشادن دیوار «دژ» یک بار دیگر نمایان می‌شود. آنگاه به خواهش کاووس نیای خود می‌بایست دژ جادویی را بگشاید. نامه‌ای را نوشته و بر سر نیزه می‌بندد. از سوی گیو پرتاب می‌شود و دژ گشوده می‌گردد.
یکی نیزه بگرفت خسرو به دست
همان نامه را بر سر نیزه بست
به سان درفشی برآورد راست
به گیتی به جز فرّ یزدان نخواست
بفرمود تا گیو با نیزه، تفت
به نزدیک آن بر شده باره رفت

بنه نامه و نام یزدان بخوان
بگردان عنان تیز و لختی ممان
بشد گیو نیزه گرفته به دست
پُر از آفرین جان یزدان پرست
چو نامه به دیوار دژ بر نهاد
به نام جهانجوی خسرو نژاد
***
شد آن نامه نامور ناپدید
خروش آمد و خاک دژ بر دمید
تو گفتی که رعدست وقت بهار
خروش آمد از دشت وز کوهسار
جهان گشت چون روی زنگی سیاه
چه از باره دژ چه گرد سپاه
حکیم توس در کتاب جاودانه خود ـ همان گونه که آمد ـ در جست و جوی «انسان کامل» نیست. او در تاریکی به دنبال این انسان که کمال آرزوی همة آدمیان است، نبوده و می‌داند با چراغی که در دست دارد، انسان کاملی را که در آرزو دارد، نخواهد جُست. او در داوری خویش در جست‌وجوی انسان آرمانی است که در کیخسرو جلوه یافته است ولی همین خردمند جاودانه اسطوره ایرانیان نیز از خطا و لغزش در امان نیست. می‌داند که طوس پهلوان ایرانی نخست در کینه‌ورزی و تندخویی است. آگاه است که این کینه در دل طوس تبدیل به انتقام از تورانیان شده است.
همه پهلوانان از شهره بودن طوس به تندی و بی‌خردی و پرخاش جویی و خودستایی گواه‌اند. پهلوانی است خودکامه که خود را از نژاد «نوذر» می‌داند. با همه این آگاهی، فرماندهی سپاه را که به توران رهسپار است به او واگذار می‌کند. سپاهی که از نزدیکی کلات، دژ «فرود» فرزند سیاوش و برادر خود است، می‌گذرد. هر چند پیمان می‌گیرد که به نزدیک «دژ» که جایگاه «فرود» است، راه نسپرد و طوس پیمان می‌بندد و پیمان را می‌شکند.
«فرود» بی‌گناه کشته می‌شود، «جریره» بر بالین فرزند پهلوی خود را می‌درد و دژ به آتش کشیده می‌شود. حکیم توس از چرایی این واگذاری سپاه از سوی کیخسرو در شگفت است. این نیز نیمة دیگری از سیمای کیخسرو است.
در سیمای کیخسرو، آن چنان که در شاهنامه آمده است، گفت‌وگو از فرزانه‌ای است که در اوج شکوه توانایی و پیروزی بر دشمنان ایران زمین و آسودگی و آرامش پس از سال‌ها جنگ، کشتار، نابودی شهرها، به جای آن که دلبسته و شیفته توانایی و زورمندی‌های فریبنده گردد که دامی از سوی اهریمن است، از ادامه فرمان روایی بر مردمان در هراس است.
در خرد او فرمان روایی همراه با گناه و لغزش خواهد بود. او از این گناه می‌هراسد و خردمندانه‌ترین تصمیم را می‌گیرد و آن، دست شستن از پادشاهی است. یک هفته در خلوت با خداوند به راز و نیاز می‌پردازد و از آنچه در گذر زمان بر او رفته و آنچه که دیده است، سخن می‌گوید. از خداوند می‌خواهد تا او را در این راه سخت یاور باشد و تنها نگذارد و هشتمین روز بر تخت شاهی نشسته بزرگان ایرانی را فرا می‌خواند.
شب و روز یک هفته بر پای بود
تن آن جا و جانش دگر جای بود
به هشتم ز جای پرستش برفت
بر تخت شاهی خرامید تفت
زال پهلوان پیر و خردمند ایران زمین در شمار پهلوانان و بزرگان ایرانی که با پژوهش پادشاه به درگاه آمده‌اند، پادشاه بی‌نیاز از پند و اندرز نیست. زال به پند پادشاه پرداخته و تصمیم را بخردانه ندانسته و هشدار خود را به پادشاه داده و فرجام کار را به او گوش می‌زند.
به یزدان پناه و به یزدان گرای
که اویست بر نیک و بد رهنمای
نماند درود و نماندت بخت
نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت
خرد باد جان تو را رهنمای
به پاکی بماناد مغزت به جای
سخن‌های دستان چون آمد به بن
یلان بر گشادند یک سر سُخن
که ما هم بر آنیم کین پیر گفت
نباید در راستی را نهفت
همگی یلان و پهلوانان با سخن زال همداستان می‌گردند. کیخسرو اندیشمندانه پاسخ خردمندانه خویش را با پهلوانان ایرانی در میان می‌گذارد. او خود را پیرو دیو نادانی ندانسته، هرچند از تیزی سخن پهلوان پیر در رنج است ولی در سیمای این فرزانه تندی و خشم جای ندارد، آن گونه سخن می‌راند که فرجام کار پیر دستان و همگی پهلوانان از در پوزش در می‌آیند.
چنین گفت از آن پس به آواز سخت
که ای سرفرازان پیروز بخت
سخن‌های دستان شنیدم همه
که بر خواند آن را به پیش رمه
به دارنده یزدان کیهان خدیو
که من دورم از راه و فرمان و دیو
شدم سیر از این لشکر و تاج و تخت
سبکبار گشتیم و برستیم رخت
تو ای پیر بیدار دستان سام
مرا دیو گویی که بنهاد دام
ندانم که باد اَفِره ایزدی
کجا یابی و روزگار بدی
اکنون نوبت اندرز گفتن کیخسرو به ایرانیان و فرا خواندن آنان به دانایی و خردورزی است، ولی این فرزانه جاوید می‌بایست دربارة جانشین خود نیز با مردمان و پهلوانان سخن راند. او دلبستة هیچ یک از فرزندان و خانوادة خویش نیست. «لهراسب» را برمی‌گزیند. او را فرا می‌خواند و با اندرز گفتن او می‌خواهد که ز راه داد و دهش در پیش نگیرد.کار را پایان یافته می‌داند. زمان بدرود گفتن است. لهراسب و پهلوانان همراه اویند ولی چاره کار آن است که خود به تنهایی راه این سفر خود خواسته را در پیش گیرد.
به لهراسب فرمود تا بازگشت
بدو گفت روز من اندر گذشت
تو رو تخت شاهی به آیین بدار
بجز تخم نیکی به گیتی مکار
هر آن گه که باشی تن آسان ز رنج
نه نازی به تاج و نه نازی به گنج
چنان دان که رفتنت نزدیک شد
به یزدان تو را راه باریک شد
همه داد جوی و همه داد کن
ز گیتی تن مهتر آزاد کن
کیخسرو راه گریز و رهایی از خویشتن را برگزیده و رهسپر این راه می‌گردد. مردم خروشان با پهلوانان همراه کیخسرو می‌گردند. پایان کار نزدیک است. این راه، راهی نیست که هرکس بتواند پیرو آن باشد. راه رادمردان و خردمندان و فرزانگان‌اند که به راستی اندک‌اند. اکنون که به کوهسار رسیده است، راه بی‌آب و سخت است؛ نه گیاه و نه درختی. باید دیگران باز گردند و بروند.
بدان مهتران گفت از این کوهسار
همه باز گردید بی شهریار
که راهی دراز است و بی‌آب و سخت
نباشد گیا و نه برگ درخت
به آمد شدن راه کوته کنید
روان را سوی روشنی ره کنید
بدین رنگ بر نگذرد هر کسی
مگر فرّه و بُرز دارد بسی
گذر از این راه جز با فرّه و فرهمندی امکان‌پذیر نبوده و بسیارند کسان که از این فرّه بدورند.
نگشتند از او باز چون طوس و گیو
همان بیژن و هم فریبرز و نیو
برفتند یک روز و یک شب به هم
شدند از بیابان و خشکی دژم
به ره بر یکی چشمه آمد پدید
جهانجوی کیخسرو آن جا رسید
فرزانه جاوید شاهنامه فردوسی در بستر سفر خردمندانه و اهوارایی خویش به همراهان گوشزد می‌کند که راه پایان یافته و روزگار جدایی فرا رسیده و با سر زدن خورشید رهروان، پیر خردمند و فرزانه خویشتن را نخواهند یافت. زمان آرامش و رهایی از قید و بندها، روزگار پایان جدایی‌ها است. زمان یکی شدن و رسیدن به نور. کاری کارستان. نرفتنی چون شهد و شکر شیرین، گریختن از خویشتن خویش به کمال فرزانگی و سیمای جاودانه در اساطیر ایران زمین.
چو خورشید تابان برآرد درفش
چو زر آب گردد زمین بنفش
مرا روزگار جدایی بود
مگر با خروش آشنایی بود
کنون چون برآرد سنان آفتاب
مبینید از این پس مرا جز به خواب
ز کوه اندر آید یکی باد سخت
کجا بشکند شاخ و برگ درخت
ببارد یکی برف ز ابر سیاه
شما سوی ایرانیان نیابید راه
با فراز آمدن خورشید، رهروان زمینی پوشیده از برف را دیدند که فرزانه آنان در سپیدی‌ها دل از تاریکی‌ها بریده بود.


Scroll To Top