…پنجره | Ettelaat International Newspaper

صفحه اصلی » خانواده » …پنجره

…پنجره

اجابت
حاکم شهر برای گردش به بیرون از شهر رفته بود مردی میان سال در زمین کشاورزی خودش مشغول کار بود. حاکم تا او را دید بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند. روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد‎.‎‏ به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند‎.‎
‎‎حاکم گفت بهترین قاطر به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید بعد حاکم از تخت پایین آمد و آرام آرام قدم می‌زد، گفت می‌توانی بر سر کارت برگردی ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده‌ای محکم پس گردن او نواخت. همه حیران از آن عطا و بی اطلاع از حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند‎.‎
حاکم پرسید: مرا می‌شناسی؟
بیچاره گفت: شما حاکم شهر و تاج سر رعایا و مردم هستید‎.‎
حاکم گفت: آیا قبل از این همه مرا می‌شناختی؟ مرد با درماندگی و سکوت به معنای جواب نه سرش را پایین انداخت. حاکم گفت‎:‎‏ به خاطر داری بیست سال قبل با هم دوست بودیم و در یک شب بارانی که در رحمت خدا باز بود دوستت گفت خدایا به حق این باران رحمتت مرا حاکم شهر کن و تو محکم بر گردن او زدی که‌ای ساده دل! من سال‌هاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می‌خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت شهر را می‌خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد‎.‎‏ حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می‌خواستی، این کشیده هم تلافی همان کشیده‌ای که به من زدی‎.‎‏ فقط می‌خواستم بدانی که برای خداوند دادن حکومت شهر یا قاطر و پالان فرق ندارد‎.‎‏ فقط ایمان و اعتقاد من و تو به خداست که فرق دارد‎….‎‏ از خدا بخواه فقط بخواه و زیاد هم بخواه خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست‎!‎‏ اگر به خواسته‌ات ایمان وباور داشته باشی.‏
کار نیک
اگر جای دانه‎‌‎هایت را که روزی کاشته‎‌‎ای فراموش کردی، باران یک روز به تو خواهد گفت کجا کاشته‎‌‎ای. پس نیکی را بکار… روی هر زمینی و زیر هر آسمانی. تو نمی‌دانی کی و کجا آن را خواهی یافت؛ که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می‎‌‎نشیند.‏


Scroll To Top