کوفته‌های خاله شوخا | Ettelaat International Newspaper

صفحه اصلی » کودک و جوان » کوفته‌های خاله شوخا

کوفته‌های خاله شوخا

 

تصویرگر: پرناز کریمی
خاله شوخا فامیل و دوست زیاد دارد. اما از همه بیش‌تر با عمه‌سوری دوست است. هر موقع غذای خوش‌مزه‌ای درست می‌کند، تلفن را بر می‌دارد و …
ـ‌ سلام سوری… بدو بیا این‌جا که ناهار خوش‌مزه‌ای درست کرده‌ام! عمه سوری هم فوری خودش را آماده می‌کند و به خانه او می‌رود. یک روز خاله شوخا کوفته‌های خوش‌مزه‌ای درست کرد و آن‌ها را بیش‌تر از همیشه گرد کرد. آن‌ها واقعا گرد بودند.
از کره ماه هم گردتر… از توپ فوتبال هم گردتر… از تربچه‌های نقلی باغچه عمه سوری هم گردتر.
آن روز خاله شوخا عمه سوری را به خانه‌اش دعوت کرد.
عمه سوری کمی از تربچه‌ نقلی‌های باغچه‌اش چید و شست و با خودش برد خانه خاله شوخا که با غذایشان بخورند.
خاله شوخا سفره را انداخته بود.
نان و قاشق و چنگال را هم گذاشته بود که عمه سوری از راه رسید و گفت: «خیلی گرسنمه. دیگر طاقت ندارم.» و تربچه‌ها را ریخت توی بشقاب و گذاشت سر سفره.
خاله شوخا هم کوفته ریزه‌‌ها را گذاشت سر سفره. یک نگاه به تربچه‌های نقلی کرد. یک نگاه به کوفته‌های ریزه و خندید. عمه‌سوری پرسید:‌ «به چی می‌خندی؟»
خاله شوخا گفت: «هیچی… همین‌طوری.» و دوباره خندید. عمه‌سوری گفت: «اگر نگویی به چه می‌خندی فکر می‌کنم به من و تربچه‌ها می‌خندی و ناراحت می‌شوم.»
خاله شوخا گفت: «یک لحظه فکر کردم این تربچه نقلی‌ها عروس‌اند و کوفته‌ریزه‌ها داماد. ببین چه عروس و دامادهای گردی!»
یکهو وسط سفره عروسی شد.
تربچه‌ها به صف ایستادند و کوفته‌ها یکی یکی آن‌ها را انتخاب کردند. یک تربچه نقلی یک کوفته ریزه.
یک تربچه نقلی یک کوفته ریزه
قاشق‌ها آهنگ عروسی زدند و عروس‌ها ودامادها رقصیدند.
خاله شوخا گفت: «خیالاتی شده‌ام. به‌نظرم رسید تربچه‌ها و کوفته قلقلی‌ها واقعاً عروسی کرده‌اند.»
همین موقع خانم همسایه در زد. خاله شوخا رفت در را باز کرد. خانم همسایه تخم‌مرغ قرضی می‌خواست. خاله شوخا گفت تخم مرغ ندارد. وقتی برگشت دید توی سفره نه کوفته ریزه‌ای باقی مانده نه تربچه‌ای. عمه سوری هم کنار سفره دراز کشیده بود و شکمش باد کرده بود.
خاله شوخا گفت: «کاشکی کمی غذا برای من می‌گذاشتی!»
عمه سوری گفت: «شوخا جان! عروسی تربچه‌ها و کوفته‌ها خیال نبود واقعی بود.
دستی روی شکمش کشید و ادامه داد: «آن‌ها واقعاً عروسی کردند و رفتند سرخانه و زندگی‌شان.»
خاله شوخا نگاهی به سفره خالی انداخت، خندید و گفت: «عجب عمه سوری زبلی!»
خاله شوخا رفت از توی یخچال یک کاسه ماسـت برداشت و با نان خورد و به صــدای سازی که از توی شکم عمه ســوری می‌آمد گوش کرد!


Scroll To Top