از دفترچة خاطرات بچّه‌های امروزی! | Ettelaat International Newspaper

صفحه اصلی » کودک و جوان » از دفترچة خاطرات بچّه‌های امروزی!

از دفترچة خاطرات بچّه‌های امروزی!

 

شنبه:
امشب عمو مجتبی که داروخانه دارد آمده بود خانة ما. همه به او تبریک می‌گفتند. من پرسیدم: «عموجان تولّد شما که چند ماه دیگه است؟»
عمو گفت: «آخه من داروسازم، امروز هم روز رازیه!»
راستش من هم بیشتر روزها راضی هستم؛ بخصوص وقتی می‌توانم غول بازی‌های پلی استیشنم را در همان اولین باری که می‌آیند از بین ببرم، ولی تا حالا کسی به خاطر راضی بودنم از خودم به من تبریک نگفته بود!
یکشنبه:
موضوع را با عرشیا که عاشق بازی‌های دیجیتال است در میان گذاشتم.
عینکش را جابه‌جا کرد و بعد از تفکّر گفت: «من تا وقتی که به فضا نرفتم و یک سیّاره را تصاحب نکنم، به هدفم نرسیدم و از خودم راضی نیستم و کسی هم حق نداره بهم تبریک بگه!» دم غروب، زنگ در خانه‌مان را زدند. عرشیا بود. تا خانة ما یک نفس دویده بود.
نفس‌زنان گفت: «الان من راضی‌ام! تو بازی آنلاین تبلتم، تونستم سیّارة ایکس ۳۳۳ رو با تمام معادن کریستالش تصاحب کنم! می‌شه بهم تبریک بگی؟»
دوشنبه:
بابا داشت با آچار و پیچ‌گوشتی، رادیوی خانه را که خراب شده بود، خراب‌تر می‌کرد. از او پرسیدم: «بابا! شما از خودتون راضی هستین؟»
بابا نفس عمیقی کشید و گفت: «اگه بتونم رادیو رو درست کنم آره!»
بابا مدتی دل و روده رادیو را هم زد و بعد رفت تا خرید کند. وقتی برگشت، مامان گفت: «آفرین مرد! من به وجودت افتخار می‌کنم و ازت راضی‌ام. فکر نمی‌کنم بتونی رادیو رو درست کنی.
امشب می‌تونم دوباره قصة شب را گوش کنم!» بابا، با تعجب به من و مامان نگاه کرد.
طفلکی خبر نداشت وقتی از خانه رفت بیرون، رادیو را همراه با قلّکم بردم سرکوچه دادم آقای تعمیرکار آن را درست کرد.
رادیو را سالم و قلّکم را خالی برگرداندم خانه تا بابا از خودش راضی باشد!
سه‌شنبه:
امروز بدجوری سرماخورده بودم. بابا مرا برد دکتر و بعد هم رفتیم درمانگاه تا آمپول بزنیم… بابا به من گفت اگر موقع آمپول زدنم جیغ و داد نکنم از من راضی خواهد بود و هرچه دلم بخواهد برایم می‌خرد.
اما تا چشمم به سوزن افتاد جیغ زدم. البته آقای آمپول‌زن بالاخره آمپول مرا زد و در حالی که عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کرد، به بابا گفت: «خوب شد رازی، الکل را برای ضدعفونی کردن کشف کرد و گرنه این بچة شما از بس که وول خورد، هرچی میکروب تو درمانگاه بود، می‌رفت تو تنش!»
در آن حال که بغض هنوز گلویم را رها نکرده بود احساس کردم آقای آمپول‌زن، وقتی آمپول کسی مثل مرا می‌زند و پردة گوشش از جیغ‌های ما پاره نمی‌شود، از خودش راضی است!
چهارشنبه:
امروز که همراه بابا رفتیم تا داروی کمیابی که در نسخه‌ام بود را از داروخانة عمو بگیریم، از عمو مجتبی پرسیدم: «عموجان! چرا امروز دیگه کسی به شما تبریک نمی‌گه؟ یعنی امروز از خودتون راضی نیستین؟
نکنه زبونم لال کار بدی کردین؟!»
عمو اول حسابی تعجب کرد ولی بعد که ماجراهایی را که از روز مهمانی خانة ما تا آن موقع داشتم برایش تعریف کردم، از خنده ریسه رفت و آخر سر هم گفت: «اون روزی که همه به من تبریک می‌گفتن، روز بزرگداشت پزشک، فیلسوف و شیمی‌دان بزرگ ایرانی، محمد زکریای رازی بود که به عنوان روز داروساز انتخاب شده، زکریای رازی عناصر شیمیایی زیادی کشف کرده از جمله الکل و اسید سولفوریک!»
بابا با لبخند گفت: «البته اگر آقای رازی هم داروهای کمیابی می‌خواست باید می‌اومد پیش عموی خودت.»
پنج‌شنبه:
امروز من هم از خودم راضی هستم چون به عنوان جایزة آمپولی که زدم، از بابام خواستم کتاب زندگی‌نامة این دانشمند همه فن حریف ایرانی را برایم بخرد.
راستی که مشاهیر بزرگ ما، چه قدر سخت از خودشون راضی می‌شدند!


Scroll To Top