آخرین شماره | Ettelaat International Newspaper

صفحه اصلی » اخبار » آخرین شماره

آخرین شماره

این آخرین شمارة «اطّلاعات بین‌المللی» است. روزنامه‌ای که بیست وسه سال هر روز در خارج از کشور منتشر می‌شد و اوّلین و تنها روزنامة روزانة فارسی‌زبان در خارج از کشور بود، از امروز به علّت کمبود بودجه متوقف می‌شود.
امروز حتّی تصوّر دنیای بدون «اینترنت» کار آسانی نیست. امّا بیست و سه سال پیش که اوّلین شمارهّ «اطّلاعات بین‌المللی» در لندن منتشر شد، هنوز اینترنت جهان‌گیر نشده و به کشور ما هم نیامده بود. نه‌تنها اینترنت که حتّی شبکه‌های تلویزیونی ماهواره‌ای فارسی‌زبان هم راه‌اندازی نشده بودند. به جز چند کانال محدود محلّی که در لس‌آنجلس برنامه‌های تکراری به زبان فارسی پخش می‌کردند، سایر هموطنانمان در اروپا و آمریکا هیچ امکانی برای تماشای برنامه‌های تلویزیون به زبان فارسی را نداشتند. امکان استفاده از رادیو هم نبود. تنها وسایل خبررسانی به زبان فارسی در شهر‌های بزرگ اروپا و آمریکا که میزبان ایرانیان بودند، چند هفته‌نامه (مانند کیهان هوایی و نیمروز و کیهان لندن)، یک ماهنامه(روزگار نو) در پاریس و چند هفته‌نامه و ماهنامه در لس‌آنجلس، واشنگتن و نیویورک بود. کیهان هوایی به صورت هفتگی از ایران ارسال می‌شد و سایر نشریات نیز خبر‌های خود را با تأخیر از خبرگزاری‌ها و مطبوعات داخل کشور برمی‌داشتند، لعابی از عقاید سیاسی خود بر آنها می‌کشیدند و همراه تحلیل‌های متناسب با خط‌مشی سیاسی‌شان منتشر می‌کردند. یک رادیوی فارسی‌زبان هم در لندن داشتیم به نام «اسپکتروم» که هر شب از ساعت یازده تا نیمه‌شب به وقت لندن برنامه داشت و من از یادم نرفته که فرزندان ده و پانزده ساله‌ام که تازه از ایران آمده بودند و در لندن هنوز به غربت، خو نکرده و به شدّت دلتنگ خانواده و دوستان مدرسة خود در ایران بودند، تا دیروقت بیدار می‌نشستند و گوششان را به رادیو می‌چسباندند تا در آن غربت هولناک جدایی و تنهایی، مگر آوایی فارسی و نوایی ایرانی بشنوند و همان یک ساعت برنامة رادیویی را هم روی نوار کاست ضبط می‌کردند تا باز هم بشنوند و در خلوت غربت، اشک بریزند و البته فقط ما نبودیم که دلتنگ وطن می‌شدیم. همه همین‌طور بودند. روزنامه که چاپ شد، هر روز اخبار و عکسها و تصاویر ایران‌زمین را به فاصلة کمتر از یک روز به دست ایرانیان مقیم اروپا و آمریکا رساند. قدری از فاصله‌ها کاست. اندکی شکایت از جدایی را کم کرد، بر زخم دلتنگی مرهم نهاد و آگاهی را افزون کرد و به دورافتادگان از وطن مژده داد که «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ر باز جوید روزگار وصل خویش» و عملاً نیز چنین شد و انتشار روزنامه که تصویر روشن‌تری از جامعة آن روز ایران به دست می‌داد باعث شد تا بسیاری از هموطنان کوچیده از وطن عزم دیار یار کنند.
تحریریة روزنامه در تهران مستقر بود. استفادة از اینترنت هنوز این‌چنین فراگیر و آسان و ارزان نشده بود. صفحات این روزنامه به وسیلة مودم و به کمک چند خطّ تلفن از ایران به لندن ـ و سپس نیویورک ـ مخابره می‌شدند. کاری که همین دیشب چند ثانیه طول کشید تا این صفحات چاپ شود، معمولاً چند ساعت وقت می‌برد. گاهی وقتها خط تلفن در وسط کار قطع می‌شد یا کیفیّت آن خوب نبود و همین باعث می‌شد ساعتی کار مخابرة صفحات به تعویق بیفتد و دلهرة همیشگی چاپ نشدن یا به تأخیر افتادن روزنامه را به دنبال خود بیاورد. با گذشت زمان، تکنولوژی ارتباطات نیز پیشرفت کرد و ارسال صفحات روزنامه از ایران به چاپخانه‌های اروپا و آمریکا آسان و سریع شد. از روند توزیع روزنامه در شهر‌های مغرب‌زمین هم بهتر است در اینجا چیزی نگویم که «یکی داستان است پُر آبِ چشم.» چندی بعد، روزنامه‌ای که در سالهای آغازین به صورت سیاه و سفید چاپ می‌شد، رنگی شد. به قول مطبوعاتی‌ها: چهاررنگ! و خلاصه شکل و شمایل یک نشریة حرفه‌ای و کاملاً امروزی را به خود گرفت و طی کردن این مراحل، شدنی نبود مگر در سایة حمایتهای عاشقانه و بی‌دریغ سرپرست بلندهمّت موسسة اطّلاعات و تلاشهای خالصانة همکارانمان در تهران. از همکارانم گفتم. کاش می‌توانستم از تک‌تک آنان در اینجا نام ببرم. از آنان که بیست و سه سال پیش، کار را با دلهای گرم و دستان پرتوانِ خود آغاز کردند تا کسانی که این را به دستتان رسانده‌اند، امّا واهمه دارم نام بعضی از آنها از ذهن و از قلم بیفتد و به همین جهت از تمامی کسانی که در بخشهای فارسی و انگلیسی تحریریه و نیز در بخشهای فنّی حروفچینی و طراحی و صفحه‌بندی و تصحیح و گرافیک و عکاسی و… سایر بخشها در طول این بیست و سه سال با دلسوزی و علاقه و اشتیاق، یکی از صمیمی ترین محیط‌های کاری را به وجود آوردند، سپاسگزاری کنم که از دور و نزدیک شاهد بوده‌ام چه میزان تلاش و همّت به کار بستند تا کارشان در حدّ توان، آبرومندانه عرضه شود.
نبینی باغبان چون گُل بکارد
چه مایه غم خورَد تا گُل بر آرَد؟
به روز و شب بُوَد بی‌صبر و بی‌خواب
گهی پیراید او را، گه دهد آب
گهی از بهر او خوابش رمیده
گهی خارش به دست اندر خَلیده
به امّید آن همه تیمار بیند
که تا روزی بر او «گُل» بار بیند۱٫٫٫
پرداختن به کارنامة بیست و چندسالة یک روزنامه در این مطلب کوتاه، شدنی نیست و مجالی دیگر می‌طلبد. در اینجا فقط به یک مثال اکتفا می‌کنم و می‌گذرم. در روزگار قبل از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، دیدن حتّی یک کارت‌پستال از تصاویر طبیعت یا آثار باستانی میهن، غنیمت بود و ایرانی دور از وطن را شاد می‌کرد. در طول سالهای گذشته، علاوه بر عکسها و تصاویر خبری و فرهنگی و هنری که در این روزنامه چاپ شده است، فقط در ستون «سرزمین ما» پنج هزار و یکصد و بیست تصویر از گوشه و کنار وطنمان، از آثار باستانی گرفته تا چهرة شاداب شالیکاران و دانش‌آموزان پرنشاط یک مدرسة روستایی همراه با شرح و توضیح در این روزنامه چاپ شد که به خاطر می‌آورم یکی از اوّلین خوانندگانمان ـ مرحوم ایرج فداکار ـ می‌گفت من این عکسها را از روزنامه می‌بُرّم و در آلبومهایی جمع‌آوری می‌کنم تا به فرزندان و نوه‌هایم نشان بدهم که ایران چنین زیبا و متنوّع و دل‌انگیز است.
بعضی از هموطنانی که خبر تعطیل شدن روزنامه را شنیده بودند، از جمله استادان روزنامه‌نگاری در خارج از کشور با تلفن و ارسال نامه و ایمیل مهر و محبت خود را ابراز کرده‌اند که از طرف خودم و تحریریة روزنامه از آنان سپاسگزاری و قدردانی می‌کنم. روزنامه، دوستان فراوان و وفاداری داشت و باعث ایجاد دوستی‌هایی ـ به قول سهراب ـ بهتر از آبِ روان شد. اوّلین ایرانی که به دفتر روزنامه در لندن تلفن زد و انتشار روزنامه را تبریک گفت، آقای ایرج فداکار بود که تا همین چند سال پیش که از دنیا رفت، خواننده و مشترک دائمی روزنامه بود. دلم می‌خواهد از دیگرانی هم بگویم. امّا نمی‌دانم آیا راضی هستند نامشان در اینجا برده شود یا نه و به همین جهت از آنها به اختصار یاد می‌کنم. آقای «ف. ن.» را سالها بعد از انتشار روزنامه در یکی از گردهمایی‌های فرهنگی ایرانیان دیدم. به من گفت که تمامی شماره‌های این روزنامه را از اوّلین شماره جمع‌آوری کرده است، و شما نمی‌دانید این سخن چقدر برایم شیرین بود. خستگی را از تنم و از دلم بیرون کشید. خانم «ض» در لس‌آنجلس آمریکا زندگی می‌کنند. چند سال پیش که چاپ روزنامه در آمریکا متوقّف شد، به دفتر روزنامه در لندن تلفن زدند و خواستار ارسال روزنامه به وسیلة پست شدند. گفتیم از لندن تا لس‌آنجلس چند روز طول می‌کشد و تا روزنامه با پست به دستتان برسد، کهنه شده است و روزنامة کهنه مثل نانِ بیات نیست که باز هم قابل استفاده باشد! گفتند اشکالی ندارد. گفتیم به علّت تحریمهای بانکی آمریکا، امکان ارسال دلار و حوالة وجه اشتراک نیست. چند روز بعد پستچی پاکتی برایمان آورد حاوی یکصد و بیست دلار اسکناس نقد به عنوان هزینة پست کردن روزنامه از لندن به لس‌آنجلس، و از آن زمان تا به امروز خانم «ض» به ارسال پاکتهای خود ادامه داده‌اند و همچنان مشترک و متقاضی روزنامه بوده‌اند و نامشان هنوز در لیست اشتراک ما هست. از جناب استاد «س٫ م. پ» مقیم آمریکا بگویم که از صاحبنظران عرصة ادب و فرهنگ هستند و همواره ما را با نامه‌ها و ایمیل‌های مهرآمیزشان تشویق و ترغیب کرده‌اند. استاد «پ» از اوّلین سالهای انتشار، مشتری و خوانندة پر و پا قرص روزنامه بوده‌اند تا این ، و امثال ایشان کم نداشته‌ایم. مانند جناب «ع٫ پ» مقیم پاریس که هنوز موعد اشتراکشان به سر نیامده، وجه اشتراک سال آینده را برای خودشان و تنی چند از دوستانشان ارسال می‌کردند و همواره هم نگران بودند که مبادا دیر شده باشد! زنده‌یاد جهانگیر بهروز روزنامه‌نگار قدیمی و… بسیاری از نویسندگان و روزنامه‌نگاران حرفه‌ای ایرانی در لندن و پاریس و آلمان و لس‌آنجلس و نیویورک و سان‌فرانسیسکو و واشنگتن و سایر شهر‌های محلّ سکونت ایرانیان در غرب نیز از دوستان مشفق و مشوّق ما بوده‌اند. برای تک‌تک آنان آرزوی تندرستی و نیک سرانجامی دارم.
معتقدم که روزنامه جان دارد. جاندار است. جانداری که هر روز صبح به دنیا می‌آید و غروبِ همان روز، از دنیا می‌رود تا فردایش باز متولّد شود و… تا اینکه سرانجام روزی برسد که دیگر رمقش تمام شود و جانش گرفته شود و دیگر نتواند سر بر آورَد.
«جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر، جانش فزون
جانِ ما از جانِ حیوان بیشتر
از چه؟ زآن رو که فزون دارد خبر
پس، فزون از جانِ ما، جانِ مَلَک
کو منزّه شد ز حسّ مشترک
وَز مَلَک جانِ خداوندانِ دل،
باشد افزون. تو تحیّر را بِهِل!
زان سبب آدم بُوَد مسجودِشان
جانِ او افزون‌تر است از بودِشان»۲
روزنامه جان دارد. جسمش کاغذی است که از مادر طبیعت زاده می‌شود و جانش ـ اگر اهلِ جنانِ راستی و صدق باشد ـ دانش است و خِرَد، که آن را از دَمِ قلمِ انسانِ نیکخواه می‌گیرد و اندرون خسته دلش مملوّ از روشنایی و آگاهی و خبر است و «هر که را افزون خبر، جانش فزون». امروز روز پایان زندگی این پیک جاندار است و بر مرگِ به ناگاهِ یک جاندار نجیبِ مهربانِ نیکخواه، مگر می‌توان نگریست و ننگریست؟ مگر آنکه دل را به توصیة مولانا گرم کنیم که فرمود: «بی‌خویش و بی‌خبر شو! خود از خبر چه آید؟!»
یاد و نام و خاطرة تلخ و شیرین «اطّلاعات بین‌المللی» در دل من و همکارانم همواره خواهد ماند.
چه خوش روزی بُوَد روزِ جدایی
اگر با وی نباشد بی‌وفایی
اگر چه تلخ باشد فُرقتِ یار
در او شیرین بُوَد امّید دیدار
خوش است اندوهِ تنهایی کشیدن
اگر باشد امیدِ یار دیدن۳
پی‌نوشت:
۱و ۳٫ از منظومة ویس و رامین فخرالدّین اسعد گرگانی.
۲٫ مثنوی شریف، دفتر دوم، بیت ۳۳۲۶ تا ۳۳۲۹٫


Scroll To Top