یادداشت
در رثایِ شاعر شیعی و آیینی احمد عزیزی(ره)
علی اکبر کسائیان
 

شاعر شوریده و عارف شیدائی که از آغاز جوانی و همگام با طلوع انقلاب اسلامی، به سرایش اشعار شیعی و نگارش نثر انقلابی و شطحیات اشراقی روی آورد، پس از سال‌ها سخن سرائی و خادمی آئین احمدی ـ درست در سالگرد ۹ سالة صبر و سکوت ایّوبی ـ به خالق ربوبی پیوست تا در سایة سدره و طوبی، غزلخوان و مثنوی سرای بزم بهاری بهشتیان گردد.
آنان که از بادة سخن شورانگیز و اشعار نغز و بدیع عشق آفرین و ترانه‌های تُرد و با طراوت آئینی ـ زنده یاد «احمد عزیزی»، جرعه ای نوشیده اند، نیک می‌دانند که این نابغة آسمان ادب و هنر انقلابی، حیف و صد حیف بود که به این زودی غزل خداحافظی بخواند و صحنة وسیع و پر ظرفیت ادب آئینی و ناگفته‌های اشعار شیعی را از اقیانوس استعداد خارق العاده اش بی نصیب سازد.
در نبوغ ذاتی و جوهرة ناب هنری «حضرت عزیزی» همین بس که وی قبل از رفتن به دبستان، با هوشمندی و دقّت بر روی تلفظ کلمات و آواها و آهنگ آن‌ها صرفاً با تماشای نام خیابان‌ها و تابلوها، در خردسالی کم کم خواندن و نوشتن را یاد گرفت و سپس از نوجوانی با علاقة وافر به کتابخوانی پرداخت و سرودن اشعار را آغاز کرد و برخی را برای مجلّه جوانان فرستاد.
با آن که به قول خودش: دبیرستان را نیمه کاره رها کرد و فقط مدرک رسمی ششم دبستان را داشت، امّا در سایة مطالعات عمیق و مستمر در ادبیات و متون کهن و معاصر نظم و نثر خوض و غور در وادی فلسفه و عرفان، میزان معلومات و جهان بینی اش از بسیاری مدرک داران دانشگاهی افزون‌تر شد و در قامت جوانی فاضل و هنرمند و شاعری توانمند و خوش قریحه در بین معاصران قد برافراشت.
با آغاز انقلاب به تهران کوچید و چندی اشعار و مقالات و شطحیاتش را در روزنامة جمهوری اسلامی منتشر کرد. از آن پس بود که مرحوم عزیزی به جرگة شاعران شاخص شیعی درآمد و سالهائی با حوزة هنری و نشریات متعهّد همکاری نمود. در دهة ۷۰ اشعار و شطحیاتش زینت بخش صفحات کیهان شد. روحیة تلاشگر و آزادگی عاطفی توام با تواضع و مهربانی ذاتی عزیزی، او را به یک جا و مکان و جریدة بخصوص اسیر و وابسته نکرد. شاعری عارف و ادیب فیلسوف و با فراستی بود که فرصت جویی و جاه طلبی در مرامش نبود. قلندر وار قلبش را کف دست می‌گذاشت و تقدیم تهیدستان و بی دلان می‌کرد و به احترام موران، دست ادب بر سینه می‌نهاد و از هر چه رنگ تعلق داشت، آزاد بود.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
گمان ندارم که هیچ ذی حیاتی در زندگی از او رنجیده خاطر باشد جز دشمنان عدالت و صاحبان زر و زور و تزویر که همواره با شمشیر قلم، مردانه در مقابل شان می‌ایستاد.در آثار او اغلب عقل و عشق و عاطفه به هم آمیخته اند. این سخن از اوست: «… روح شاعر، دریای فلسفه و بندر الهام است. شاعران پروانه‌های سرچشمة الهام‌اند که مثل عارفان سخن می‌گویند و عین عالمان رفتار می‌کنند… شعر نامة عاشقانة انسان است به خدا ـ نویسنده باید نوعی بنویسد که دیگران بتوانند ببینند. نویسنده نباید خود را در باغچه تشبیه لای درختان استعاره پنهان کند. مردم با شعر بهتر می‌توانند مناظر اطراف شان را ببینند. راز ماندگاری شاعران بزرگ همین است. شعر شیعی معاصر سرنوشتی جز مکتبی بودن ندارد و شعر باید از عوامزدگی برکنار باشد…»
«عزیزی» در انتخاب مضمون نوجوتر از «نیما» بود و در نازکدلی و سیر در کائنات و طبیعت از «سهراب» سرآمدتر بود با این حال، معجونی از هر دو بود به اضافة حماسه سرائی حمید سبزواری و ساده گوئی باباطاهر همراه با دلواپسی‌های «پروین» و عشق و عرفان مولا که همه را با محبّت و مهر اهل بیت عجین کرده و سبک هنری و راه و رسم ویژه و شاخصی به وی داده بود. او مثنویات نوین عصر حاضر را احیا کرد و در ترانه سرائی و انشای شطحیات، شیدائی می‌کرد.
در سیر تکامل زمانی اشعارش، رخدادهای تلخ و شیرین انقلاب با همة فراز و فرود و طغیان و توفندگی اش نمایان است و او مخلصانه باورهای انقلابی و شور و حال شیعی اش را بدون لکنت و تأخیر، بیان کرده است.
«ولایتمداری» عزیزی از عمق جانش نشأت می‌گرفت آن سان که در سال ۵۹ و در سن ۲۲ سالگی با شنیدن قسمتی از سخنان سحرآمیز و دلنشین امام راحل، عاشق‌تر از پیش، به شوق می‌آید و می‌سراید:
من از آینه، عبرت آموختم
که علم نظر را بیاموختم
بیا آینه شو در این رهگذر
که بینی ره و رهرو و راهبر
و یا پس از حادثة سوء قصد به جان مقام معظّم رهبری چنین می‌سراید:
می رسد این مژده از گلشن به گوش
مرغ حق، هرگز نخواهد شد خموش
در غمت ای راحت روح و روان
دل به درد آمد ـ خدا ـ جان در خروش
رهبر فرزانه و ادیب انقلاب نیز به مرحوم «عزیزی» علاقمند بود تا حدی که در دیدار سالانه با شعرا وقتی جای عزیزی را خالی می‌بیند می‌فرمایند:
«یک غصّه ای شده در دل ما، ماجرای احمد عزیزی»
کفش‌های مکاشفه ـ شرجی آواز ـ خوابنامه و باغ تناسخ ـ ترجمة زخم ـ باران پروانه ـ رودخانة رؤیا ـ ناودان الماس ـ ترانه‌های ایلیایی ـ ملکوت تکلّم ـ سیل گل سرخ ـ روستای فطرت و غزالستان و مقالات متعدد از جمله آثار به چاپ رسیدة این شاعر و ادیب انقلابی و آئینی است.
بذر محبّت روانشاد «احمد عزیزی» از ۳۵ سال پیش در دلم کاشته شد. در سال ۱۳۶۰ زمانی که او جوان ۲۳ ساله‌ای بود و در ویژه نامة فرهنگی هنری روزنامة جمهوری اسلامی شعر و شطحیات می‌نگاشت و این حقیر از شهرستان، سلسله مقالات: (دستان مهربان ـ چشمان آشنا) را برای همان ویژه نامه ارسال می‌کردم، مطالعه اشعار و مقالاتش بر دلم نشست تا روزی که برای بازدید روزنامه به تهران آمدم در تحریریه او را دیدم و در آغوش گرفتم و پس از آشنایی دریافتم که این محبّت و علاقمندی دوسویه است و او نیز لاطائلات!! مرا می‌خواند و…
بعدها در نشریات حوزه و مطبوعات دیگر، آثارش را با علاقمندی دنبال می‌کردم تا سال‌های آغازین دهة ۷۰ که هفتگی او را در تحریریه کیهان می‌دیدم و ارتباط نزدیکتری با هم پیدا کردیم. چون نسیم خوش خبر، می‌آمد و با چهره ای متبّسم آثارش را برای مان می‌آورد؛ نشستی و گپ و گفتی و چای قندپهلوئی بود تا ۳-۲ روز یا هفته ای دگر….. زان سپس نیز در هر جا و مکانی بود، گاه به گاه ـ یا ماه به ماه ـ در جلسات فرهنگی و ادبی همدیگر را می‌دیدیم و این رفاقت و دوستی ادامه داشت تا…..
از ۱۵ اسفند ۸۶ که بیماری و عمل جراحی زمینگیر و نیمه هوشیارش کرد و در تهران به بستر بیماری افتاد و بعد که به بیمارستان امام رضا(ع) کرمانشاه منتقلش کردند مرتب تلفنی جویای احوالش بودم اما دلم نمی آمد که او را با آن حال نزار نظاره کنم، تماشای شیران در شرایط آشفته حالی و از پا افتادگی زیبنده نیست، می‌خواستم شور و حال و هیمنة «احمد» در نشاط و سماع خواندن اشعار عرفانی همچنان در خاطرم مانا باشد.
تمام این ۹ سالی که در بستر بیماری غنوده بود، خواهر زینب سانش «زینب خانم عزیزی» ـ همان که در آثارش از وی به تکریم یاد می‌کند و او را «شمشیر مونث» می‌نامد ـ پروانه وار گرد شمع وجودش به تیمار و پرستاری می‌پرداخت و مادرانه «احمد» را یار و غمخوار بود. حکایت علاقه و وفای این کوه صبر و استقامت در پرستاری برادر باید در تاریخ به طور مستند ثبت شود، تا آیندگان بدانند شیرزنان ایثارگر ایران زمین در همة عرصه‌ها مثل سایر خواهران و همسران صابر و بردبار شهیدان و جانبازان غیور در عشق و وفا تا قیام قیامت ادامه دارد.
از زمانی که آن «عزیز» در اتاق مراقبت‌های ویژه بود در حال بیم و امید گوش به زنگ بودم که کی «احمد» از جای بر می‌خیزد تا غمگنانه برای مان فاطمیّات بخواند، نمی‌دانستم که درست یک روز پس از سالگرد ۹ ساله بیماری مردافکنش (از ۱۵ اسفند ۸۶ تا ۱۶ اسفند ۹۵) در حالی که همه هنوز در حال و هوای ایام فاطمیّه و تعزیت شهادت مظلومة تاریخ بشریت به سر می‌بریم، چشم از جهان می‌بندد و به روضة رضوان می‌شتابد تا در جمع ساکنان سیه پوش اهل جنت، با چشمان بارانی و کلامی آتشین فاطمیّاتش را بخواند:
یاس را آیینه‌ها رو کرده اند
یاس را پیغمبران بو کرده اند
یاس خوشبوی محمد (ص)، داغ دید
صد فدک زخم از گل این باغ دید
عشق محزون علی(ع) یاس است و بس
چشم او یک چشمه الماس است و بس
نیمه شب دزدانه باید در مُغاک
ریخت بر روی گل خورشید، خاک
مدفن این ناله غیر از چاه نیست
جز تو کس از قبر او آگاه نیست

Email this page

نسخه مناسب چاپ