مکتوب هفته
هشت بهشت
(به مناسبت اول اردیبهشت، روز بزرگ‌داشت سعدی)/دکتر محمدعلی فیاض‌بخش
سال پیش در چنین مناسبتی در آستانه‌ی اردیبهشت و به بهانه‌ی بزرگداشت سعدی متنی در این ستون نگاشتم که اقبال عام نیافت، سهل است که خواص نیز در دو گروه در من درآویختند: یک گروه، از همه‌ آنچه در دیوان نفیس و بی‌بدیل او آمده، چنگ به نوادری از گفتارهای وی افکندند. یا خرده بر اعتقادات سعدی آوردند و یا در برخی هجویات و هزلّیاتِ مانده از وی ـ‌که بال مگسی را می‌ماند در پهنه‌ی یک دریا آب زلال ـ‌ به شماتت و مزمّت درنشستند و خلاصه، یک زمزمه روح‌بخش از بدایع و نصایح و حکمت و تربیت در اوج فصاحت و بلاغت را به رشحه‌ای باریک و کدر از ادرارِ ناخواسته یکسره مخدوش و آلوده‌ دیدند.
گروه دیگر به نصیحت و اندرز بر دو نکته انگشت نهادند: یکی آنکه در ستون روزنامه‌ای مردمی و چشمانی سریع‌الگذر(!) باید احترام و ادب و مراعات ذائقه را در نظر آورد و این دکّه‌ی عبوری را با کلاس ادبیات اشتباه نگرفت. دو دیگر آنکه زمانه را نیز باید شناخت و نثر و کلامی را که بیش از هفتصد سال از عمرش گذشته، باید به موزه‌ی ادبیات و تاریخ سپرد و عطای گلستانش را به لقای خزانش بخشید.
در این یک سال صبر پیشه کردم و قفا خوردم و ملالت بردم، لیک از خدای، اردیبهشت دیگری را طلب کردم که به قول خودِ سعدیِ جانم:
پای در زنجیر پیش دوستان
بِه که با بیگانگان در بوستان
در این یک سال، کلیّاتش را که هیچ‌گاه از کنارم دور نمانده، در کنام جانم نشاندم و چندین و چند باره بر صفحاتش آویختم و نفحات انس در لمحاتش ریختم.
کنون خواهید گفت:‌هان ای پسر! این که همان شد! طنطنه‌ای از واژگان تاریخ گذشته و دبدبه‌ای از کوکبه‌ی افول‌کرده! راستی تو را چه می‌شود!؟
راستی می‌خواهید بدانید مرا چه می‌شود؟
وقتی در این روزهای لن‌ترانی، به قول سعدیِ جانم چنان که افتد و دانی، صف‌هایی طولانی از مردمان عالی و دانی را دیدم که به پروایی صادق یا کاذب زنجیره‌ی انسانیِ ثبت‌نام را به سلسله کشیده‌اند، جای جای به حکایات و اشارات گلستان ره کشیدم. از جمله آنکه: «مُشک آن است که خود ببوید، نه آن که عطّار بگوید.» نیز یاد آن عبارت افتادم که شکوه می‌کرد از طبل‌های غازی، بلندآواز و میان‌تهی، یا آنجا که در سیزدهمین حکایت از باب هفتم در «تأثیر تربیت» آورده است: «هندویی نقط‌‌اندازی همی آموخت حکیمی گفت: تو را که خانه نیین است، بازی نه این است!» نیز در باب هشتم در «آداب صحبت» فرماید: خردمندی را که در زمره‌ی اجلاف سخن ببندد شگفت مدار، که آواز بر بط با دُهُل برنیاید و بوی عبیر از گند سیر فرو مانَد.
بلندآواز نادان گردن افراخت
که دانا را به بی‌شرمی برانداخت
نمی‌داند که آهنگ حجازی
فرو مانَد ز بانگ طبلِ غازی
در این نظاره‌ی جان‌گزا با خود گفتم: مرا با کسانی که سعدی را بعد از هشت‌ قرن بنای نبش قبر دارند تا بر اعتقاداتِ نشنیده از او و بافته بر او طعن و تعریض آورند، کاری نیست؛ چرا که بی‌ثمر‌تر از این، کاری نیست. امّا با آن دگر گروه:
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیدار گواهی بدهد کاری هست!
به کسانی که فحوای کلام سعدی را تاریخ گذشته می‌دانند و به ویژه نثر بی‌بدیل او را از ذائقه‌ی فرهنگ و ادب مردمان، شسته و پیراسته می‌خواهند و مدام بر طبل ساده‌خواهی و ساده‌گرایی افراطی می‌کوبند، آیا خبرشان هست که هم در رفتار مردمان جلافت آمده است و هم در گفتارشان سخافت؟ اگر نیامده، پس این مضحکه‌ها چیست؟ و اگر شأن سخن به قهقرا نگراییده، محتوای این فضاهای مجازی را چگونه باید توجیه کرد؟
کاش مردمان ما دوباره گلستان به دست گیرند و هشت باب بهشتش را سیر کنند. «سیرت پادشاهان» را بخوانند تا قدر «اخلاق درویشان» را بدانند و آنگاه به «فضیلت قناعت» پی ببرند و «فواید خاموشی» را بچشند. آن زمان اگر به «عشق و جوانی» هم غرّه شوند، در فصل دیگر از «ضعف و پیری» غافل نگردند. این گونه است که «تأثیر تربیت» را می‌بینند و «آداب صحبت» را می‌فهمند. آیا این همه، دشوار و نشدنی است و آیا تاریخ مصرفش منقضی است؟
بعد التحّریر:
وقتی شنیدم«کاروان حلّه» به شگون زادروز قائد قوم یأجوج و مأجوج، تحفه به نزدیک دیار چین و ماچین چاپار کرد. با خود گفتم: کاش «سیرت پادشاهان» را خوانده بودند!

Email this page

نسخه مناسب چاپ