یادداشت سردبیر
سخنرانی!
علیرضا خانی
جناب عباس آخوندی وزیر راه و شهرسازی، روز پنجشنبه گفت که تولید انبوه مسکن، مشکلات حاشیه‌نشینی را حل نمی‌کند. ما در سیاست جدید وزارتخانه، محله محوری را اصل قرار داده‌ایم. چون این محلات هستند که احساس تعلق، همبستگی و مشارکت بوجود می‌آورند. ضمن این که تا رشد جمعیت شهری متوقف نشود و جمعیت شهرها به ثبات نرسد، نمی‌توان برای کیفیت زندگی برنامه‌ریزی کرد.
حدود یک سال و نیم پیش، در همین ستون طی یادداشتی خطرات نابودی محلات شهری را گوشزد کردیم و البته اینک، جای شکر دارد که وزارت راه و شهرسازی، حفظ و تقویت محلات را سیاست اصلی خود انتخاب کرده است.
«محله» بخشی کوچک از یک شهر است که افراد در آن احساس همبستگی و شبه خویشاوندی دارند. بسیاری از مشکلات را، قبل از رسیدن به مراحل دخالت حکومت، محله‌ها می‌توانند رفع کنند. در قدیم، رفع و رجوع مشکلات مردم، یکی از کارکردهای اصلی محلات بود که نوعاً با روش «ریش سفیدی» انجام می‌گرفت. اگر اختلافی بین افراد محله، رخ می‌داد قبل از رجوع به داروغه و قاضی و والی، ریش سفیدان محله موضوع را حل و فصل می‌کردند. اگر بیماری، گرفتاری مالی یا اختلاف خانوادگی رخ می‌داد، ریش سفیدان محله پا میان می‌گذاشتند و اگر کسانی در محله فقیر بودند، رابطه شبه خویشاوندی افراد محلات، نمی‌گذاشت آنها به بن‌بست برسند، مرتکب جرم شوند یا دست به سوی بیگانه دراز کنند، ریش سفیدان و توانگران محله، بی‌ریا و بی‌چشمداشت، هزینه بیماری را می‌دادند یا قوت و غذا و کفش و لباس فرزندان خانواده‌های محروم را تأمین می‌کردند یا دختران خانواده‌های بی‌بضاعت را، با جهیزیه آبرومندانه به خانه بخت می‌فرستادند…
در بیشتر شهرهای بنیه‌دار و ریشه‌دار جهان، به رغم توسعه تکنولوژیک، هنوز هویت و ماهیت محلات حفظ شده است. محله‌ای که از یک نام محلی برخوردار است، قدمتی تعریف شده دارد، افراد شاخصی در آن زندگی کرده و مرده‌اند، تولیدات و صنایع دستی خود را دارد، بافت خانه‌هایش شباهتی درک‌پذیر با هم دارد، آدمیانش علائق و سلائق نسبتاً مشترکی دارند، به هویت محله خود ـ هر چه که باشد ـ افتخار می‌کنند و به آن می‌بالند و مهم‌تر از همه این که، اهالی همدیگر را به چهره می‌شناسند و روابط چهره به چهره دارند. این نوع محلات، بهترین بافت شهری‌اند. نه تنها، احساس مشارکت، همبستگی و اعتماد بین آنها زیاد است، بلکه حس تعلق، محله و آدمیانش را از گزندهای گونه‌گون مصون می‌دارد. کسی در محله نمی‌تواند خلاف جهت حرکت کند، کسی نمی‌تواند بنایی بسازد که حقوق دیگران را ضایع می‌کند. در این نوع محلات، چون همه همدیگر را می‌شناسند، بیگانگان ناهنجار یا مجرم نمی‌توانند پناه گیرند، اگر هم وارد شوند فی‌الفور به عنوان غریبه، شناسایی می‌شوند… بنابراین، محله هم ایمن است، هم امن.
امروزه در بسیاری از شهرهای اروپا، هویت محله‌ای، که زمانی در اصفهان و شیراز و تبریز و مشهد و رشت و… وجود داشت، هنوز وجود دارد و بلکه تقویت می‌شود. محله‌هایی که ۵۰ یا ۱۰۰ سال است که شکل و شمایل و هویت و جمعیت ثابت دارند و فقط نسل‌ها عوض شده‌اند… محله‌هایی که خانه‌ها و خیابانها و عبادتگاه‌ها و فروشگاه‌ها و مدرسه‌هایش قدمتی ۱۰۰ ساله و ۲۰۰ ساله و … دارند و فقط نوسازی شده‌اند، تعمیر شده‌اند…
اما ما با محله‌هایمان چه کردیم؟ بلوار پهن را از وسط بافت قدیمی تاریخی یزد عبور داده‌ایم، کنار میدان بی‌نظیر نقش جهان، برج تجاری ساختیم در همه جای شهرها، بدون هیچ برنامه بلند مدتی، همه نوع بنایی ساختیم، به گونه‌ای که دو ساختمان شبیه به هم در شهرها نداریم. نوار سبز شمال را مملو از بتن و آهن و زباله کردیم. در تهران، آن قدر برج و آسمانخراش و مگامال و اتوبان و آزادراه و بزرگراه ساخته‌ایم که به قول سعدی «خود نیز برآشفته‌ایم».
در دنیای غرب که ساخت بزرگراه درون شهری از دهه ۲۰ و ۳۰ میلادی آغاز شد و اوج گرفت، در اواخر قرن بیستم به کمترین میزان رسید. آنها به این نتیجه رسیدند که بزرگراه‌ها قاطع و قاتل محلات شهری هستند.
وقتی بزرگراهی از وسط محله‌ای عبور می‌کند دو سوی بزرگراه غریبه خواهند شد. آمد و شدها، قطع می‌شوند، کسی دلش به حال فرزند معتاد خانواده محترم آن سوی بزرگراه نمی‌سوزد، کسی به زن سرپرست خانوار نسیه نمی‌دهد، نسل بعد، به کلی با هم بیگانه می‌شوند و انسجام و مشارکت و اعتماد اجتماعی پائین می‌آید… از سوی دیگر، با احداث بزرگراه‌ها، وسوسه رانندگی و افزایش خودروهای شخصی بیشتر می‌شود، ترافیک دوباره سنگین می‌شود و شهرداری‌ها باید باز بزرگراه‌های موازی بسازند یا بزرگراه موجود را دوطبقه کنند. اما باز هم از ترافیک کم نمی‌شود و این چرخه معیوب همچنان ادامه می‌یابد… برای همین دست‌کم سه دهه است که ساخت بزرگراه در غرب متوقف شده یا به کمترین میزان رسیده است اما در همین مدت در تهران و دیگر کلانشهرهای ایران، به اوج رسیده است…
دیگر رخدادی که در قرن بیستم در شهرهای غربی پدید آمد، برج‌سازی بود. اما مدت‌هاست که برج‌سازی در غرب روندی کاهشی دارد. رواج برج‌سازی با هدف جا دادن جمعیت بیشتر در فضایی کمتر و امکان خدمات‌رسانی بیشتر به ساکنان بود اما بعد از مدتی پژوهشگران دریافتند که کسانی که در برج‌ها زندگی می‌کنند به رغم این‌که فاصله میانشان به اندازه ضخامت یک دیوار است، اما از همدیگر بیگانه‌ترند. بیگانگی در برج نشینان همجوار، بسیار بیشتر از ساکنان غیرهمجوار محلات قدیمی بود و مشارکت و انسجام، بسیار کمتر.
فروشگاه‌‌های بزرگ (مگامال) نیز همین نقش را بازی می‌کنند. دیگر هیچ شهروندی، هیچ فروشنده فروشگاه بزرگ را نمی‌شناسد، با مشکلات او آشنا نیست و احساس همشهری بودن یا همیار بودن با او را ندارد. فروشنده نیز نمی‌تواند به کسی جنس نسیه بدهد یا احوال فرزند بیمارش را بپرسد. او مدام، شیفتش عوض می‌شود و از فروشگاهی به فروشگاه دیگر منتقل می‌شود و با جمعیت انبوه «خریداران غریبه» مواجه است…
«بیگانگی» بلای جامعه شهری و به‌ویژه کلانشهرهای ایران امروز است و ما با «بی‌سیاستی» این حس بیگانگی را افزایش داده‌ایم. «بی‌سیاستی»‌ای که وزیر راه و شهرسازی اذعان می‌کند که شهرسازی ما شهروند محور و شهروند‌مدار نبوده است و ما به جای کارهای بزرگ، فقط سخنرانی‌های بزرگ انجام داده‌ایم و اینک پس از ۷۰ سال، یک سوم جمعیت شهری کشور حاشیه‌نشین و بدمسکن هستند.

Email this page

نسخه مناسب چاپ