سراب
از: بانو فرشید افشار*
 

ای دل خموش باش که آبم ز سر گذشت
این بود داستان من از راز سرگذشت
در عمق موج زمان غوطه‌ور شدم
آن‌سان که عمرِ رفته ز من بی ثمر گذشت
دل با عطش به جانب هر چشمه می‌دوید
وانها سراب بود و به ره جلوه‌گر گذشت
این جان بی بدیل مرا بی دلیل برد
تا دور دست عشق که با دردسر گذشت
آن زندگانیِ شاداب و خوش برفت
شادم که روزگار ز من بی خبر گذشت
فهم و امید و فکر و خاطره و شوق
در نیمه‌ی مسیرِ کهن بی اثر گذشت
یا رب مباد آنکه ز “توحید” وارهم
زین‌سان که عمر طی شده ام بی بصر گذشت
* وکیل دادگستری ـ پژوهشگر

Email this page

نسخه مناسب چاپ