یادداشت
معبد دانش و مرهم اندیشه
سید‌مسعود رضوی
در روزهای اخیر، چند نکته به اجمال و تعجیل درباره دانشگاه و مخاطراتی که دانشجویان و استادان و فضای آکادمیک کشورمان با آن روبروست نوشتیم. هدف از این نوشته‌ها، که واپسین بخش آن را در عبارت زیر می‌خوانیم، ارجاع و اشاره به وضعی ناپایدار و آسیب‌زا، در محیطی است که قرار است جوانان و اندیشه‌ها و نظریه‌هایی را بپروراند که ما را از دوران گذار و اوضاع ناپایدار خارج کند و هرگونه ترهیب و آسیب‌ را از متن و حاشیه موطن و میهن ما به دور دارد و درمان کند. دانشگاه، معبد دانش و مرهم اندیشه است. محل تلاقی‌ فکرها و نسل‌ها و انتقال تجربه‌ها و عاطفه‌هاست. دانشگاه مرکز امید جوانانی است که می‌کوشند از انسانی عادی و کم‌توان، به متخصصان و استادانی برجسته و شایسته بدل شوند. دانشگاه محور برخورد علم و اقتصاد، فرهنگ و معیشت، شریعت و عقل، سنت و نوآوری، تجربه و خلاقیت، گذشته و آینده و سرانجام پرسش و پاسخ است.
ما در کنار دانشگاه‌های نوین که در دهه نخست هجری خورشیدی جاری پی‌ریزی و پایه‌گذاری شد، یک نهاد سنتی و ریشه‌دار علمی دیگر هم داشته‌ایم که قدمت آن به حدود یک هزاره یا بیش از ده سده هم می‌رسد و آن حوزه‌های علمیه یا مدارس قدیمه و سنتی است که میراث‌دار فرهنگ دینی، سنت‌های فکری و معنوی، و سرانجام تربیت و تقویت دینیاران، طلاب و روحانیون محسوب می‌شود.
در این حوزه‌ها که باید به حق، زهدان فرهنگ دینی و سنت‌های آیینی ما باشد، مجموعه کم‌نظیری از تجربه‌های کهن و مواریث عالمان میهن متراکم شده است. از جمله فضایل و ارزش‌هایی که در این سبیل اصیل شناخته شده، یکی آزادی انتخاب درس و استاد و دیگری سنت مباحثه و تلاقی افکار و قرائت جزء‌نگرانه و مکرر متن‌های مهم و بنیادین است. همچنین پرسشگری، حاشیه‌نگاری مکرر بر متون و افزایش قدرت خطابه و آموزش در ضمن دوره‌های درسی است. بالاتر از همه اینها، اعتبار اساتید برجسته، به سطح و عمق دانش و درسی که می‌دهند و افتخار مدرک نهایی که با هیچ سند و مدرک علمی دیگری در جهان قابل قیاس نیست و آن جواز اجتهاد و اجازه حدیث و فهم روایت است و نقل کرسی و مدرس از اوستاد و عالمی به استاد و فاضلی که شایستگی داشته باشد. فراغ علمی و چراغ فکری در این حوزه‌ها که از قید بخشنامه و امریه و قانون و تبصره و بودجه و حاکم و حکومت‌رهایی داشت و حکمت و شریعت، با حکمیت عقل و نصوص و متون و مراجع درجه اول در آن می‌درخشید، البته امروز دیگر آن درخشش سابق را ندارد. نه فقط آن سنت‌های ژرف و شگرف به نسل‌های جوان در دانشگاه‌ها منتقل نشده است، که در خود حوزه‌ها هم به سختی می‌توان سراغ گرفت و نشانه‌های آن را همچون مدارس اصفهان در عصر حکمت آموزان عصر صفوی یا دانشوران دوران مکتب تهران در عهد قاجاریه که پایتخت را به شهر هزار حکیم ملقب کرده بود، جستجو کرد. باری این نکته از آن رویه خاطر حزین نگارنده خطور کرد که از بدو و صدر انقلاب اسلامی، همواره مبحث وحدت حوزه و دانشگاه‌ و بهره‌گیری از سنن علمی و علمای سنتی و شیوه مرضیه ایشان در کسب و اکتساب علوم، مطرح بود. چه سمینارها برگزار و چه نشست‌ها و همایش‌ها برقرار شد و چه رساله‌ها و مقاله‌ها تحریر و چه کتاب‌ها و متونی تألیف شد تا از آسیب مدرک‌گرایی و کمیت‌خواهی بکاهیم و کیفیت و محتوا را جایگزین سازیم. این جمله درخشان و پرمایه در انبان خاطر این کم مایه باقی مانده است که جناب استاد سیدجلال آشتیانی، حکیم متأخر خراسان فرمود: «دانش‌آموختن، بدون دانش‌افروختن میسر نیست و استاد‌شدن بدون سوختن ناممکن است وگرنه تنها لباسی به تن دوختن است.» و گمانم این را از ترسل و نامه‌ای که مرحوم عارف فقید آسیدابوالحسن رفیعی قزوینی خواندند و به تحسین و تأیید تکرار فرمودند. باری، اینک که در سراشیب مدرک‌گرایی و بلکه مدرک‌پرستی، دانشگاه‌ها و اهداف واقعی آن جا مانده است، بلایی که امیدوار بودیم، هرگز از راه نرسد یا دور باشد، بسیار نزدیک و بلکه مماس با مراکز دانشگاهی (و شاید حوزوی) قرار گرفته و به ما هشدار می‌دهد و آن امر، بی‌‌اعتباری و سقوط مرتبه دانشگاه‌های کشور در رنکینگ جهانی و فهارس مراکز آکادمیک و علمی جهانی است و بدتر از آن سقوط ارزش مدارک دانشگاهی! معنای این گزاره‌ها آن است که، وقتی دانشگاه‌ها شروع به صدور انواع و اقسام مدارک سطح بالا، در حد فوق‌لیسانس، دکترا و حتی درجه مجعول فوق‌‌دکترا کردند، طبعاً نوعی تقاضای رانتی در میان اشخاص ذی‌نفوذ و صاحبان قدرت و مدیریت بالا گرفته و می‌کوشند از طریق تشخص و تعین این القاب نابرازنده، برای خود احترام و منزلت کسب کنند. منزلت و احترامی که به سرعت، بدل به ضد خود شده و نقیض آن، جعل مدرک و جعل عنوان، خرید مدرک و عنوان (عرضه و تقاضای اقتصادی)، وفور مدرک و عنوان و بالاخره سقوط اعتبار مدارک و عنوان‌های دانشگاهی است. درست به مانند رساله‌های دکتری و حتی فوق لیسانس (کارشناسی ارشد)، که امروزه به موضوع سخره و ضحک در بازار مکاره‌ای روبروی دانشگاه‌ها و پستوهای ناشناس بدل شده است. زمانی نه چندان دور، حدود ۲۵ سال پیش، همه مسئولان و تعداد پرشماری از معممین، به دانشگاه‌ها رجوع و بلکه هجوم کردند تا علاوه بر عناوین دولتی و مدیریتی و سنتی، از مزایای مادی و معنوی پیشوند «دکتر» هم بهره بگیرند. طبعاً این لقب آن قدر اهمیت و اعتبار داشت که برای آن، فلان فرد مرحوم و مدیر و وزیر صاحب نام، مدارک جعلی از دانشگاه‌های انگلیسی دست و پا می‌کرد و آن دیگری در مجلس، طرح و لایحه‌ای برای افزایش مدارج خود و دوستانش بدون یک ساعت حضور در کلاس و نگارش یک سطر مطلب علمی، به مرکز قانونگذاری کشور ارائه می‌کرد و بالاخره کسانی هم با استناد به پدیده علم برانداز و اندیشه سوزی به نام «سهمیه‌ها»‌، راه خود را هموار کرده و در مسیر تنزّل نظام دانشگاهی کشور، به عناوین و لقب‌های دکتر و پروفسور و استاد و…دست می‌یافتند ـ یا بهتر است بگوییم دست اندازی می‌کردند.
این نظام سهمیه بندی، در واقع نوعی سهمیه خواهی از دانشگاه‌ها را ایجاد کرد، در ابتدا توجیهات اقلیمی و طبقانی به سود مناطق محروم و اقشار نابرخوردار داشت. سپس گسترشی یافت و به طبقاتی از خانواده‌ها شهدا و رزمندگان و جانبازان و… گسترش یافت و سرانجام به نهادهای متعدد و افراد و سطوح متنوعی از مسئولان و مدیران تعلق گرفت و این دایره چنان وسیع شد که تقریباً‌ با صرف مبالغ و داشتن ارتباطاتی، این امکان برای بسیاری از افراد، بدون هرگونه صلاحیت علمی و فکری، یا جهدآموزشی و تلاش عقلی و مطالعه و تالیف، امکانپذیر بود. این وقایع درحالی اتفاق افتاد که دانشگاه‌ها هر روز از استادان خبره و آموزش دیده و متعهد به نظام علمی و آکادمیک خلوت‌تر می‌شد و بر کثرت ساختمان‌هایی که فقط تابلو و چند دفتر و دستک به نام دانشگاه داشتند، افزوده می‌شد. لذا با سرعتی عجیب و شاید بی‌مانند در جهان، نظام قدرتمند، سخت‌گیر و سخت‌کوش علمی در دانشگاه‌های معدود ایران، مجموعه‌ای نامتعادل و ناخوشایند و نامناسب به نام دانشگاه در گوشه و کنار شهرها و قراء و بخش‌های مختلف کشور شروع به رویش و بلکه ریزش کرد. در واقع دستگاه بساز و بفروشی که این جریان را به جای تمرکز بر کیفیت، به مانند پاساژهای درآمدزا گسترش می‌داد، تیشه به ریشه علم و دانش و فرهنگ و تخصص می‌زد و در ورای آن، ارزش مدارک و مدارج دانشگاهی را هم تباه کرد و کار بدانجا رسید که اینک در جریانی معکوس، فقط تازه به دوران رسیدگانی که کیسه‌های زر دارند، به سودای مدرک، وارد دانشگاه‌های پولی و بی‌کنکور می‌شوند و جماعتی دیگر که چشم‌انداز دورتری می‌بینند و دارند، فرزندان برخوردار و شاد خود را راهی فرنگستان و کشورهای دور و نزدیک می‌کنند تا از آمریکا و اروپا و کانادا و استرالیا، تا مالزی و روسیه و چین و لبنان و گرجستان و آذربایجان و تاجیکستان و… همه و همه پذیرای تعداد پرشماری از دانشجویان جوان ایرانی و سرریزشدن سرمایه‌های داخلی به این کشورها شده است.
داستان سهمیه‌ها و سهم‌خواهی‌ها، البته بسیار غم‌انگیزتر از این حرفهاست. اجحاف و ستم عظیم به همان مستضعفینی است که سال‌ها سنگشان را به سینه زده‌اند.
اما هشدار بزرگتر، در ورای این مسائل، به‌وجود آمدن شکاف نسلی، بر اثر مسمومیت یأس و سرخوردگی در میان قشر جوان و طبقات نوپدید شهری و شهرستانی ایرانی است. امری که وقتی با شکاف بزرگتر در کل جامعه پیوند می‌خورد، می‌تواند از جوان کارآفرین و امیدوار و با نشاط ما که نام دانشجو را برازنده می‌داند، عنصری بدبین و منزوی، با رفتارهای پرخطر و آسیب‌زده خلق کند که هیچ نهاد و هزینه‌ای توانایی درمان و جبران آن را نخواهد داشت. این چشم‌انداز، در افق نامناسب اقتصادی کشور، دوسوی دیگر هم دارد: یکی عدم جذب جوانان فارغ‌التحصیل در بازار مناسب کار و نبود درآمد در دورانی حیاتی و حساس در زندگی تازه این جوانان(که قصد تشکیل خانواده و پی‌ریزی آینده را دارند)، و جذب نیروهای مناسب علمی و کادر متخصص و برجسته آموزشی در خود دانشگاه‌ها که با وجود فیلترها و رانت‌های متعدد، تبدیل به اداره‌ای بزرگ و در بهترین حالت مبدل به دبیرستان‌هایی کم کیفیت و ملال‌آور خواهد شد.
واپسین مطلب، این که علی‌رغم همه جفاها و حملاتی که گاه و بیگاه از سوی برخی مسئولان و برخی علاقمندان نهادهای سنتی به دانشگاه‌ها و فضا و آرایش و شیوه تعامل دانشجویان و استادان و محتوای دروس و کتب و… صورت می‌گیرد، و غالباً هم غیرمنصفانه و غیرکارشناسانه است، هنوز دانشگاه، تنها مرکز امید جوانان و تنها مرجع تولید فرهنگ و علم در مقابل برخی دستگاه‌های عوام‌پروری است و از این حیث، آرزویی گزاف نیست که دستی و دست‌هایی از آستین همت بزرگان و دانایان و میهن برآید و ارزش‌های نهفته و از دست رفته را بازیابد و به دانشگاه بازگرداند…

Email this page

نسخه مناسب چاپ