مکتوب هفته
مبادا چیزی‌مان شده‌است!؟
دکتر محمدعلی فیاض‌بخش
سقّم* سیاه نیست. تفأّل‌هایم چندان بدشگون نیستند. نَفَسم بعید است نحس باشد. حتی رنگ چشم‌هایم هم چندان تیره نیست. اما چرا احساس می‌کنم انگار چیزی‌مان شده‌است؟ که این‌قدر جیزّمان می‌کند این روزگار.
شوربختانه یا از اقبال خوش، از آن دسته نیستم، که کشف اسرار عالم را پیش و حین و پس از حوادث، دانایند و توانا، و فرمول علّت‌یابانه‌ی هر مصیبتی را در جوف سینه و یا سجاف جیب خود دارند و خطبه می‌رانند بی‌محابا در تشریح و تعلیل زلزله و سیل و توفان و برق و باد و باران و‌ خشک‌سالی، کأنّه یا شریک تقدیر و تقویم عالم‌اند ـ نغوذ‌بالله ـ یا کاتب افتخاری کوْن و فسادند ـ نستجیربالله! ـ نه! امّا سخت به فکر فروافتاده‌ام که خدایا! جیره و سهمیه‌ی ما از ابتلائات و مصائب، کی اندکی مرخصی می‌یابد، استحقاقی یا استخلاصی؟ نکند اختلاس‌ها و تقصیرهای مداوم استکبارها، دارد تر و خشک را باهم می‌سوزاند و بی‌گناه و کم‌گناه و پر‌گناه را در این تقدیرات، یک‌جا خدمتشان می‌رسد؟
دارم کم‌کم شک می‌کنم و در می‌غلتم به همان سمت و سوی کشف سرّ ذوقی و البته قطعی(!) امورات عالم؛ از بس زیاد‌تر از توان تحملمان می‌بینم این‌همه مصیبت را؛ که هان! مبادا این گسل‌های یکسره فعال و این آتش‌های برجان برج و باروها و شعله‌های افتاده در جان مرجان‌ها در روی و زیر دریاها، آری آری، مبادا از کم‌فروشی بقال محله‌مان باشد، یا از تبرّج جاهلی دختر همسایه‌ی آن طرف کوچه‌مان؟ آخر این‌همه بلایای آسمانی و زمینی، به مذهبتان قسم، اگر کافر حربی هم بودیم، به قول علما، اُور دوز شده‌ایم؛ نشده‌ایم؟ شما جای من بودید، با این توصیفات، شک برتان نمی‌داشت که لابد چیزی‌مان شده است؟ آن‌قدر چیزی‌مان شده که به قول سعدیِ جانم:
فرشته‌ای که وکیل است بر خزاین باد
ورا چه غم؟ که بمیرد چراغ پیرزنی!
مساکن مهرمان که می‌گویند خوش‌پایه بوده و استوار؛ پلاسکومان، که هشدار‌ها را حدود بیست و هفت‌بار(!) دریافت فرموده بوده است؛ خانه‌های روستایی‌مان، که در برنامه‌ی شانزدهم بر استحکام‌یابی‌شان تأکید شده است، ریزگردهامان، که بی‌اجازه ورود کرده بوده‌اند و اصلاً ربطی به ما نداشته‌است؛ وارونگی هوامان، که خیلی بی‌جا وارونه گشته‌است؛ کشتی‌هامان که با آخرین تجهیزات ایمنی در آب‌ها به خرامان می‌رفته و می‌روند…
می‌بینید؟ همه‌چیزمان قرص و محکم بر جای خود است ـ برجام هم اگر برجای نیست، تقصیر دیگری‌ست ـ پس چرا با این‌همه تمهیدات و محکم‌کاری‌ها، این‌همه بلا بر سرمان نازل می‌شود؟ آیا همچنان منکرید، که لابد یک‌چیزی‌مان شده‌است؟
دست در دست هم نهیم به مهر، تا این پرتقال فروشِ «چیز» را پیدا کنیم:
بختمان خفته؟ سقّ سیاهی طلسممان کرده؟ نمک ارومیه فشار خونمان را بالا برده؟ فرسایش خاک و فرو افتادن آب، «شُش زیست» هامان را به موتاسیون انداخته و خودمان خبر نداریم که فرضیه‌ی مرحوم داروین دوباره به میدان اثبات در‌آمده؟ چه چیزمان شده آخر!؟
راستش چیزی‌مان نشده، اما به سه دلیل نگاهمان به حوادث، غیرطبیعی و معیوب شده:
۱ ـ توالی و تکرار حوادث.
۲ ـ مسند نشینی افرادی کم توان و نا‌به‌جا در پیش‌بینی و مواجهه و مقابله با حوادث.
۳ ـ اطلاع‌رسانی‌های ناقص و آمیخته به ابهام از سوی رسانه‌های رسمی در مورد حوادث.
…و اما اولی تقریباً در عهده و مسئولیت هیچکس نیست؛ به خصوص در حوادث طبیعی؛ که حادثه زمان و مکان نمی‌شناسد.
اما دومی و سومی پاشنه آشیل انواع شایعات و گاه تحلیل‌های سست و بی‌پایه‌است؛ تا جایی که گاه زلزله را با دستکاری‌های انسانی مرتبط می‌بینند!
زین روی مردمِ در ابهام و ایهام سرکرده، زبان حالشان این می‌شود که: این‌قدر ریسمان سیاه و سفید دیده‌ایم، که دیگر مار را اژدها می‌نگریم!
بی‌سبب نیست که وقتی می‌شنوند دو کشتی به‌هم خورده‌اند، خود تصمیم می‌گیرند که یکی از کشتی‌ها را نبینند و صلاح را در آن می‌یابند که خود، خبر را از نو بسازند.
در این میان، مردم مقصرترند یا اخبارگویان و خبرپردازان اولیه؟
پاورقی:
* درستش با «غ» است، اما با «ق» رایج شده است.
( لغت‌نامه‌ی دهخدا)

Email this page

نسخه مناسب چاپ