هاشور
۲ حکایت از مثنوی معنوی
رضا بابایی
 

یک. قصه آن شخص که دعوی پیغمبری می‌کرد
مولوی بارها در مثنوی از کسانی سخن گفته است که صدایی بلند دارند، اما دستشان از عالم معنا کوتاه است. آنان جز گره و نزاع نمی‌افکنند و جز تشویش و اضطراب نمی‌آورند. چند برگ از کتاب‌های کهن یا نو را که می‌خوانند، دعوی‌ها می‌کنند و هزار برابر بیش از کلماتی که شنیده‌اند، خطابه سر می‌دهند. دستی تهی و سینه‌ای سرد و نگاهی بی‌رمق دارند، اما پیوسته مشتری می‌جویند. اگر گاهی نیز سخن حق بگویند، از آن اراده باطل می‌کنند و اگر راهی نشان دهند، در هر قدم چاهی می‌کَنند. حجتشان تکرار است و برهانشان هیاهوی بسیار. مولوی هشدار می‌دهد که هر کس متاع کمتری دارد، صدای خود را بلندتر می‌کند و بر طبل خودنمایی محکم‌تر می‌کوبد:
ای که در معنا ز شب خامش‌تری
گفتِ خود را چند جویی مشتری؟
در دفتر پنجم مثنوی از مشتری‌جویانی می‌گوید که بلندی صدای آنان از تهی‌بودگی درونشان است؛ همچون طبل بزرگ. سپس داستان مردی را ساز می‌کند که دعوی پیغمبری می‌کرد. مردم او را نزد حاکم می‌آورند تا او را چندان سیاست کند که دعوی پیغمبری از یاد ببرد. حاکم شهر، مدعی را کنار خویش می‌‌نشاند و از خانه و دیارش می‌پرسد. مدعی می‌گوید: من از دارالسلام(بهشت) به محنت‌کده زمین آمده‌ام تا شمایان را راه نشان دهم و از گمراهی برهانم. شاه در عجب می‌شود و می‌گوید ای مردک نادان، تو امروز چه خورده‌ای که چنین یاوه می‌گویی؟ مدعی پیغمبری می‌گوید: ای شاه شاهان، مرا اگر آب و نانی بود، دعوی پیغمبری نمی‌کردم. این صدا که از من می‌شنوید، صدای تهی‌گاه است.
دو. حکایت دلقک و حاکم ترمذ
دلقک بر اسب نشست و چهارنعل به سوی ترمذ شتافت. شتاب دلقک چندان بود که اسب در بین راه سقط شد. بر اسبی دیگر نشست و باز شتابان تاخت. آن اسب نیز از پای درآمد. سرانجام با اسب سوم به ترمذ رسید. ترمذیان می‌دانستند که سلطان محمد خوارزمشاه هوای حمله به دیار آنان در سر دارد. عبور شتابان دلقک از میان کوچه و بازار شهر، این گمان را در دل‌ها افکند که او خبری ناگوار برای سالار ترمذ آورده است. چون به دربار رسید، راه را برای او گشودند. سالار شهر، هراسان و ترسان به استقبال دلقک آمد. دلقک، نفس‌زنان از حاکم خواست که به او مهلت دهد تا نفسی‌چند تازه کند. سالار ترمذ، بیمناک و هراسان چشم به لب‌های دلقک دوخت تا سخن بگوید؛ اما هر چه انتظار کشید، جز تشویش و اضطراب در سیمای او ندید. گفت: ما تا امروز از تو جز خنده و شادی ندیده بودیم. بگو چه دیدی یا شنیدی که چنین آشفته و سرآسیمه‌ای؟ دلقک باز مهلت خواست تا لختی بیشتر بیاساید. این‌بار سلطان فریاد زد یا اکنون لب به سخن می‌گشایی یا سرت را از تن جدا می‌کنم. دلقک به‌ناچار به سخن آمد و گفت: من در روستای خویش بودم که شنیدم جارچیان شما ندا می‌دهند که هر اُلاق(پیک سواره) که پنج روزه به سمرقند برود و بازگردد و از آنجا برای سالار ترمذ خبر بیاورد، پاداشی گرانبها در انتظار اوست. من همان‌دم بر اسب نشستم و به سوی شما آمدم تا بگویم که بر من امید نبندید که از این کار ناتوانم! سلطان گفت: ای ابله، شهری را به آشوب کشیدی و مردمان را به هراس افکندی و مرا تا آستانه احتضار بُردی که همین را بگویی؟! این گردوخاک چیست که برای ندانستن و نتوانستن، برانگیخته‌ای؟ اگر خود می‌دانی که دلقکی بیش نیستی و جز مجلس‌آرایی و سخن‌سرایی هنری نداری، این بیم و هراس چیست که در دل‌ها افکنده‌ای؟ مگر من به تو رسالتی یا مأموریتی داده بودم که چنین هراسان و شتابان به عذر آمده‌ای؟ چرا در خانه‌ات ننشستی تا ما از تو آسوده باشیم و خلق از تو در امان؟
مولوی این داستان را در دفتر ششم مثنوی، در شرح این سخن می‌آورد که گروهی از مردمان، جز شهرآشوبی هنری ندارند. سخن‌های بسیار می‌گویند و خلقی را در پی خود به هر سو می‌کشند، اما برای هیچ پرسشی، پاسخی در دست آنان نیست. نه نوری در سینه دارند و نه شوری در سر و نه شوقی در دل. سردتر از زمهریرند؛ اما پیشه آنان گپ‌وگفت درباره شمع و خورشید است. جامه سروری پوشیده‌اند، اما هیچ سری را به سامان نمی‌رسانند، هیچ نگاهی را پرواز نمی‌دهند، هیچ گرهی نمی‌گشایند و هیچ دیواری را کوتاه نمی‌کنند. مردم را چنان به سوی خود می‌خوانند که گویی دم مسیحایی دارند و عصای موسوی و صور اسرافیل؛ اما نصیب مردم از آنان، جز نزاع و تفرّق و دشمنی با یک‌دیگر نیست. دعوی‌کده آنان، مسلخ معنا است و مطبخ تشویش و اضطراب.

Email this page

نسخه مناسب چاپ