مکتوب هفته
پاروکشان ارز و رفوگران درز
دکتر محمدعلی فیاض‌بخش
حضرت حافظ فرماید: ‏
چون ‌غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد‏
ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
او ‌معتقد است که غم عارفانه نیز گذارَش از یک خم خوشدلانه و ‌عاشقانه میسر است؛ ما که البته نه عارفیم و نه عجالتاً عاشق، از اساس همچون نظامی گنجوی معتقدیم:‏
جهان از پی شادی و دلخوشی‌ست
نه از بهر بیداد و محنت‌کشی‌ست
می‌خواهم بگویم، عارفان غم‌اندیش و محنت‌کش نیز شادی و‌ خوشدلی را لااقل طریقی برای آن غمی می‌دانستند، که ـ درست یا غلط ـ جزء لوازم سیر و سلوکشان می‌پنداشتند؛ حال، امثال حقیر که سرمان به زندگی‌مان است و عرفان را به حرمان سپرده‌ایم و از اساس، با هرگونه غمی سر‌ جنگ داریم، چرا هر روزی باید یک جوری درگیر غم و غصه‌ و‌ اضطراب و التهاب باشیم؟ یک روز غم یک‌زرده شدن تخم‌مرغ، اما با قیمت دوزرده به بالا؛ روزی ترکاندن ارز به سبب سُر خوردن لب مرز(!)، و دگر روز تعرفه ا‌ُتُل‌های فرنگی، جهت حمایت از خودروهای شترگاو‌پلنگی. ‏
اصلاً یک سوال: آقایان دیوان‌سالار! یک تاریخی را معلوم فرمایید که ما به فرزندانمان بفرماییم، از آن تاریخ زندگی‌شان شروع می‌شود، فعلاً خودمان را که بی‌خیال شده‌ایم.‏
در این روزهای اخیر التهاب ارز ـ که بحمدالله روزی را بدون التهاب در یک چیزی به یاد ندارم ـ این قدر بامزه بود این جلسات آقایان کارگروه: دورتادور و سبیل در سبیل، تقریباً همه در یک فورمت از نظر شکل و شمایل و سبیل و‌ محاسن، بعضاً نیز‌ هاله‌ای از اثر سجود بر پیشانی، یقه‌ها کیپ، کت‌ها شیک و بعضی ‌قسمت‌ها به قول رایانه‌ای‌ها زیپ؛ همه فکور و متمرکز بر مسأله و سخت در جستار(!) راهکاری(!) جهت برون‌رفت(!) از این چالش(!) و ترکاندن حباب(!) و در واقع(!) در پی یافتن ظرفیت‌های(!) جدید و خلاصه کلی گفتاردرمانی و واژه‌آرایی. نهایتاً هم تصمیم بر این شد که با یک «دستور» جدید، این توسن وحشی و‌ چموش گریز‌پا را به کمند قیمتِ واحد بگیرند و برجایش نشانند، علی‌برکةالله.‏
اما سوالم همچنان باقی‌ست: ما عوام کم‌ظرفیت، که تا خبری از جایی، راست و ناراست درز می‌کند، ناگهان صف می‌کشیم، کأنّه قحطی ارز شده است، در عین حال کی زمان آرامش و زندگی‌مان فرا‌ می‌رسد؟
بگذارید گریزی بزنم: من اصولاً آدم بدبینی نیستم، بلکه گاه آن‌قدر خوشبین‌ام که برخی اطرافیانم خرده می‌گیرند. در مجموع اما از حمل به صحت و مثبت‌نگری ضرر نکرده‌ام. مثلاً با خود می‌گویم، حاکمیتی که این مقدار اقتدار و تسلط دارد، که سنگ‌ریزه‌ا‌ی «ریگی» را بر فراز آسمان آن سوی مرزها شکار می‌کند و این سوی مرز بر زمینش می‌نشاند و یا سر داعش را به سنگ می‌زند، چگونه ـ به قول خودشان ـ از برجای‌ نشاندن چند دلال سفته‌باز وامانده‌اند؟ حاشا و کلّا! پس تنها فرض، این می‌ماند که لابد مصلحتی در کار است ـ همان مصلحتی که بیش از یک سال است با یک خیمه‌‌شب‌بازی خیابانی و اغتشاش‌گری ویدئویی و بست‌نشینی مماشات می‌کند ـ بازهم سلّمنا! اما سخن این است که ما مردم آیا این‌قدر نامحرم‌ایم که حتی گوشه‌ای از این مصلحت‌ها را نباید مطلع شویم؟ ‏
محرم یا نامحرم؟ مسأله این است.‏
مگر ما همان شهروندانی نیستیم، که در بزنگاه‌های ضرورت و نیاز، از بی‌حجاب و بدحجاب و خوش‌حجاب، محرم می‌شویم؛ به‌ویژه جلوی دوربین‌های سیما!؟
آقایان! بزرگان! دیوان‌سالاران! پری‌سیرتان! و ماه‌جبینان! شما که در این چله‌نشینی چهاردهه، ما را همه جوره امتحان کردید و ماهم هرجا رفوزه شدیم، ده‌ها بار معذرت خواستیم؛ شما را به مرامتان قسم، به چیزهای سخت ما را امتحان نکنید. این بالا و‌ پایین‌بردن‌ها، چه به‌ ارز باشد و چه به ارض باورکنید به لرزمان انداخته و هر یک ‌بارش کلی انرژی از ما می‌بَر‌َد.
وانگهی! دلمان لک زده برای یک شب بی‌دغدغه‌ی فردا صبح سر به بالین گذاشتن؛ بعد از یک عصر تا غروب با زن و بچه‌مان گفتن و ‌شنودن؛ شما را به جان فرزندان عزیزِ ژانتان(خوش‌ژنتان)، ما را حسرت به دل نمیرانید! باشه!؟

Email this page

نسخه مناسب چاپ