هاشور
مرکز عالم کجاست؟
رضا بابایی
 

می‌گویند روزی یکی از شاهان صفوی از دلقک خود پرسید: مرکز عالم کجا است؟ دلقک پای خود را محکم به زمین زد و گفت همین‌جایی که من ایستاده‌ام. اگر شما منکرید، گز کنید!
در میان عقاید همه آدم‌ها می‌توان عقیده‌هایی یافت که همین وضع را دارند؛ یعنی باورهایی که پذیرفتن‌ آنها سخت است، اما رد و انکارشان سخت‌تر. صاحبان این نوع عقیده‌های عجیب و غریب، معمولا پس از اندکی تلاش ناموفق برای به کرسی نشاندن حرفشان، به مخالفان خود می‌گویند: شما بیایید خلافش را ثابت کنید!
یکی از مریدان شخصی که درگذشته است، می‌گفت: «او در همه علوم سرآمد بود.» شما چگونه می‌توانید به این آدم ساده‌دل بفهمانید که این باورها بنیان و اساس ندارد و اگر هم داشته باشد، دردی از او دوا نمی‌کند؟ اما اگر بخواهید از سر دلسوزی و تعهد به حقیقت، او را از این عقاید برگردانید، ظاهرا باید یکی از این چهار کار را بکنید:
یک. درباره این‌گونه ارادت‌ها و روابط مریدانه به او هشدار دهید و بگویید: «درباره مرادت و هر انسان دیگری آزاداندیش باش؛ زیرا این‌گونه باورها روح و عقل تو را مسخ می‌کند.»
این راه، بسیار دشوار است و معمولا نتیجه نمی‌دهد؛ زیرا به قول مولوی:
هر درونی که خیال‌اندیش شد
چون دلیل آری، خیالش بیش شد
دو. مِهر آن قطب و مراد کذایی را در دل او سرد کنید، و او را به قطب و مراد دیگری حواله دهید. اما باز هم مشکل چندانی حل نمی‌شود؛ چون به هر حال این قطب جدید هم حرف‌های دیگری دارد که علی‌القاعده مرید باید آنها را هم بپذیرد. او نمی‌تواند بگوید من مرید شما شدم فقط برای این‌که از دست مراد قبلی خلاص بشوم.
سه. راه سوم این است که اعتنایی به او و عقایدش نکنید و بگذارید او با باورهای خود خوش باشد و زندگی کند. اما اگر آن عقاید کذایی، مستلزم هزینه‌های مادی، جانی، معنوی، فرهنگی، تاریخی، انسانی، اجتماعی و اقتصادی برای جامعه باشد، تکلیف چیست؟ با صاحبان این‌گونه باورها چه باید کرد؟ بحث؟ معمولا فایده ندارد. خشونت؟ نتیجه عکس می‌دهد. تحمل؟ گاهی ممکن نیست.
چهار. راه چهارم این است که ضرورت و فایده «گفت‌وگو» را در جامعه نهادینه کنیم و حتی اگر توانستیم بر اندام نحیف این فضیلتِ ازیادرفته، جامه قداست بپوشانیم؛ یعنی گفت‌وگو و نقد را مقدس بشماریم و چنان فرهنگی بسازیم که همگان بدانند و باور کنند که مخالفت با نقد و گفت‌وگو، یعنی مخالفت با حقیقت، و دشمنی با انسان.
گفت‌وگو برای هم‌افزایی و فهم بهتر همدیگر است. ما رودرروی یک‌دیگر می‌نشینیم و سخن می‌گوییم تا همدیگر را بهتر بفهمیم و راهی برای برون‌رفت از جنگ تفاوت‌ها و تعارض‌ها بیابیم. گفت‌وگو تنها برای اقناع یا اسکات خصم نیست؛ شیوه‌ای مبارک و کم‌هزینه برای اجتماع نیروها و جلوگیری از پراکندگی استعدادها است. «من»های پراکنده و متخاصم، تنها از این راه «ما» می‌شوند. گفت‌وگو ممکن است مرکز عالم را به ما نشان ندهد، اما ما را از فاجعه خودمرکزبینی می‌رهاند.
آری؛ گفت‌وگو و مدارا، فضیلتی است که آراستگی به آن بسیار دشوار است؛ زیرا تنها کسانی پا به این میدان می‌گذارند که از سعه‌صدر و بزرگواری و شجاعت روحی و قوت قلب برخوردارند. اگر متعصبان و مستبدان از گفت‌وگو و هم‌‌اندیشی می‌گریزند و خود را از آن بی‌نیاز می‌شمارند، از آن رو است که دیگرستیزی برای آنان، بسی آسان‌تر از دیگرپذیری است.

Email this page

نسخه مناسب چاپ