در بزرگداشت مردی از اهالی این روزگار
محمّد کریمی زنجانی اصل
 

«دریغا بزرگا مردا که او بود!» این کلام بیهقی در بزرگداشت حسنک وزیر را بسیاری از ما دست کم چندباری در یادکرد نامداران عرصۀ سیاست و اجتماع، و گاهی هم در باب اهل فضل و دانش، شنیده یا خوانده ایم؛ و دریغا که در معنای آن کمتر باریک شده و آنچه بیهقی را به سرودن چنین مصرع زیبا و ماندگاری در متنِ نثرِ ماندگارش واداشته، کمتر واکاویده ایم: نجابت و شرافت و فتوّت و جدی گرفتن مسئولیّت؛ همان فضائل اخلاقی که معنای راستین «بزرگی» برآمده از آنهاست؛ و اگر چنین است، که می دانیم چنین است، ما به ناروا چه ارزان «بزرگی» را برای آنانی خرج می کنیم که مسند و دستگاه «گنده» می داردشان و نه آراستگی‌های اخلاقی و فضیلت‌های انسانی؛ آنانی که توهّمِ «تورّم» خود را به حساب بزرگی ناداشته شان می گذارند.
رحیم رمضانی، در آن معنای انسانی و اخلاقی اش بزرگ بود؛ بزرگ بود و نجیب و آراسته به همان فضایل اخلاقی و شرافتی که در روزگار آشفتۀ کنونی، کیمیایی است کمیاب و کبریت احمر است. حضورش دلالتی محکم بود بر این که «بزرگی» صفتی است شایسته و بایستۀ همین مردمان به ظاهر بی نام و نشانی که در کنار ما می زیند و بسا که اگر نباشد حضور بایستۀ آنها، جهان به آنی از هم بپاشد؛ مردمانی که «دل آگاهی» برایشان معنایی متفاوت از «چهره‌نمایی» و «خویشتن‌آرایی» دارد؛ معنایی که در همان زندگی‌های به ظاهر «ساده» اما به واقع «ژرف و پُر معنا»ی آنها رخ برمی نمایاند و اشارتی است بر اینکه در پس نگاه های کبود و عبوس اهل نام و نان، هنوز هستند آنانی که جهان به حضورشان شاد می تواند بود و فخر می تواند فروخت.
خبر در دیار غربت، همچون پتکی بر جان و روانم فرود آمد. دوست عزیز دیگری از این جهان پرکشید؛ و مهمتر از آن، انسانی شریف و برخوردار از ویژگی‌هایی والا و گرانبها، از جهانی رخت بر بست که بیش از همیشه به حضور او و چونان او نیاز دارد: استاد رحیم رمضانی؛ دوستی که بیش از یک دهه از هم سخنی و محبتش برخوردار بودم؛ چه در هنگام سردبیری کوتاه مدتم بر ماهنامۀ اطلاعات حکمت و معرفت که با محبتی ژرف و با نگاهی مهربانانه آن جوان دیروز را می نواخت؛ و چه آنگاه که در غربت بیمارستان غربی، شنیدن صدای گرم و حضور حاضرش از پشت گوشی تلفن، جان و روانم را در آستانۀ میانسالی صفا می بخشید؛ و چه در وقت حضور کوتاهم در کشور پُر مهر و نورمان که با خبردارشدن از نیازم به کتابی نه چندان ارزان، بی معطلی برای تهیه اش کوشید؛ و بسیاری از این دست هنگام‌ها که در تمام آنها، بی دریغ چنان می نمود که بود.
سالها پیش در بزرگداشت شادروان دکتر علی مزینانی نوشتم: «هر مرگ اشارتی تواند بود بر نابهنگامی حضور ما در این جهان»؛ و اکنون از خود می پرسم که آیا به راستی چنین است؟ و اگر چنین باشد، آیا همۀ آنانی که با رحیم رمضانی دمخور بوده اند و یا با آنانی دمخورند که چون او می زیند، موهبتی شگرف ارزانی شان نشده است؟ موهبتی نابهنگام در حضوری نابهنگام تر در جهانی که معنا را در ارتباط بازمی جوید و بازمی گوید؟
روزگاری، به مناسبتی، در گفتگویی شخصی با کتاب «مرگ و پرگارِ» بورخس نوشته بودم: «به جهان رو می کنیم؛ او برای ما، برای هیچ کسی پاسخی ندارد. هنگامی که جهان نتواند به من پاسخ بدهد، من به جهان پاسخ می دهم؛ با یک راه، با دشوارترین راه: با نوشتن». و این راهی است که تمام جوانی ام را تاکنون که در آغاز میانسالی ام، با آن گذرانده ام. از نیکبختی من بود که آشنایی با دوست شادروانم رحیم رمضانی و دوستان دیگرم در روزنامۀ اطلاعات (که عمرشان دراز باد و جان و پیکرشان از آسیب‌های روزگار دور بماناد)، نشانم داد که این پاسخ، در چهرۀ دیگری نیز می تواند رخ برنمود: در رفتار و در منشی که برای زندگی خویش برمی گزینیم و بدان روزگار را سپری می کنیم؛ چنان که رحیمِ عزیزِ همۀ ما، پاسخ خود به این جهان را در همین منش و رفتار متفاوتی بازمی جست که در این روزگار مصیبت زده از او گوهری ناب و سُفته ساخت: جدی گرفتن هر آن مسئولیّتی که معنای انسان بودن‌مان بدان بازبسته است؛ خواه این مسئولیّت، انجام درست و بایسته و شایستۀ کاری باشد که بدان مشغولیم، و خواه برآوردن حوایج دیگران و دست یاری دیگران را به قدر وسع و مجال خویش گرفتن.
شاید کمتر کسی، حتی از نزدیکانش، بداند که از جملۀ یاریگران دو یتیم ارجمندی بود که دست حوادث روزگار، دست نوازش پدری را از آنها دریغ کرد. در حالی به احوال آن دو می پرداخت که در شمار متمولان جامعه نبود و در واپسین روزهای حیاتش نیز، به رغم دردهای جانکاه بیماری، پیگیری احوال آنها همچنان در شمار دغدغه هایش بود. و چنین است که رمضانی عزیز من، در پرداختن به مسئولیّت‌های انسانی اش، چنان می نمود که بود: بی ریا و بی ادعا. او در بزرگداشت کرامت انسانی سر به زیر بود و در برخورد با رنجهای خود و دیگران سرسخت و رزمنده می نمود؛ و همین است اختلاف او با آن نااهلان به ناروا رسیده به نام و نانی که اگر ذره ای از غیرت و همّت و حمیّت رحیم رمضانیِ بشناختۀ ما در آنها بود، اکنون، دست کم در رسیدگی به احوال ناتوانان و بی بضاعتان، سرآمد جهانیان بودیم؛ و دریغ و دریغ و دریغا که … .
دوستی با او و دیدارهای هر از گاهی که با هم داشتیم و هر بار چهره ای بزرگوارتر از او را پیش رویم می نهاد، از آن موهبت‌هاست که قدر و قیمتی برایش نمی توان برشمرد. در یکی از آخرین ایمیل‌هایم برایش نوشتم که به قول نیمای جاویدنامِ شعر معاصر ایران، از جملۀ آن معدود نفراتی است که در این غربت غربی «یادشان زنده ام می دارد». اکنون او نیست؛ اما یادش و خاطرۀ حضور هماره حاضرش در جانم همچنان زنده ام می دارد. روانش با نوراندیشان ایرانی همنشین و از پرتو هماره فیاض نورالانوار برخوردار بادا؛ و چنین بادا
(بُن، جمهوری فدرال آلمان، شامگاه شنبه، اول اردیبهشت ۱۳۹۷ شمسی)
محمّد کریمی زنجانی اصل

Email this page

نسخه مناسب چاپ