گفتگو/یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن -۶
دو حسن اتفاق
 

اشاره: آقای فرخ امیر‌فریار دانشجوی دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران بیست و چند سؤال از من کرد که جواب آنها را نوشتم و در شماره‌های دی و بهمن و اسفند ۱۳۵۵ و فروردین ۱۳۵۶ مجلة «نگین» انتشار یافت و اینک همان متن در اینجا نقل می‌شود.
***
در یک تقسیم‌بندی کلی، مردم بر دو نوع‌اند: آنان که گرایش به کردار دارند و آنان که گرایش به گفتار (البته این را نیز می‌دانیم که گفتار منشاء کردار می‌شود). من هرگز خود را در کردار نیازموده‌ام، یعنی نخواسته‌ام و جو مناسب برای خود ندیده‌ام که طالب مشاغل اجرایی گردم، بنابراین نمی‌دانم که اگر در وضع مناسبی خود را می‌آزمودم، چه می‌شدم.
به هرحال، این در را به روی خویش بستم و به «گفتار» روی بردم. درنتیجه، دنیای من این شد که هرچه در زندگی من قرار می‌گیرد آن را به «کلام» ترجمه کنم، یعنی به آن باز گردانم و پیوند دهم. بنابراین می‌توانم گفت که هیچ چیز را به تنهایی دریافت نمی‌کنم، هر چیزی خود آن است به اضافة کلام: یعنی عشق، به اضافة کلام؛ سیروسیاحت، به اضافة کلام؛ کوهنوردی به اضافة کلام؛ برخورداری هنری به اضافه کلام؛ و غیره…
من دیگر دریافت خالص از دنیای خارج ندارم، هرچه را می‌یابم و می‌بینم، از راهرو کلام می‌گذرانم تا به وجود خود وارد کنم، و هرچه را به عالم کلمه آورده‌ام، واقعیت دومی یافته است، و این واقعیت دوم است که شریک زندگی من بوده و از آن رویش گرفته‌ام.
برای من کلام ادبی رابط با دنیای خارج است، و می‌توانم گفت که بی‌آن‌، معنی و جهت زندگی را از دست می‌دهم.
و باز به همین علت است که جز در میان زبان فارسی و ایران، هیچ‌جا امکان زندگی برایم نیست.
جامعه‌ای که طالب آن بوده‌ام، متأسفانه مقداری جنبة آرمانی دارد. می‌توان آن را «سهل‌ و ممتنع» خواند. تاکنون چنان بوده است که برابری و عدالت و آزادی، خیلی کمتر از آنچه «درایسم‌ها» جای گرفته‌اند، واقعیت وجودی بیابند. نمونه‌های عرضه شدة جوامع دموکراسی غربی و کمونیسم (که دو نمونة اصلی دنیای امروز هستند) هر یک عیب‌های خاص خود دارند. هر یک البته دارای مزایایی نیز هست، ولی عیبها چنان بوده که هر دو را غیر انسانی کرده است. جامعة مورد آرزوی من آن بوده است که مقداری از این، مقداری از آن، و مقداری نیز بهره‌ور از فرهنگ مشرق زمین باشد.
برای ایران، فی‌المثل، چنین می‌خواسته‌ام که بتواند خصائص خوب فرهنگی خود را نگه دارد، و نیم دیگرش را از جنبه‌های خوب فرهنگ علمی (نمونه‌های شرق و غرب اروپا) بارور سازد، و سامان‌ نو زندگی خود را بر این پایه بگذارد. ایرانی که بخواهد تنها با فرهنگ گذشته و به سبک گذشته‌اش زندگی کند، تصور ناپذیر و ناممکن است، و ایرانی که بخواهد از دو الگوی خالص یکی از دو جبهة اروپایی به راه برده شود، به نظرم وحشت‌آور می‌نماید، و از این‌ هر دو وحشت‌آورتر آن است که نیمة بد ایرانی با نیمة بد فرنگی جمع شود.
این انسان شرقی ـ غربی چه کسی است؟ نیمة شرقیش آزادگی است و اصالت فرد، و نیمة غربیش، آزادی است (به معیار تمدن غرب) و اصالت جمع٫ مساله‌ امروز آن است که راهی جسته شود تا فرد، خارراه منافع جمع نباشد، و جمع، فرد را در خود مضمحل نکند. آیا شدنی است؟ چندان امیدوار نیستم، ولی اگر نشود سیمای آیندة‌ جهان تار و مبهم خواهد بود.
می‌دانم کسانی که پیرو قواعد جزمی هستند (چه چپ و چه راست) به من خواهند خندید، ولی این احساسی است که دارم و نخواستم آن را پنهان کنم.
همة‌ آنچه را که تاکنون نوشته‌‌ام (از کیسینجر تا کریستین کیلر، و از ناصر خسرو تا هدایت) برمدار این فکر بوده: این فکر که میان جمع و فرد و آزادگی و آزادی، و مارکس و مولوی. رشتة پیوندی یافته شود.
در نوشته‌هایم هرگز این نظر را نداشته‌ام که چه دسته و طبقه‌ای آن را می‌خوانند. اعتقادم آن بوده که هر چه از درون، راست بجهد، همان بر نشانه خواهد نشست. شکار خواننده نکرده‌ام و مانند «دستفروش‌های دوره‌گرد» بر در خانه‌ها نکوفته‌ام. خوانندگان من در میان همة طبقات مردم ایران بوده‌اند: از دانش‌آموز تا مرد هشتاد‌ساله، از زن خانه‌دار تا استاد دانشگاه،‌ از چپ‌رو تا سنت‌گرای. نه برای خواص نوشته‌ام، نه برای عوام، برای انسان «فارسی‌زبان» نوشته‌ام.
آیا خود را کسی می‌بینید که خوشبخت زندگی کرده است، و به نظر شما خوشبختی چیست؟
این حرف سُلن یونانی هنوز همة اعتبار خود را از دست نداده است که به کرزوس گفته بود «تا کسی نمرده است نمی‌شود گفت که خوشبخت است».(کزوس پادشاه لیدیه بوده است که به دست کورش اسیر شد. عبارتی را که آوردم هرودوت نقل کرده است.) تا اندازه‌ای می‌توان قبول کرد که خوشبختی از انسان به انسان فرق می‌کند، درست است که ظواهر زندگی‌هائی به هم شبیه است، ولی درون‌ها به هم شبیه نیست.
استنباط شخص من این است که خوشبختی مربوط می‌شود به‌نوع و میزان جذب ما از زندگی، هر چه بیشتر و بهتر جذب کنیم، خوشبخت‌تر هستیم. منظورم مواهب زندگی است، از طبیعت، از روابط اجتماعی، از هنرها، از کردارها، خلاصه از همه آنچه بتواند انبساط و تحرک در درون ما ایجاد کند.
این انبساط و تحرک درون حاصل می‌شود از ساعت‌های سرشار و بارور زندگی، ساعت‌های شکفته و برافروخته، و این ساعت‌ها هر چه تکرار و تداوم بیشتر داشته باشند، زندگی دلپذیرتر می‌شود.
موضوع برمی‌گردد به این دو نظر قدیمی که بر حسب یکی، خوشبختی را در گروداشتن هر چه بیشتر آرزو می‌دانستند که کامیاب شود، و بر حسب دیگری، سعادت را در ترک آرزوها می‌شناختند (نظر بودائی و عرفان ایران).
اصل جذب مواهب و انبساط درون را که گفتم، تا حدی تلفیقی است از این دو، زیرا به گزینش آرزوها می‌پردازد، و از میان آنها آنچه را که طبیعی‌تر، انسانی‌تر و پاکیزه‌تر برمی‌گیرد و بقیه را رها می‌کند. پس در یک کلمه می‌توان گفت که خوشبختی تا آنجا که در اختیار فرد است، هنر ترک و طلب است، اینکه انسان بداند که چه بخواهد و چه نخواهد.
اکنون بیایم بر سر خودم: اگر بعضی مشکل‌ها و پربستگی‌ها نبود، شاید خیلی قوی‌تر و سرشارتر زندگی می‌کردم، ولی تا همین مقدار هم، برسر هم خود را کامیاب می‌بینم. نخست باید از دو حسن اتفاق یاد بکنم که از بابت آنها از بخت خود شکرگزارم:‌
۱ـ‌ این که در سرزمینی چون ایران به دنیا آمده‌ام و زبانم زبان فارسی است.
۲ـ این که درست در این دوران به دنیا آمده‌‌ام و نه جلوتر و نه بعدتر.
این که گفتم از ایرانی‌بودن خود خوشوقتم از باب وطن‌پرستی کورکورانه، یا احساسات بی‌مزه نیست، حکمتی در آن است. در میان همة کشورهائی که در آسیا دیده‌ام، به نظرم ایران از همه جامع‌تر است، از لحاظ آب و هوا، موقع جغرافیائی، طبیعت و غیره… نخست آنکه طبیعت ایران را دوست دارم. با هوای خشک،‌ کوهستان، بیابان، کویر، آسمان صاف، رنگ خاک، آبادیهای کوچک و جوی‌های آبش؛ اما آنچه دلبستگی واقعی به یک سرزمین را ایجاد می‌کند خصوصیات تمدنی و فرهنگی است. ایران از لحاظ جغرافیائی موقع ممتازی دارد.
بر سر چهارراه چهار تمدن شرقی و غربی و شمالی و جنوبی قرارگرفته که از هر یک تاثیری پذیرفته، و از این وزش‌های فرهنگی، فرهنگ خاصی برای خود پرورانده است.
جریان‌ها و حوادثی که در طی سه هزار سال یا بیشتر بر این کشور گذشته. عمق و معنا و حزن و رنگارنگی‌ای به تاریخ و گذشته او بخشیده که شاید کم‌نظیر باشد.
و اما زبان فارسی، نظر من این است که بزرگ‌ترین سرمایه‌ای است که ایران داشته و برای او مانده است. من به داریوش و کورش نمی‌نازم، ولی به زبان فارسی و فرهنگ ایران می‌نازم، و این را نعمتی بزرگ می‌دانم که زبان مادری من، فارسی شده است و این به سبب غنای انسانی‌ای است که در بعضی از آثار ادبی و فکری آن وجود دارد.
و اما زمان را چرا گفتم؟ این همان است که به آن اشاره کردم و گفتم که خود و همزمان‌های خود را کسانی می‌بینم که در یکی از حساس‌ترین دوره‌های تاریخ ایران زندگی می‌کنیم: نمی‌گویم بهترین، می‌گویم حساس‌ترین. ما، نسل کنونی «واسطة‌العقد» گذشته و دوران حال هستیم،‌ و این حال با همه زمان‌های دیگر متفاوت است. تنها ما این خاصیت را داشته‌ایم، نه پدران ما چنین بودند و نه فرزندان ما چنین خواهند بود.
من که اکنون جزو مردم میانه سال این کشورم، در یک نیمه‌عمر دو نوع زندگی آزموده‌ام که چند هزار ساله با هم فاصله دارند. یکی زندگی از نوع مغاک‌نشینان پیش از زرتشت، و دیگری، جدیدترین نوع زندگی دنیای امروز٫ من، شتر سوار شده‌ام، جمبوجت هم سوار شده‌ام. در ندوشن که کوره‌دهی است از ایران زندگی کرده‌ام، در معظم‌ترین شهرهای دنیا هم زندگی کرده‌ام.
این که گفتم ابتدائی‌ترین نوع زندگی را آزموده‌ام، باید بگویم چگونه. زمانی که بچه بودم، سالی چند روز هنگام بهار به نزد چوپان‌ها می‌رفتم و در صحرا زندگی می‌کردم. ندوشن، ناحیة مرتع‌داری بود که هر خانوادة‌ متمکنی در آن چند صد گوسفند داشت، و پیشة دامداری به سبک کهن در آن رایج بود. آغل بود و یورت و کپروجایی که خود چوپان‌ها آن را «مرداخانه» می‌گفتند (گویا از کلمة مرد می‌آمد).
مرداخانه که جای زندگی و خواب زمستانی شبانان بود، عبارت بود از کومه‌ای به مساحت ۱۰ تا ۱۲ گز که از پوشال و بته‌و‌گون ساخته شده بود و تیرچوبی‌ای در وسط، آن را بر سرپا نگه می‌داشت.
مدخل کوچکی داشت که می‌بایست خم ‌شد و به درون آن رفت و یک پشته بتة به هم بسته شده به منزلة در آن به کار می‌رفت. ما، معمولاً شب‌ها زیر آسمان پرستاره می‌خوابیدیم، ولی شبی که باران می‌آمد یا سرد می‌شد به درون این کپر می‌رفتیم. آتش قیچ توی اجاق می‌سوخت و از آن دود بلند می‌شد و من که عادت نداشتم، چشم‌هایم به اشک می‌افتاد. برای روشنائی محوطه «چرینا» می‌سوزاندند. «چرینا» عبارت بود از غلاف ساقه (یا ریشة) گیاهی که چرب بود و چون آن را می‌افروختند، به اندازه یک شمع نور می‌داد.
در کنار این آتش و این نور ساعت اول شب را می‌گذراندیم و آنگاه از نانی که خود چوپان‌ها روی سنگ پخته بودند، با ماست و شیر تازه می‌خوردیم، و سپس همگی گردهمان اجاق می‌خوابیدیم. قاشق‌ها را چمچه‌ها از چوب کار دست بود. آب را از مشک می‌گرفتند که از چاه مجاور آورده شده بود و ماست را از خیک، و ظرف‌ها از مس بود؛ و سگ، درست مانند سگ انسان ابتدائی، پشت در مرادخانه پوزه‌اش رامیان دودست می‌نهاد و دل به بیدار می‌خوابید. کمترین نشانة مصنوع در آنجا نبود.
من شب‌های متعدد را اینگونه به سر بردم و روز، سایه‌ای را که به دست می‌آوردم، سایة صخره و کمر بود. حتی یک درخت نبود. گاهی نیز به تقلید چوپان‌ها و ریشة گیاه می‌خوردم. (دو نوع گیاه برای خوردن انسان بود، یکی را کمبل می‌گفتند و دیگری را خشگیاه (شبیه به شنگ)؛ اولی ریشه‌اش خورده می‌شد و دومی برگش.
در مقابل، زندگی دیگری هم بوده است، یعنی اقامت در ناف مراکز تمدن جدید. یک چنین تجربة دوگانه، در فاصله‌ای بدین کوتاهی خاص مردم دوران ماست.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ