یادداشت/در خیابانهای تهران(بخش پایانی)
حرف آخر
سید مسعود رضوی
کلمات هم به مانند دیگر پدیده‌ها، تاریخ مصرف دارند و گویی پس از مدّتی، از معنا و مفهوم حقیقی تهی شده یا تغییر ماهیت می‌دهند. البته تحوّل، رمز حیات است و حرکت جوهر و ذات آن، این نکته را از حکمای اولین در یونان تا صدرالمتألهین و دانشورانی چون انیشتین و هاولینگ هم به زبان حکمت و علم گفته و اثبات کرده‌اند. در عوالم انسانی، بهترین حرکت، صیرورت است، تغییر از کمّی به کیفی یا از کیفیتی دانی به کیفیاتی عالی. علی‌الظاهر بسیاری از مسئولان و مدیران و روحانیونی که در کشور ما مصدر امور هستند، این قواعد را می‌دانند و باید هستی شناسی و جهان‌بینی ایشان بر همین مبانی متعالیه و قائل به تکامل و تعالی بر ساخته و فهمیده شود.

اما ای کاش چنین بود و اگر آنچه چهل سال قبل در ادبیات و آرمانهای انقلاب اسلامی مطرح شده بود، امروزه در کیفیتی متعالی‌تر به نسل‌های نوپدید عرضه می‌شد. برای مثال فرمان ۸ ماده‌ای و بسیاری از فرامین و سخنان بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، اصلاً شنیدو بازگویی نمی‌شود. صدا و سیما که گروهی مخصوص بر برنامه‌ها و محتوای مطالب و تولیداتش نظارتی قاطعانه دارند، سالهاست از این مفاهیم و مطالب فاصله گرفته و با گزینشی یک سویه، گاهی عکس‌های تاریخی را هم تغییر می‌دهند، گاهی مستندهای نامستند پخش می‌کنند و مسائل عمده‌ای چون محیط زیست و حقایق نهان در این حیطه را اصلاً‌ قابل اهمیت نمی‌دانند. اما از هم عجیب‌تر و غریب‌تر، ادبیات انتخابی و کلمات مرسوم و مطلوب است که جملگی ریشه در دیانت و انقلاب اسلامی دارد، اما گویی از حیث محتوا، در یک دنیای متفاوت و عجیب و ناشناخته می‌گذرد و بدان اشاره دارد. داستان آلیس در سرزمین عجایب، حکایت تغییر دل بخواه و تخیلی از طریق دریچه‌ای در یک خانه است که در حال حاضر تلویزیون و صفحه آن، کار همان دریچه را می‌کند و ما را به سرزمین عجیبی می‌برد که انگار دولت و رئیس جمهور و بخش‌های زیادی از تاریخ ایران و مسائل روزمره مردم بدان راه ندارد. صدای کارشناسان، استادان و افراد مستقل در آن نیست ولی هر لحظه و هر روز حرف و چهره و مسئله تازه‌ای مطرح می‌شود و به مردم نیز می‌گویند و به تأکید نیز می‌گویند که اینها مهم‌تر و اساسی‌تر و اصلاً نیاز و سیاست و برنامه‌هایی که صلاح شما و ماست همین است و بس٫

به کلمات و دلالت آنها اشاره کردم، بدترین حالت در کلمات و اصطلاحات، رفع معنا و دفع تأثیر از آن و استعمال نابجا و تخدیر کننده است. این کار به تدریج روح شعارها و ارزش‌ها و ایمان و باورها را تخریب می‌کند. مثلاً واژه «مستضعف» یا «محرومین» که دلالت بر طبقه اجتماعی ستمدیدگان و رنج‌کشیدگان می‌کرد و جان‌های آزادیخواه و عدالت طلب را بر می‌آشفت و برمی‌انگیخت، اینک چنان نابجا و فراوان و به تظاهر به کار گرفته شده که باورهای مخاطبان را متزلزل نموده و حتی بسیاری ترجیح می‌دهند از عبارات تحقیرگر و ناخوشندی چون یارانه‌بگیران، دهک‌های پایین، زیرخطر فقر و حاشیه‌نشینان و امثالهم استفاده کنند.

آنچه رخ داده‌، پذیرش نظام طبقاتی مبتنی بر بی‌عدالتی و نابرابری است. این مقدمات را داشته باشید تا به سراغ بحث اصلی و مبحث سابق باز گردیم. تردد و ترافیک و ایاب و ذهاب، یا بهتر بگویم نوش جان کردن زهر مار در خیابانهای پایتخت، برای رفتن از نقطه الف به نقطه ب در فاصله‌ای نه چندان دورتر! همه ما می‌دانیم که حل مشکل ترافیک برای حکومت و دستگاه‌های مسئول در مدیریت شهری ایران نباید ناممکن و حتی بسیار دشوار باشد. ایران کشور فقیر و قحطی‌زده‌ای نیست. منابع و ثروت و بودجه چگونه تخصیص داده می‌شود که نیازهای اصلی و اساسی گاه به کلی فراموش می‌شود اغلب، حق اکثر مردم دیرتر از هنگام به صاحب اصلی اعاده می‌شود؟ تجربه مترو اینک به ایران وارد شده و در پایتخت به برکت تلاش‌های مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی محقق گردید و نخستین خطوط در زیر این شهر بزرگ که چون غولی خفته از سیمان و قیر و دود و پولاد و لاستیک و انسان توانست راه برون رفت از هزارتوهای ترافیک و مشکلات اساسی در رفت و آمد شهروندان را نشان دهد. باید کسانی به تاریخنگاری این واقعه بپردازند که چرا مترو چنان گسترش نیافت که تمام مردم به سهولت از آن بهره‌مند شوند و به خصوص شهرک‌های افتخاری تهران با قطار به نخستین ایستگاه در دروازه‌های کناری شهر ارتباط یابند و از این همه گرفتاری کاسته شود.

آنچه تاکنون انجام شده، ارزشمند است و کسی منکر زحمات مسئولان نیست، اما منتظر تشکر نباشید. این همه بودجه و امکانات و فرصت، در طول چهل سال، تنها یک هشتم از جمعیت تهران را در روز جابجا می‌کند. در لندن دو سوم و در پاریس بیش از آن. در توکیو و در استانبول و در مسکو و تمام پایتخت‌های بزرگ دنیا چنین است، اما برای تهران یک تفنن نیست که مثل برج میلاد گاهی جشنی در کنارش برگزار کنند. این زندگی و عمر مردم است که به باد می‌رود و سرمایه کشور است که تاراج می‌شود. دوست ندارم دم از مشکلات بیشتر بزنم، اما آن کسانی که با تظاهر به دینداری و راه انداختن دسته‌ها و آشپزخانه‌ها و گذاشتن میزهای شرع‌پسند در ایستگاه‌های مترو، دریاچه درست کردند و خیابان‌های دوطبقه و تراکم‌های بی‌حساب فروختند، بدانند که ما کار و رفتارشان را رصد کرده‌ایم. در یادداشتی گفتم که به خطوط مترو بنگرید. واپسین تغییرات در شمال غربی به کدام محله‌ها و شهرک‌ها رفته است؟ از تقاطع شهید بهشتی به سوی خواجه‌ عبدالله و شهید زین‌الدین و سپس صیاد شیرازی و نوبنیاد و نهایتاً در دو شاخه به سوی شهید باهنر و… خلاصه کنم با یک قطار اضافه و مخصوص، پاسداران و نیاوران و شهرک‌های شرق نیاوران و برج‌های گران قیمتی که اغلب صاحبانش بیش از دو سه اتومبیل دارند و در کنار بزرگراه‌های متعدد زندگی می‌کنند. در همین حال از شهید زین‌الدین به شرق، قنات کوثر و شهرک امید و فلکه سه و چهار تهرانپارس و شهرک پارس و گلستان و فرهنگیان و خیابان پروین و محله استخر و سازمان گوشت و رهبر و شهرک بانک سپه و خاک سفید و احسان و اتحاد و… تا حکیمیه… اکثریت و بخشی از این مردم همان محرومان یا بقول شما دهک پایین و افراد زیر خط فقر هستند و شاید بیش از یک میلیون نفر در کوچه‌ها و خیابان‌های تنگ و خانه‌های کوچک از استخر تا رهبر و خاک سفید نیازمند ایستگاه‌های مترو در نزدیکی خانه‌هایشان هستند. این مسأله آنها را از بن‌بست بیرون می‌کشید و جان تازه‌ای به این مردم می‌بخشید. اما در عوض ترجیح داده شد قیمت املاک و دولتسراهای ساختمان‌های شمالی، بالاتر رود و خوب در دوران رکود برای آنها بد هم نیست.

صحنه آخر را هم بگویم و این یادداشت‌ها را تمام کنم. از میدان رهبر، در ترافیکی عجیب و سنگین، سوار پراید جوانی بیست و دو سه ساله می‌شوم که اصرار دارد زودتر مسافران متروی فرهنگسرا را تکمیل کند. می‌نشینم. بوق و بوق و بوق… راه به زحمت باز می‌شود، تراکم مردم و ماشین و موتور و حتی دوچرخه… بچه‌های کوچک می‌خواهند عبور کنند و پراید‌های مسافرکش عجله دارند، بالاخره از کوچه پس‌کوچه‌ها می‌رود و از طرقی که باید رفت و دید، با مهارتی حیرت‌انگیز و عبور از یک راه یکطرفه از دور فرهنگسرا را و ایستگاه مترو را می‌بینم. فاصله‌ای حدود ۸۰۰ متر جلوتر پیاده می‌شوم و از میان صدها ون و صدها پراید منتظر و دست‌فروشان می‌گذرم. غلغله‌ای است و یکباره دو اتوبوس از بومهن و پردیس رسیده و می‌خواهند صدها مسافر عجول و خسته را پیاده کنند. صدای اعتراض و دعوا بلند می‌شود… به داخل می‌روم همان قطار ابتدای خط پروچنان متراکم است که دیگر جایی برای مسافران ایستگاه بعد نیست. همه باید به سر کارهایشان بروند.

هوا گرم است و دستگاه خنک کننده خاموش و دربسته نمی‌‌شود. جماعت باید سوار شوند و به کارشان برسند… همان لحظه به یاد ایستگاه پشت پاسداران ‌می‌افتم و هنرمندان معماری که سه چهار پله برقی عمودی را با هزار پله کار گذاشته‌اند تا خط عمیق و ایستگاه خنک و بی‌مشتری. چهار نفر سوار شدند و صدای ملایمی از مسافرانی که نیستند می‌خواهد که برای رعایت ایمنی از ایستگاه قطار فاصله بگیرند. یک قطار اضافه و یک خط اضافه را هم از یاد نبرید در آن بالا… بروید و ببینید. هردو را، شنیدن کی بود مانند دیدن!!

Email this page

نسخه مناسب چاپ