یادداشت
‏آرایش کوهستان
سیدمسعود ‌‌رضوی
سهراب سپهری شاعر بود اما بسیار کوشید تا نگاه ما را به طبیعت و جهان پیرامونمان دگرگون کند. فاصله را بردارد و به ما نشان دهد که جزیی از طبیعت و جهانیم و در پیوستگی و کلیتی یگانه، همه چیز بر هم اثر می‌گذارد و اگر جزء و قطعه‌ای تباه و فاسد و بیمار شد، دیر یا زود بر من و ما و شما و دیگری هم فساد و تباهی فروخواهد افتاد. ‏
پس بیایید نگاهی تازه به اطراف و اکناف بیندازیم. زمین را دوست بداریم. آب را گِل نکنیم و درخت را سبز و زنده و شاداب بخواهیم. در این تجلی زنده، که نامش طبیعت است، باید سهم خود را ادا کنیم و معرفتی تازه بنیاد کنیم و «…بدانیم که سنگ، آرایش کوهستان نیستر همچنانی که فلز، زیوری نیست بر اندام کلنگ…»
آخرین باری که بار سفر بستم تا در سواحل بی‌مثل و مانند شمال، در کناره و کرانه دریای مازندران و گیلان یا همان دریای خزر و هوای ناب و سبزینه بی انتهای جنگل‌ها و جلگه‌ها سیاحت کنم، سفری سخت داشتم و تجربه‌ای ناخوش یافتم؛ راهی طولانی پیشارو و کشمکش در ترافیکی که آخر نداشت.
برخورد و اصطکاک فلز و لاستیک و پلاستیک و موج سنگین مصرف و بازار مکاره شکمبارگی و تولید پول و پراکندن زباله و آب‌های آلوده و حصارهایی که سواحل و رودخانه و جنگل را به افسار کشیده و ضمیمه املاک این شخص و آن دیگری کرده تا مردم را سرکیسه کنند و دریا و رود و جنگل و کوهستان را برای ساعتی به من و شما بفروشند و بهتر بگویم اجاره دهند. ملک استیجاری و مستأجران ناراضی هم تکلیفشان معلوم است. اگر کلنگ به بنیادش نزنند، حتماً لگدی به در و دیوار خواهند کوبید!
این خاطره‌ها برای بسیاری از مردم ایران تکرار شده و البته سفر و سیاحتِ آزاد و دیدار مناظر و بهره از مواهب دریا و طبیعت، حق هر ایرانی و حتی هر مسافر و جهانگردِ میهمان وطن است. اما چگونه و به چه قیمت و شیوه‌ای و با چه رفتار و انگیزه‌ای؟ این موج سهمگین اتومبیل که راه سه چهار ساعته را گاه بیست ساعت می‌پیماید و این همه تلفات و ضرب و جرح و تصادف، به چه منظور و چرا رخ می‌دهد؟ چرا هر آنچه دارایی و زیبایی و امکان بالفعل و بالقوه در این طبیعت زیباست با آز و دم غنیمت شماری و افراط، تباه شده و ته مانده اش در حال زوال و نابودی است؟
این موج هجوم به نام تعطیلات، این قطار سرسام گرفته و این همه زباله و آلودگی به کجا می‌رساندمان؟ باید کاری کرد… فکری کرد… و مگر در این کشور پهناور فقط یک مقصد موجود است؟
حقیقت آن است که فقط مسئولان و مدیران نیستند که باید شماتت شوند و البته نمی‌شوند! بلکه جامعه و مردم و این خیزش نامتعادل که بر یک کفه جغرافیای این کشور چنان فشار می‌آورد که ترک برداشته و عنقریب خواهد شکست هم باید مؤاخذه شوند.
هیچ گاه از خود پرسیده‌ایم که چرا در ساحل دریای عمان که به اقیانوس و جهان متصل است هیچ شهر و تمدن و بندر و آبادی و منظر و گردشگاهی نیست؟ چگونه ممکن است این ساحل آفتاب خیز و بهشت آسا، بیابانی باشد بی ثمر در حالی که دروازه بزرگ و مستقیم تجارت و سیاحت و تبادل و توریسم تواند بود. آیا هزارها کیلومتر ساحل خلیج فارس و دریای عمان نمی‌تواند مقصد و مقصودی مناسب‌تر برای به دریا زدن و گشت و گذار میلیون‌ها هموطن ما و بلکه گردشگرانی از سراسر جهان باشد؟
البته نه بدین و بدان صورت که بر شمال و دریای خزر رفته و جفا و ظلمی که بر جلگه و جنگل و رود و حدود سبز و پرندگونه‌اش روا داشته‌ایم. نه! بلکه با برنامه و آموزش و هدفی بلند که امنیت و ثروت بیافریند و شغل‌های فراوان ایجاد کند و به جای آن که سیل سرمایه و سیاحتگر به شنزارهای شیخ نشین‌های جنوبی سرازیر شود، به پرنیان سواحل شمال خلیج فارس و دریای عمان بیایند‎.‎
‏آیا ما لیاقت و همت کارهای بزرگ را از کف داده‌ایم؟ چگونه هر صحنه و رقابتی را واگذار می‌کنیم؟ وقت آن است با شمال مهربان و مراقب باشیم و به جنوب برویم..‏‎.‎
این اندیشه‌ها را در آستانه چند روز تعطیلات همراه داشته باشید و اما انگار دوباره صفوف بی مهار و بی شفقت فلز، از قطار ماشینها در جاده‌های پیچاپیچ شمالی به راه افتاده‌اند.
دوباره به یاد شعری از سهراب سپهری می‌افتم: «باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد…»

Email this page

نسخه مناسب چاپ