کوتاه و گویا
کی شعر‌تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟
محمدجواد حجتی کرمانی
… مصراعی که از «حافظ» آوردم، «چرا نمی‌نویسم» را پاسخ می‌دهد با این افزوده که وقتی خاطر حزین باشد نه تنها «شعرتر» برنمی‌انگیزد بلکه از انگیزة «نثر خشک» هم تهی می‌شود!…

و اما اینکه چرا می‌نویسم؟ چون «سرریز» می‌کنم! پر می‌شوم از اندوه و ملال و پناه می‌برم به قلم و کاغذ که اسم آن را گذاشته‌ام: نگارش درمانی!۱ البته مطالعه هم می‌تواند درمان کند آلام روحی و حتی جسمی را… اما چون در مطالعه، در واقع آدم چیزی می‌فهمد و یاد می‌گیرد یعنی انسان، در حال مطالعة بیشتر «منفعل» است تا «فعال»۲ و من گاهی حس می‌کنم که دیگر توان ندارم که منفعل باشم و حوصله‌ام سر می‌رود، روح و جانم تشنة فعالیت است. تشنه‌ اثرگذاری است. به دنبال درمان است و «خواندن»‌ از درمان ناتوان است. باید بنویسم تا درمان شوم!…

***

… گفتم پر شده‌ام از اندوه و ملال… نمی‌دانم در شرایط حاضر جهان و ایران که مصداق بارز آیة کریمة «ظهرالفساد فی‌‌البر والبحر بماکسبت ایدی الناس» است برای کسی حال و مجالی می‌ماند تا اندوه و ملال نداشته باشد؟!…

اینجا به قول امروزیها یک «پارادوکس» خودنمایی می‌کند: فرموده حافظ که خاطر حزین، «شعرتر» برنمی‌انگیزد و اینکه «نثر خشک»، خاطر حزین را درمان کند! این «پارادوکس» مشابهات فراوانی بخصوص در سیاست و اجتماع دارد…:

کسانی که خود موجد و موجب دردند، می‌خواهند به علاج و درمان بپردازند!… (قلم را مهار کنم که در همین سطور اولیه می‌خواهد طغیان کند و حرفهایی بزند که نشود چاپ کرد!…)

***

… حالا که دارم می‌نویسم یعنی می‌خواهم درد تنهایی و ملال و اندوهم را جبران کنم، نمی‌دانم از کجا شروع کنم و از کدام درد و علاج و کدام درد بگویم؟ دردها که یکی دوتا نیست و درمان دردها هم که به این سادگی و آسانی نیست… دردهای تلمبار شده به مدت چهل سال از نخستین روزهای انقلاب تا به امروز… بلکه بهتر بگویم: دردهای تلمبار شده از آغاز مشروطیت تاکنون… چرا که گویا ما هنوز در حدود مشروطیتیم و گویی هنوز مشابه «همان دعواها»ی آن دوران که به شهادت شیخ فضل‌الله نوری و توپ بستن مجلس و شهادت صوراسرافیل و ملک‌المتکلمین و… و سرانجام به ظهور رضاشاه پهلوی و دوران اختناق ۲۰ ساله و ۳۷ سال سلطنت پهلوی دوم انجامید… همچنان وجود دارد… چرا که وارث این تاریخ پُرتلاطم و پرحادثه و پرفراز و نشیبیم… از این رو است که گاه و بیگاه، از سوی بیگانه و خودی، اشارات و کنایات و حتی تصریحات علنی‌ای می‌شنویم و می‌خوانیم که گویا کسانی از ما به اصطلاح امروزیها نسبت به گذشته «نوستالوژی» دارند!… و حسرت بر گذشته می‌خورند و از حال به گذشته می‌پَرَند… و این حالت خطرناکی است که از «ابهام» آینده سر می‌زند… وقتی مردمی به آینده‌ای روشن و پر امید چشم بدوزند، نشاط می‌یابند و در جان و تنشان نیرو می‌گیرند، ولی اگر نگران آینده باشند، حالت اضطراب و دلهره و حتی یأس و ناامیدی‌ـ که کفر است‌ـ پیدا می‌کنند و در ذهن و اندیشه به‌جای آینده‌نگری، واپس‌گرا می‌شوند…

***

و اما بعد:

بسیاری از همین بی‌اطلاعی از سیاست و اقتصاد که چون جان و بدن در هم آمیخته‌اند، (من اقتصاد را همچون «کالبد» سیاست می‌پندارم)

می‌پرسند: آینده را چگونه می‌بینی؟ و من یک پاسخ داده‌ام و به نظرم نوشته‌ام و آن این است که اگر شما در هوای آلوده تهران توانستی قله دماوند یا البرز را به‌خوبی تشخیص بدهی، آینده را هم می‌توانی به روشنی ببینی هرچند در این مرحله «قول فصل» همان است که آیه قرآن فرمود:

«و ما تدری نفس ما ذاتکسب غداً»

و شاعر آموزش‌دیدة‌ در مکتب وحی سروده است:

نداند به جز ذات پروردگار

که فردا چه بازی کند روزگار

اما نکته مهم و بسیار مهم که مرا سخت امیدوار می‌کند این واقعیت است که لزوماً وقتی در آلودگی هوا من نمی‌توانم البرز و دماوند را پاک و پاکیزه و روشن ببینم، چنین نیست که در واقع هم این دو کلمه پاک و پاکیزه و روشن نباشند!‌ قطعاً چنین نیست! بر این قیاس، من در کنار اندوه و ملال، پر از امیدم که آینده نه آن‌گونه که در ذهن و اندیشه و خیال و تصور من و شماست،‌تیره و تار است، بلکه این من و شماییم که به خاطر موقعیت دید و اوضاع و شرایط نابسامان و آشفته‌ای که در آن قرار داریم (مثل همان هوای آلوده شهر) آینده را تیره و تار می‌بینیم… تو از کجا می‌دانی فردا و پس‌فردا چه خواهد شد؟ به‌طور قطع وعدة خدا حق است که اگر توبه کنیم خدا توبه‌مان را می‌پذیرد و درهای رحمت را به روی ما می‌گشاید. مگر این شرایط نابسامان را کی به‌وجود آورده؟… خودمان! از حاکم و محکوم و دولت و ملت و عالم و جاهل و شهری و دهاتی و بازاری و دانشگاهی و حوزه‌ای و مسجدی و محرابی و واعظ و مستمع و هَلُمَّ جَرّاً…

مگر آیت وحی را نخوانده‌ایم«ان‌الله لایغیر مابقوم حتی یُغیّروا ما بانفسهم»

پس همة ما به‌صورت جمعی یا فردی، تقصیر داریم، اما خودمان‌ـ فرد یا جمع‌ـ خودمان را بی‌تقصیر می‌پنداریم و تقصیر را به گردن «فرد» یا «جمع» دیگر می‌اندازیم در حالی که به مثل ـ همان‌گونه که آلودگی فضای طبیعی شهر، معلول تقصیر و قصور فرد فرد اتومبیل‌سواران یا کارخانه‌داران یا تک تک خانه‌هایی است که گازهای خطرناک یا حتی کم‌خطر تولید می‌کنند… شرایط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و اخلاقی ما هم ـ طابق ‌النعل بالنعل ‌ـ چنین است… ـ و اگر ما از بالا به پایین خوب شویم آینده هم خوب می‌شود.

ادامه دارد

پی‌نویس‌ها:

۱ـ من تقریباً هر روز می‌نویسم ولی دل و دماغ به چاپ رساندن ندارم.

۲ـ در اینکه روند علم‌آموزی یک روند انفعالی است یا «فعالانه» می‌توان مناقشه کرد.

Email this page

نسخه مناسب چاپ