یادداشت/سخنی با مردم و دولت ـ بخش سوم
معیشت و سیاست
سید مسعود رضوی
بسیاری از نظریه‌پردازان سیاست، بر عدم استقلال نهادهای سیاسی در مواجهه با نهادهای اقتصادی و نظامی و حتی اجتماعی و فرهنگی تأکید دارند. در حقیقت، سیاست امر مستقلی نیست که در جای خاصی بتوان آن را پیدا کرد یا نشان داد. سیاست، تنظیم همه امور مربوط به یک جامعه و تمشیت صحیح آن برای سه هدف است:

۱ـ افزایش ثروت جامعه،

۲ـ افزایش انسجام و همبستگی و ۳ـ افزایش توان ماندگاری و استمرار.

از این سه هدف یا مورد که برآیند امر سیاسی محسوب میشود، سومی از همه مهم‌تر است. ممکن است جامعه‌ای در برهه‌ای دچار گسست‌ها و خدشه‌هایی شود یا بخشی از ثروت و اعتبار خود را از دست بدهد. اما از دست دادن انسجام و استمرار یعنی نبودن در صحنه تاریخ و حذف از فرآیندها و برآیندهای روزگار، نشان از تباهی نهایی و نابودی جامعه دارد. باید ایستادگی کرد تا بتوان به شیوه و نتایج مطلوب برای جامعه و مقبول برای ملت‌ها دست یافت. جوامع پیشرفته و توسعه یافته در دوران ما، به آسانی به این قدرت و ثروت و مجموعه نهادها و اقدارات مدرن و کارآمد، دست نیافته اند؛ بلکه بسیار کوشیده‌اند و سختی‌های بزرگ را پشت سر گذاشته‌اند تا سرانجام توانسته‌اند بر اساس حد اکثری از منافع ملی، سامانه‌های یک کشور مستقل و هویت یا روح ملی را در سرزمینشان تثبیت کنند.

نمی‌توان در کشوری بزرگ به مانند ایران که در منطقه‌ای استراتژیک واقع شده است و حساسیت‌های درونی و برون مرزی آن را احاطه کرده است، از یک سیاست کارآمد و باثبات برکنار بود و توقع داشت که کشور ثروتمند شود و در منطقه پرقدرت باشد و از انسجام ملی و درونی نیز برخوردار باشد. نکته‌ای که در ابتدا اشاره شد یعنی این که سیاست امر مستقلی نیست و برآیند اقتصاد و فرهنگ و قشون و… است، برای بیان تجربه‌ای است که ما سال‌ها است تکرار می‌کنیم. تداخل نیروها و نهادها و بازی کردن با سرنوشت مردم و عدم تکیه به برنامه‌های عقلانی و بلندمدت، استفاده از مدیران کم دانش و فرصت طلب، نشناختن سرمایه‌های انسانی و میدان ندادن به نبوغ‌ها، بازی کردن با سرمایه‌های ملی و ترس از سرمایه‌ها و سرمایه گذاری‌های بزرگ، فساد در خصوصی سازی، بی توجهی به افکار عمومی و خواست‌ها و سلایق نسل‌های جوان‌تر و سرانجام در یک کلام اقتصاد و علم معیشت را به تجارت شخصی و گروهی تبدیل کردن و…، تنها بخشی از مصیبت‌هایی است که گریبان مردم ایران را گرفته و فرصت‌های درخشان تاریخی را برای سیاست‌ورزی به معنای ایجاد یک دولت مدرن و مقتدر و کارآمد در یک دوره طولانی سلب کرده است. جامعه به تدریج دچار نوعی بی اعتمادی مزمن نسبت به مدیران شده و هر برنامه‌ای که اعلام می‌شود با واکنش بیمارگونه اقتصاد و جامعه و حتی قشون و بدنه دولت رو به رو می‌شود.

همه تبدیل به مجموعه‌ای حاضر در مسابقه‌ای وهم‌انگیز شده‌اند که مقداری پول نفت وارد می‌شود و مقداری هم سرمایه‌های داخلی وجود دارد؛ و این مسابقه‌دهندگان بدون توجه به رقبا و اطرافیان، برای رسیدن به تکه‌ای از آن هر کاری می‌کنند و خود را به آب و آتش می‌زنند، هر چه را به چنگ آوردند برای خودشان و دوستانشان برکت می‌کنند و طفیلی باقی مانده را نثار جامعه و حقوق‌بگیران می‌نمایند. اولویت‌ها کجا است؟ پروژه‌های ملی در این جا چه نقشی دارند؟ اصلا پروژه ملی داریم؟

دائما این خبر را می‌شنویم که سخنگوی یک نهاد قدرتمند یا سخنگوی یک نهاد فرهنگی یا یک نهاد بالادستی قانونگذاری با تهدید می‌گوید اگر بودجه ما را فلان قدر بالا نبرید چنین می‌کنیم و چنان. انگار اولویتِ مردم خود مردم نیستند و انگار کشور ایران آخرین و فراموش شده‌ترین مسئله برای دولت‌ها است. این رفتارها البته در طول زمانی طولانی در رقابتی قرون وسطایی میان دو جناح راست و چپ ایران متولد و ماندگار شده و به دولت‌ها و مردم ایران تحمیل شده است. از آن جهت می‌گویم قرون وسطایی که هیچ وقت به فکر معیوب حضرات خطور نکرد که همه در این کشتی نشسته‌ایم و همه حق داریم و بدون مشارکت تمام نیروها نمی‌توان مسائل بغرنج کشور را حل کرد. فرهنگ حصر و زمین گیر کردن و حتی بالاتر از آن، خاکسترنشین و خانه خراب کردن رقیب و گفتن جملات و اهانت‌ها و تهمت‌های عجیب و غریب، سال‌ها و دهه‌ها است که به یک رفتار معمول سیاسی بدل شده است. اگر منکر هستید فقط سری به سایت‌های مخالف دولت بزنید و ببینید با چه نوع نقد و اتهامات و ناسزاهایی رو به رو خواهید شد.

دولت را باید نقد کرد و تمام دولت‌ها باید زیر ذره بین نقد اصلاح شوند، چکش بخورند و پیراسته و کارآمد شوند اما نه با فحاشی و توطئه و پهن کردن تور کذب و اخبار ناروا. جناح مقابل هم البته در سابقه تاریخی همین راه پرخطا و رفتار پرجفا را در کارنامه خویش دارد.

سخن به درازا کشید و دیباچه بر متن غلبه کرد اما این یادداشت ادامه دارد و قصد دارم با صراحتی بیشتر این حقیقت را روشن کنم که چگونه مسئولان کشور و جناح‌های سیاسی از مسیرهای اصلی در ارتباط با مردم به دور افتاده‌اند و منافع مردم و انسجام ملت را گروگان خواست‌های جناحی و حتی شخصی خود کرده اند. زیر پوشش آرمان‌ها و شعارهای بزرگ که چهل سال است داده می‌شود، تنها اگر به یک مورد یعنی تاریخ خصوصی سازی و سرنوشت اصل ۴۴ بنگریم متوجه خواهیم شد که چه جفایی بر این ملت و منافع و سرنوشتش رفته است. اما خبر خوش این که شرایط جدید به گونه‌ای نیست که خطاکنندگان بتوانند بگریزند و تاوان نبینند؛ هرکه باشد و در هر سطحی. امروز تنها چند گام اشتباه می‌تواند مردم را چنان برآشوبد که دودمان جناح‌ها و جریان‌ها و رجال سیاسی برای همیشه به باد داده شود. نظر مردم را بپرسید و منافع مردم را بشناسید و در این شرایط سخت فقط به ایران بیاندیشید. در ارتباط با فشارهای خارجی مهم نیست مذاکره کنیم یا منازعه، معاهده امضا کنیم یا اتحادیه شکیل دهیم، تنها باشیم یا در یک جبهه منطقه‌ای یا جهانی،… اگر مردم را و خواست‌های واقعی آنان را نشناسید و مخلصانه تن در ندهید، شعارها به قدر یک ریگ بیابان هم ارزش پیدا نخواهد کرد.

Email this page

نسخه مناسب چاپ