هاشور
زهر تعصب در جان معرفت
رضا بابایی
 

انسان متعصب همان‌قدر که بر دیگران سخت می‌گیرد، در عقاید خویش خوش‌بینانه می‌نگرد و آسان‌گیر است. موی سفید را در ماست دیگری می‌بیند و بیرون می‌کشد؛ اما خال درشت و سیاه را در صورت خویش نمی‌بیند.

تفاوت انسان‌ها در اصل مدارا و آسان‌گیری نیست؛ در محل آن است. انسان متعصب بر خود و خودی‌ها آسان می‌گیرد و بر دیگری سخت؛ برعکس آزاداندیشان که بر خود سخت می‌گیرند و بر دیگری، آسان.

ذهن متعصب، هنگام نقد دیگران، بسیار منطقی، لوژیک، دقیق، حقیقت‌طلب، بی‌رحم، حساب‌گر و فیلسوف‌مآب می‌شود؛ اما آنگاه که در باورها و اعتقادات خویش می‌نگرد، عارفانه چشم پاک و خطاپوش می‌گشاید و سنگ تساهل را تا قله قاف بالا می‌برد.

اگر عقیده‌ای را نپسندد، آن را چندان زیر و رو می‌کند تا عیبی در آن بیابد، و اگر اندیشه‌ای را باور کند، جز نیکی در آن نمی‌بیند. یک‌جا سراپا چشم است و مغز و هوشیاری، و در ‌جایی دیگر، سادگی را از مرز بلاهت می‌گذراند. در مواجهه با دیگران فیلسوفی است که هر ریاضی‌دانی را شرمنده می‌کند؛ اما در اعتقادات خویش، عارفی است دلسوخته که سر به کوه و بیابان گذاشته است و ترانه «خوشا آنان که هِر از بِر ندانند» زمزمه می‌کند.

داند او خاصیت هر جوهری

در بیان جوهر خود چون خری

او همچنین در فهم محاسن و فضایل باورهای خویش، چشمی تیز و دلی بیدار دارد؛ اما دریغ از نیم‌نگاهی از سر همدلی به افکار و رفتار دیگران. شرح این تناقض و دوگانگی را بنگرید در داستانی در دفتر سوم مثنوی معنوی.

مردی شهری پس از ده سال پذیرایی سخاوت‌مندانه از دوست روستایی‌اش، یک بار به اصرار او به روستا می‌رود تا همراه زن و فرزند مهمان او شود. اما مرد روستایی از او روی می‌گرداند. هر چه مرد شهری نشانی می‌دهد، روستایی می‌گوید تو را نمی‌شناسم.

پس از پنج شب، بارانی شگفت درمی‌گیرد و مرد شهری را مستأصل می‌کند. پس بر در خانه مرد روستایی می‌رود و می‌گوید امشب را به ما جایی بده. فردا از اینجا خواهیم رفت. مرد روستایی می‌گوید: در گوشه باغ من اتاقی است. امشب را در آنجا بگذرانید، به شرط آنکه تا صبح مراقب گاو و گوسفند من از گزند گرگ باشید.

آن کمان و تیر اندر دست او

گرگ را جویان همه شب سوبه‌سو

نیمه‌های شب، مرد شهری شبحی می‌بیند و به این خیال که گرگ است، به سوی او تیری روانه می‌کند. حیوان بر زمین می‌افتد. مرد روستایی آسیمه‌سر به باغ می‌آید و گریبان شهری را می‌گیرد که کره‌خر مرا کشتی. مرد شهری می‌گوید که او گرگ است، نه کره‌خر!

هم شب و هم ابر و هم باران ژرف

این سه تاریکی، غلط آرد شگرف

مرد روستایی می‌گوید: نه! من کره‌خرم را می‌شناسم. در این هنگام، مرد شهری به خشم می‌آید و گریبان مرد روستایی را می‌گیرد و می‌گوید: در این شب ظلمانی و بارانی، سایه کره‌خرت را از دور شناختی، مرا که ده سال میزبان تو بودم نشناختی؟!

ابله طرار، شید آورده‌ای

بنگ و افیون هر دو با هم خورده‌ای

آنک داند نیم شب گوساله را

چون نداند همره ده‌ساله را

Email this page

نسخه مناسب چاپ