یادداشت/به مناسبت بزرگداشت شیخ اشراق در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی
نفس قمر، شمس روح
(شرح رساله الابراج یا کلمات ذوقیه شیخ اشراق)/دکتر حسن بلخاری قِهی - *بخش دوم
 

شرح این ماجرا با بیان شیخ شیرین‌تر است زیرا سعی نموده کلمات در عین بلندی و استعلاء در ظهور نیز جلیل و جمیل باشند پس متن اصلی را ذکر می‌کنم:

قد اشرق شعاع شمس‌اللاهوت علی سطوح الامکان

شعاع خورشید لاهوت بر تمامی سطوح عالم امکان می تابد

فالی متی تمکئون فی ظلمات زوایا الاجسام

پس تا چه هنگام می‌خواهید در کُنج خانه تاریک عالم اجسام بمانید.

تعبدون الهیاکل الجسمانیه کالاصنام

و به پرستش ایزدان جسمانی همچون بت‌ها بپردازید.

طوبی لمن خرج عن خلال بدنه

خوشا به حال آن کسی که از جسمش کناره گیرد

و دخل کعبه‌الایمان

و به کعبه‌ ایمان داخل گردد

و ظعن عن ظلمات العمی و الحرمان

و گریزد از ظلمات کوری و یأس و حرمان

فعلیکم بالباب و ملازمه الجناب فانه باب ما خسر طالبه و لاخاب قاصده

پس بر شما باد خِرد و ملازمت آن و این بابی است که طالب آن خسران نمی‌بیند و عازم به آن مأیوس و سرافکنده نمی‌گردد.

پس سلام و درود بر نفسی که از خویش گریخت و به ربّ جلیلش متوجّه گردید. اشباح ثقیل جهانی را ترک گفت و به حضور در جمع ارواح مسرور شد. جاده‌های عالم ناسوت را پیمود و به مقصد و منزل لاهوت رسید. از قیود عشره (همان حواس ظاهر و باطن) رهایی یافت و به صحبت عشره (عقول ده‌گانه) به محبت و شادی نائل شد، از نهایت حضیض به اوج اقدس ارتقاء یافت و بدان‌جایی رسید که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ بشری خطور نکرده.

پس خوشا به حال اینان که در عالم عبودیّت صاحب مقامند و در فضای قیّومیت طائرند. خداوندا ما را از آنانی قرار ده که تشبه به ذات خود می‌جویند (که ذات الهی است، شاید شیخ در این‌جا اشاره به تعریف مشهور فلسفه دارد که آن را تشبه به اله به قدر امکان می دانستند) و از غیر او پیوند می‌گسلند و به ماندن در عالم زمان و مکان خو نمی‌گیرند زیرا که خود را محبوس در زندان عالم امکان نمی‌خواهند و نمی‌دانند. پس شیخ، مخاطب خویش را خطاب قرار می‌دهد و صلای دهد: بدان! فهم و درک حب‌الوطن من الایمان از برای مردان است و به صرف قیل‌وقال حاصل نمی‌شود. این درک نه از برای کسانی است که نفس نفیس خود را در کسب لذات حس خسیس ضایع می‌کنند و جان خویش را از تأثیر پرتو انوار خورشید محروم. پس آن‌گاه که انوار بر قوابل بتابند و مزاج ابدان را به اصلاح آرند. آن‌که کور باشد و نابینا این تابش را انکار می‌کند. شان بوی خوش عطر آن است که مجالس انس طالبان قدس را معطر می‌کند و هرکه نور حق را تکذیب نماید محروم از استشمام این بوی جانفزاست و این از آن رو است که کاذبان چنان جان را با بوهای ناپاک انباشته‌اند که جایی برای استشمام عطر دل‌انگیز قدس و قدسیان نمانده. سپس شیخ، نفس رها گشته از خویش را چنین هدایت می‌کند که به سوی کعبه ازل بر بنیاد شریفه «إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ»۱ راه سپارد. شیخ از برای درک و شرح این معنا به شعری می‌آویزد که بس لطیف و زیبا است:

رَقَّ الزُّجاجُ وَ رَقَّتِ الْخَمْرُ

وَ تَشابَها فَتَشا کَلَ الامْرُ

فَکَأنَّما خَمْرٌ وَ لا قَدَحٌ

وَ کَأنَّما قَدَحٌ وَ لا خَمْرُ

شیشه و شراب چنان رقیق گشتند و نازک که امر مشتبه شد و کار مشکل. شیشه چنان شد که گویی شراب است و شراب چنان که گویی شیشه است یا به تعبیر دیگر چنان دوئیت از میان برخاست که گویی شیشه است و شراب نیست یا شراب است و شیشه نیست.

و این بدان معناست که سالک به جایی می‌رسد که هرچیزی در عالم را نشانی کامل از الوهیت می‌بیند، از برای او کعبه تنها قبله عالم نیست هر جای عالم که روی بگرداند کعبه است. از دیدگاه شیخ، هرکس به حلّ این رمز توفیق یافت به گنج دست یافت ابتدای مسیرش ذوق، امتدادش شوق، سپس عاشقی، آن‌گاه رسیدن و پس از آن فنا و نهایت بقاء. از دیدگاه شیخ، سالک پس از این سلوک به عبّادان (نام قدیم آبادان و البته این‌جا منظور این شهر نیست، دارالقرب است) می‌رسد که ورای آن دیگر شهری نیست و بی‌حد و مرز است: «وایقن آن من حل الرمز، فظفر بالکنز، ذوق، ثم شوق، ثم عشق، ثم وصل، ثم فنا، ثم بقاء و لیس ورا عبّادان قریه و عبادان غیرمتناهیه»۲٫ سپس شیخ، به بیان نسبت ماه و کواکب و تأویل آنان می‌پردازد. پس مجدد مخاطب خویش را خطاب قرار داده و او را به داشتن بصیرت خداوندی دعا می‌کند (ایدک الله ببصیرة منه) و می‌گوید قمر عاشقِ صادق، پادشاه کواکب است و سلطان سیارات نورانی که به واسطه عبورش میادین آسمان‌ها نورانی و روشن می‌شود. آن‌که حافظ زمان‌ها و دهور است و گستراننده خیرات بر سطح زمین و به واسطه اوست که موالید از قوه به فعل می‌رسند، همان که سیاح وجود است و حافظ آیات ربّ ودود.

از دیدگاه شیخ، ذاتیِ عاشق مسکین آن است که به جانب معشوق روی گرداند و مطلق متوجه او شود تا به وصل محبوب خود رسد. از همین روست که قمرِ عاشق، سریع‌السیر است و در هر منزل جز دو روز نمی‌ماند و تند می‌رود تا از حضیض هلالی به اوج تمامیت بدری رسد، در این‌جا شیخ، به بیان لطیفه‌ای نورانی می‌پردازد که به یک عبارت شرح لطیف شطحیات امثال بایزید و حسین منصور حلاج است. شیخ می‌گوید قمر چون در مقابله با شمس قرار گیرد، اشعة خورشید بر جان و ذاتش منعکس می‌گردد. پس ماه به نورانیت خورشید، منوّر می‌شود و چون فروزنده شد و ذات و جان خود را مملو از نور خورشید دید ندا در می‌دهد : «انا الشمس» من خورشیدم. شیخ از این وحدت ماهِ قاصد و خورشید مقصود به شرح حال شطح‌گویان قهاری چون بایزید وحلاج یعنی قائلان «لیس فی جبتی الا الله » و «انالحق» می‌رسد، به تعبیر شیخ، اینان اقمار آسمان توحید بودند پس چون ارض جانشان به نور پروردگارشان منوّر شد به اسرار دست یافتند و خداوند در جانشان برانگیخت و نطقشان داد که «ا للَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ»۳ یعنی خداوند به زبان و لسان اولیاء خود سخن می‌گوید. بنابراین از دیدگاه شیخ اشراق، عرفا و سالکان الهی هم‌چون انتفاع ماه از خورشید، جانشان به نورالهی روشن گشته و حق در قلب و روحشان ظهور می‌یابد. سِرّ شطحیات عرفا نیز در ادراک و شهود این وحدت است یعنی وحدت نفس قمری آنان با روح شمسی توحید. شیخ چون برخی رسائل اخوان‌الصفاء (به ویژه رساله موسیقی) مخاطب را به تجرید و ترک علائق نفسانی می‌خواند و در بخش بعدی رساله الابراج، خطاب به او می‌گوید: بر تو باد حلّ طلسم بشری زیرا که گنج‌های عالم قدس در وجود تو پنهان است هر که غالب بر این طلسم شد به معبود خود رسید و از هبوط عالم اشباح به ملکوت شرف ارواح رسید و از حضیض اسفل‌السافلین به اوج اعلی‌علیین برآمد و به رویت جمال احدی و فوز وصول سرمدی نائل و از دام‌های شرک و شبهه رست.

۱- انعام-۷۹

۲- جلد سوم مصنفات ص۴۶۵

۳- فصلت ۲۱

ادامه دارد

Email this page

نسخه مناسب چاپ