یادداشت/به مناسبت بزرگداشت شیخ اشراق در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی
نفس قمر، شمس روح
(شرح رساله الابراج یا کلمات ذوقیه شیخ اشراق)/دکتر حسن بلخاری قِهی - دکتر حسن بلخاری قِهی
 

از دیدگاه شیخ اشراق، راه حلّ طلسم بشری آن است که به ریسمان دو شعبه‌ای چنگ زند. این ریسمان مقید است و گرفتار به تیزدندان‌هایی چون ببر و پلنگ (محتمل این جمله به غایت رمزی، اشاره به قوای شهویه و غضبیه انسان داشته باشد که آدمی را در قید خود گرفتار می‌کنند و در بند) سپس از ۳۶۰ دریا بگذرد (گذر از ایام سال) سپس به بلندای ۲۴۸ کوه بر چهار جبال که در شش جهت قرار دارند، پای نهد و سپس به دژ و قلعه‌ای رسد که دوازده بُرج دارد و مستقر بر قلل کوه‌هاست. دژی که بر سایه بلندایی عظیم در حال حرکت است. منظور شیخ از ۲۴۸ کوه، ۲۴۸ استخوانی است که علم تشریح آن روزگار معتقد بود در بدن انسان هست. چهار جبال دیگر پاها و دست‌ها است و شش جهت، روبرو، پشت، راست، چپ، بالا و پایین است. قلعه و دژ همانا سر انسان است. اما در باب ابراج، ابراج، جمع بُروج است و این واژه خود جمع است به معنای بُرج‌ها بنابراین ابراج جمع‌الجمع است و می‌دانیم بُرج به هر یک از دوازده حصه منطقه البروج که اسامی آن‌ها از این قرار است: حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، دلو و حوت اطلاق می‌شد.

منظور شیخ از بیان اعداد فوق محتمل گذر از جسمانیت و کالبد بشری است تا با گذر از آن به دوازده بُرج رسد. این بروج دوازده‌گانه فلکی نظیری در عالم معنا دارند که شیخ با استناد به قاعدة تناظر به بیان آن معانی می‌پردازد. این‌گونه که: شخص سالک در بُرج اول، شخصِ فصیح صاحب‌البیانی می‌بیند که لسانی شیرین دارد و نزد او انواع طعام‌ها و چشیدنی‌هاست. بر سالک است که فریب این همه شهد و شیرینی را نخورد اگر حلاوت را چشید و اسیر آن شد، باید بداند عقوبت این شیرینی، غم و نهایت این حلاوت سمّ است. شهوت‌سرایی که شهوترانی آن ساعتی است لیک میراثش ماندگار است و دارای حزن و اندوهی است طویل. (منظور شیخ حس چشایی است. حسی از حواس خمسه ظاهری) پس چون سالک از بُرج اول گذشت، به بُرج دوم می‌رسد. در ورودی این بُرج، دو درِ کوچک می‌بیند که در طول قلعه قرار گرفته‌اند. راه صعود به بالای بُرج سخت است و صعب و جز به تبّری از هوس پیموده نمی‌شود. چون سالک بر بالای بُرج برآمد دو شخص بنشسته بر گنبدهای قلعه می‌بیند که نزدشان انواع عطور و بوهای خوش است. سالک باید که حذر کند از این روایح زیرا که حجاب اویند در درک نفحات روحانی. (منظور حس شامه است و گذر از لذات شامّی)

پس چون حذر کرد، از بُرج دوم به بُرج سوم بر می‌آید، بُرجی که نه در طول قلعه بل در عرض آن است و در میان دولوزی قرار دارد که در اطراف آن طناب‌هایی از ابریشم موجود است، منظره‌ای می‌بیند که در آن تختی است از عاج و آبنوس و بر تخت، شخص بلندقدِ عقیق‌گونِ نیکوشمایلِ ظریف‌الخصایلی نشسته است. پس از میان زیباترین نورها می‌نگرد و البته سالک نباید که در مقابل چنین منظرة زیبا و مستانه‌ای توقف کند، باید که از این بُرج نیز بگذرد هم‌چون گذر عاشقی که به جمال احدیت نظر دارد و نه معشوقه فانیِ درگذر. (گذر از حس بینایی)

پس از بُرج سوم به بُرج چهارم می‌رسد که در اطراف قلعه قرار دارد، دو مقرّ دژگونی که به تمام قصور احاطه دارند، سالک در این بُرج، صداهای بسیار پاک و شیداگون می‌شنود و نغمات لطیفه و الحان لذیذ، پس باید جهد کند که در این بُرج نیز نماند(حس شنوایی). بُرج پنجم، محیط بر کل است و دارندة دو وجه متضاد سختی و نرمی(همان حس لامسه).

بُرج ششم، اولین بُرج از بُرج‌های جوّانی است (الابراج الجوّانیه). منظور از جوانی جو یا فضاست (همان عالم واسط میان زمین و آسمان ) به عبارتی حائل میان جهان جسمانی و جهان روحانی (یا به تعبیر شیخ برانی که عالم خارج از فضاست) و از دیدگاه شیخ، به معنای اتمام حواس حسی و ظاهری و ورود به عوالم باطنی است. حواس خمسه باطنیه نیز همان هستند که مولانا در باب آن چنین ابیاتی دارد:

پنج حسی هست جز این پنج حس

آن چو زر سرخ و این حس‌ها چو مس

اندر آن بازار کاهل محشرند

حس مس را چون حس زر کی خرند

حس ابدان قوت ظلمت می‌خورد

حس جان از آفتابی می‌چرد

ای ببرده رخت حس‌ها سوی غیب

دست چون موسی برون آور ز جیب۱

در بُرج ششم، سالک، حجرة فروزنده‌ای می‌بیند که منوّر به نور پنج بُرج پیشین است. بدون تردید، شیخ در این‌جا اشاره به حس مشترک دارد، اولین حس از قوای باطنی نفس که مُدرک پنج حس ظاهری یعنی بینایی، چشایی، شنوایی، لامسه و بویایی است. آشنایی با حواس خمسه ظاهری دقیقاً نقش و جایگاه حس مشترک یا به تعبیر شیخ اشراق، بُرج ششم را نشان می‌دهد.

بُرج هفتم به تعبیر شیخ، خزانه تمامی این بُرج‌هاست و این همان حس دوم از حواس باطنی یعنی قوة خیال که ضابط و حافظ نگاهدارنده تمامی صوری است که توسط حواس خمسة ظاهری در نفس ادراک می‌شوند. سالک سپس به بُرج هشتم می‌رسد، بُرجی که تمامی دریافت‌های جوانی و برّانی در آن موجود است و شخص می‌تواند مابین دوست و دشمن تمایز گذارد. این همان قوة وهمیه است که قوة مُدرکه معانی جزئیه است، معانی جزئیه‌ای که قائم بر صور محسوسه موجوده در قوة خیال و حس مشترک است.

و بُرج نهم، بُرجی است که در آن شخص می‌تواند تمیز گذارد بر حسب آن میان تمامی آن چیزهایی که از ماه و ستارگان منعکس می‌گردد. به عبارتی قوة ناطقه که نزد انسان به تعبیر حکمای مشایی، ناطقه است و اگر در وهم و صور محسوسه به کار رود متخیله (این تقسیم ابن سینا است). شیخ، کواکب را همان صور قوة وهمیه و ماه را نفس ناطقه گرفته است.

بُرج دهم، خزانه کامل سنگ‌های قیمتی بُرج‌های پیشین است یا همان قوة حافظه که نگهبان دریافت‌های حواس باطنی است.

این ده بُرج که همانا شرح تمثیلی قوای ظاهری و باطنی نفس بود، بُروج غیرثابت و متحرک‌اند. سالک چون از همه این‌ها بگذرد و به بُرج یازدهم رسد بر بلاد ثبات و تمکین (بلاد الثبات و التمکین) پای گذاشته است. پس اول چیزی که می‌بیند شیخ قدرقدرتِ بالا منزلتی است که از ماه شب چهارده زیباتر و نورانی‌تر است. این پیر گرچه در حیّز امکان است اما در مکان نیست. سریع‌الانضباض است اما بلاحرکت، دارای انفعالی بطئی است بدون سکون، لب به خنده می‌گشاید اما فاقددندان است. فصیح‌البیان است اما فاقد لسان، اوست که رسانندة وحی و الهام به انبیاء و اولیای عظام و کرام است.

سپس شیخ، سالک را سفارش می‌کند که: ملازمش باش و خطابش را مغتنم شمر. تردیدی نیست شیخ این‌جا به عقل فعّال اشاره می‌کند و عقول نورانی دیگر که روی هم عقول عشره را تشکیل می‌دهند. شیخ در این‌جا اشاراتی دارد به صاحبان عقول عشره، کسانی که مجالست با آنان، آدمی را شقی نمی‌کند و مصاحبت‌شان آدمی را به وحشت نمی‌اندازد. اینان خلاصه وجودند و مقرّبان پروردگار. شیخ ادامه می دهد:

پس چون به مصاحبت این عشره کرام نشستی و اخلاقت به آنان متخلق گردید و افعالشان را شاهد بودی و از یک به یک آنان گذشتی پس چه بسا انوار قیّومی و آثار لاهوتی بر جانت باریدن گیرند، پس در این صورت از بند حدث و حادث می‌رهی و به قدیم منّان می‌پیوندی (از حدوث به قدیم) و به واسطه رویت بلاواسطه مستغنی از بیان می‌شوی و به این قول حق می‌رسی که «أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ»۲ و نیز این قول پروردگار که «إِلَى رَبِّکَ مُنْتَهَاهَا»۳ و این پایان سلوک سالک است با پیوستن به حق و اتمام سفر.

شیخ می توانست البته پایان این رساله را به فراز مشهور دیگری از قرآن خاتمه دهد که عصاره رساله اش و سیر سالکش باشد: «إنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»۴٫

والسلام

۱- مثنوی معنوی، مقدمه دفتر دوم. در کتاب عکس مهرویان، خیال عارفان به تفصیل در باب این حواس از منظر مولانا بحث کرده ام

۲- شوری ۵۳

۳- النازعات ۴۴

۴- بقره ۱۵۶

Email this page

نسخه مناسب چاپ