یادداشت
درنگی بیدرنگ بر فرهنگ و ولگاریسم فرهنگی
منوچهر دین پرست
می گویند دامنه “فرهنگ” آنقدر گسترده است که هم مردگان را در بر دارد و هم زندگان را. به بیانی، یک فرهنگ پویا به ما نشان می دهد که چگونه زندگی کنیم و چگونه بمیریم. بنابراین فرهنگ تنها مختص زندگان نیست بلکه تعلق به رفتگان نیز دارد. از سوی دیگر فرهنگ آنقدر پیچیده و تعریف ناپذیر شده است که تا کنون با وجودی که در دایره المعارف بیش از یک صد و پنجاه تعریف برای آن آورده اند باز راضی نگشته و همچنان تشنه فرهنگ است و چشم به راه یک تعریف جهانشمول از آن تا شاید این جهان پست مدرن روزی دوباره مدرن شود و به همان یک تعریف از فرهنگ بسنده کند و شاکر شود.

این روزها به واسطه اتفاقات ناگواری که در عرصه سیاسی و اقتصادی ایران رخ می دهد برخی از اولیای فرهنگ اشاره به عدم زیرساخت فرهنگی می کنند. به بیانی ساده، آنها براین باورند که همه مشکلات این ملت لزوما علت سیاسی ندارد بلکه دلایل فرهنگی نیز دارد. بنابراین برای یافتن راه حل این نابسامانی ناگزیریم در آستانه فرهنگ بایستیم و از درگاهش یاری بخواهیم و به دقت بنگریم که به سوی کدام فرهنگ برویم: فرهنگ دین محور و یا فرهنگ طبیعت محور.

روشن است در سرزمین ما “گشتاور” فرهنگ در واقع دین است یا به عبارتی ما دارای یک فرهنگ دین محوریم، حال آنکه در غرب لیبرال دموکرات شاهدیم که فرهنگ آنها دین محور نیست بلکه طبیعت یا ماده محور است و در آنجا دامنه دین را آنقدر تنگ ساختند که امروز بناهای مذهبی بیشتر به موزه ها شباهت دارند تا به کلیسا. به بیانی، در غرب آن فردی که فرهنگی است پس طبیعی زندگی می کند و آنکه نیز طبیعی است پس فرهنگی زندگی می کند. البته به زعم برخی در همان غرب هم عده ای نه طبیعی هستند و نه فرهنگی.

بیگمان کشوری که گشتاور فرهنگ آن همانا دین است و دارای یک تاریخ طولانی در حوزه های مختلف فرهنگی است قطعا نباید با نابسامانی فرهنگی رو به رو باشد بلکه باید به مثابه ارگانیسمی زنده عمل کند که همواره فرهنگ آن پویا و بارور باشد. پیداست که فاصله یک جامعه دارای فرهنگ دین محور با غرب دارای فرهنگ طبیعت یا ماده محور از زمین تا ملکوت است. باز هویداست که فرهنگ غرب “آفت” زده شده و به زعم ما دچار هرج و مرج است، اما آیا فرهنگ ما آفت ندارد و دچار هرج و مرج نگشته است؟

ما در طول چهل سال گذشته محصولات فرهنگی بسیاری داشتیم که در کمیت آن بحثی نیست. اما باید بپذیریم که دچار تلنباری از محصولات شدیم که متاسفانه ما را به عارضه “مالیخولیا” دچار کرده و علیرغم اینکه به گذشته خویش و به محصولات فرهنگی می بالیم اما نمی بینیم که این محصولات فرهنگی آیا توانسته زمینه های رشد و آگاهی و ارتقای فکری ما را فراهم کند یا نه.

چه می توان کرد آنگاه که ما در “خلسه” فرهنگی خویش یک اثر هنری را گاهی در حالت “ترانسدنتال” آن می پسندیم. پنداری به گفته ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی، ما ایرانیان نسبت به آن “سوبلیم” شده ایم یا به عبارتی از شکوه و عظمت آن اثر گویی دچار نوعی احساس “خوف و رجا”گشته ایم. بااین حال از آنجا که همواره “هنر” را زیر مجموعه فرهنگ می شناسم و نه مستقل از آن، پس به قلم هشدار دادم که به خلسه کانتی (سوبلیم)دچار نشود و بیش از این در توّهم فرهنگی رسوب نکند و به دام خلط مفهومی و موضوعی نیافتد تا شطح و طامات فرهنگی ببافد!

به راستی شناسایی آفت فرهنگی بر اساس چه تشخیصی باید صورت گیرد؟ اگر ما درخت فرهنگی را آفت زده می بینیم پس باید در جستجوی درمان و داروی آن باشیم. از همه مهمتر باید یک متخصص داشته باشیم تا او این آفت را تشخیص دهد. در چنین وضعیتی چگونه می توانیم از فرهنگی که دچار آفت شده انتظار رشد و نمو در عرصه های مختلف به خصوص هنری، سیاسی و اقتصادی داشته باشیم؟ باید هشیار بود که در دام نگاه ساده اندیشانه

هرج و مرج سیاسی را با هرج و مرج فرهنگی یکی نپنداریم. به بیانی، ما حق نداریم در برابر “ولگاریسم”(سطحی نگری) فرهنگی سکوت کنیم و اجازه دهیم وُلگارها در فرهنگ ما دست بالا را داشته باشند. در

هرج و مرج سیاسی مردم به آنچه درست و به آنچه غلط نیز سریعا واکنش نشان می دهند حال آنکه درهنگامه فرهنگی (آنگاه که زمینه آن فراهم شود) واکنش می پذیرد. به این سیاق، ملتی هم که اصولا تاریخی نیست بلکه تاریخ زده است قطعا در واکنش فرهنگی دچار هرج و مرج می شود. آنگاه

استوانه های فرهنگ را یک به یک از دست داده و یا آنکه بر اثر بی توجهی، این اسطوره ها و نامآوران فرهنگی اندک اندک بی اثر و فراموش می شوند. ملتی که “حافظه” تاریخی ندارد و اصولا

نمی خواهد یا نمی تواند که دارای یک حافظه جمعی تاریخی شود و آن را ارج و ارزش دهد؛ از سوی دیگر ملتی که به “آگاهی تاریخی” نیز بی اعتناست وتفاوت عهدنامه گلستان با انقلاب مشروطه را

نمی داند و نمی خواهد که بداند، آیا رواست که این ملت دچار آفت فرهنگی نیز شود؟

امروز برای اینکه وضعیت فرهنگی کشور بتواند زمینه های درست برای کار فرهنگی را فراهم کند نیازمند “آزادی” فرهنگی هستیم و بی تردید این آزادی یک ضرورت است مثل نان و آب و مسکن. بنابراین آزادی فرهنگی نشاید که دستوری یا بخش نامه ای باشد. اما باید بدانیم که مقصود و هدف از آزادی فرهنگی رسیدن به امر تعالی و رشد و نمو بر اساس میراث غنی ایرانی – اسلامی است که در طول حیات خود ستارگان درخشانی چون ابن سینا، حافظ، سعدی، فردوسی، سهروردی، ملاصدرا و علامه طباطبایی را در کارنامه خود ثبت کرده است. اگر فرهنگ را محصور کردیم و اجازه ندادیم که اصحاب فرهنگ در حیات معقول تنفس کنند، بی گمان گستره یا شعاع فرهنگی را با “متراژ” خود خواسته خویش تعیین و تحدید کردیم و در نتیجه آنچه که متقارن با این فرهنگ است و آنچه که متنافر با آن یا ضد فرهنگ است را به میل خویش توجیه خواهیم کرد که اگر چنین کردیم آنگاه به شعور جمعی جامعه و به هویت و شخصیت آن هنرمند با فرهنگ اهانت کرده ایم. بااین همه نظارت و حمایت فرهنگی و هنری آیا در بازار فرهنگ و هنر این سرزمین آثار ولگاری کم تولید می شود؟ بنابراین، شایسته است سره را از ناسره تشخیص دهیم و استوانه های هنر را ارج نهیم و نامآواران فرهنگ را ستایش کنیم. به این سیاق،بپذیریم که تعیین مرزهای سیاسی بسیار آسان تر از تعیین مرزهای هنری و فرهنگی است.

Email this page

نسخه مناسب چاپ