‎ ‎ای چکاوک بخوان!…‏
‎علیرضا پورامید
 

از همه یوسفیت ما را بس

بوی پیراهنی، درین محبس

دست خود را ز جیب بیرون کش

و به فریاد گونه‌هایم رس

نه کسی را شگفتی گل سرخ ‏

نه گلی را شکیب خارش خس

نفس،آری نفس بریده مباد ‏

که مرا یاد توست، جان نفس

عندلیبی ترانه می‌خواند ‏

فارغ از عاشقانة کرکس

باغ را انحصار گل‌چینان

چه غم کال میوة نارس

جامة سرخ و موی تو در باد ‏

گوئیا آتشی، سوار فرس

ای چکاوک، بخوان که برد صدات

دورتر می‌برد حصار قفس

‏ (از کتاب از تبسم تا ترنگ‏)

Email this page

نسخه مناسب چاپ