یادداشت
شهروند و شهربند
‏(ادامه بحث درباره الزامات و شرایط زیست شهری ـ ۵)/سید مسعود رضوی
نظامی گنجوی، حکیم و شاعر بزرگ پارسی‌گوی در بیتی فرموده است:

«نظامی که در گنجه شد شهربند

مباد از سلام تو نابهره‌مند»*

واژه «شهربند» در اشعار سابق و کهن پارسی بارها آمده و پسوند «بند» دلالت بر گرفتار آمدن است مثل «دیوبند» که لقب تهمورث پادشاه اساطیری ایران بوده و یا «دربند» که اسم مکان هم هست و به معنی محاصره است. شیخ سعدی، سلطان سخن پارسی از این قید و صفت بهره عاشقانه هم برده است. آنجا که می‌سراید:

«ما گدایان خیل سلطانیم

شهربندِ هوای جانانیم»

باری، عالم شعر و ادب، دنیای خلوص و زیبایی است و ‌ای کاش بهره و قطره‌ای از آن به جهان واقع می‌چکید و اثری بر ذات و حیات و کمالات انسانها می‌گذاشت!

هفته قبل واقعه غریب و ترسناکی رخ داد که مثل شعبده بازان، پایان بندی متحیر کننده‌ای داشت و از عجایب بازیهایی بود که با ذهن و روان جامعه صورت گرفت. اما پرسش‌های بی‌شماری در ذهن و ضمیر من شکل گرفت که مستقیماً مربوط به زندگی و شرایطی است که در حال حاضر در آن به سر می‌بریم و در عین حال مؤید قباحت و زشتی و فسادی که شهرهای ما را احاطه کرده و بر مناسبات انسانی سایه افکنده است.

در عرصه مذکور و در واقعه مَجازی، فیلم کوتاهی از یک کودک افغانی منتشر شد که گوشش توسط مأمورانی از پیمانکاران شهرداری بریده شده و او با تحسر و ترس روایت می‌کرد که زباله گرد است و پانسمانی هم روی موضع چپ صورت و گوشش دیده می‌شد.

طبعاً موجی از همدردی و احساسات برانگیخته شد و فرسایش واکنش‌ها تا بدانجا بود که معاون اول رئیس‌جمهوری و اعضای شورای شهر و بسیاری دیگر از مسئولان و مقامات خواستار پیگیری فوری آن جریان و ماجرا شدند. اما یک روز بعد، خبر و عکس همان کودک منتشر شد که یک خراش هم برنداشته و به همراه پدرش مصاحبه کردند و گفتند ما را تهدید کرده‌اند و مجبور شده‌ایم یا اجبارمان کرده‌اند که تن به این نمایش و بازی بدهیم!

برای عده‌ای این جریان تمام شد، اما من وقتی به لایه‌های عمیق‌تر در ماجرا اندیشیدم، یقین کردم که مافیای زباله و بقول خودشان «طلای کثیف»، قدرتمندتر و هوشمندتر از آن است که ما می‌اندیشیم و هرکاری که تصور کنید از دست این کهنه تبهکاران و تازه به ثروت رسیدگان برمی‌آید.

در حقیقت برای حفظ انحصارات و اقتدارات و اختیاراتی که به چنگ آورده اند، از هیچ کاری روی گردان نیستند و نه تنها با ارعاب و سنگدلی کار خود را پیش می‌برند، بلکه ‌ای بسا با نمایش و صحنه‌سازی، با افکار عمومی هم بازی می‌کنند و فراتر از آن، مدیریت شهری را نیز درگیر اعتبار و بی‌اعتباری می‌کنند.

مهم‌ترین دستاورد آن گوش بریده شده در فیلم یک دقیقه‌ای و تبعات افشای کذب بودنش، این بود که حساسیت گسترده و وسیعی را که طی هفته‌ها و ماه‌های اخیر نسبت به کودکان کار در حرفه زباله‌گردی و دیگر مشاغل فرومایه و بی‌حفاظ و بی‌هویت پدید آمده بود، یکباره فروکاهید و توجهات را به موضوعات و مسایل کاملاً بی‌اهمیت سوق داد. ‏

قبول کنیم که فریب ماهرانه‌ای دادند. این کار واقعاً هوشمندانه بود. واقعاً قدرت تحلیل و ذوق این تبهکاران را تحسین می‌کنم؛ اما از نفرت و حساسیتم نسبت به آنان و ستمی که به کودکان و بینوایان مرتکب می‌شوند کاسته نخواهد شد. به همین دلایل باید بر چند نکته تأکید کنم:

اول اینکه مبارزه با کار کودکان و عدم تامین و امنیت کودکان کار، به ویژه در عرصه‌های غیر انسانی و تبهکارانه‌ای چون زباله گردی، باید به یک مبارزه دایم و خستگی ناپذیر برای تمام شهروندان دلسوز و ایران دوست و جراید و مدیران و مسئولان بدل شود. هیچ ترحمی به دل راه ندهید و هیچ تعللی جایز نیست زیرا هرلحظه انسانی تباه می‌شود و کودکی شکنجه می‌شود و نه تنها خطرات آتی و فعلی در حال افزایش است که کرامت و وجدان ما نمی‌تواند همچنان زنده باشد اگر این مبارزه ادامه نیابد.

دوم این که تمایزات قومی و میهنی نباید در حوزه مسایل انسانی لحاظ شود و ایرانی و افغانی در این حوزه یگانه و همسانند و از حقوق مترادف باید بهره‌مند شوند و بخصوص وقتی پای کودکان بی دفاع در میان است این تمایزگذاری، هم مسخره و خنده دار و هم تأسف‌انگیز و اندوهبار است. چتر حمایت جامعه و قانون و امنیت اجتماعی و اقلیت اقتصادی، حق همه است. عدالت از زادگاه کسی سؤال نمی‌پرسد.

بحث طولانی شد، اما حرفهای زیادتر را در یادداشتهای بعد بی پیرایه و بی پروا خواهیم گفت. این توقع زیادی نیست که کودکان را از این تظلم برهانیم، اما باید این حقیقت را مدام تکرار کنیم و به خود نهیب بزنیم که این سخنان شعاری بیش نیست، تا هنگامی که دست عمل از آستین اراده به درآریم و کاری کنیم.

فیودور داستایوسکی، داستان نویس ژرف‌اندیش روس در جایی نوشته بود: اگر نجات کل جهان وابسته به شکنجه و درد کودکی باشد، آن جهان ارزش زیستن و نجات نخواهد داشت.

اگر این داوری را بپذیریم، آن وقت تکلیف ما با این همه کودکان دربند و در رنج چیست؟ ما شهروندانیم و آنان شهربندان… چه جهان زشتی است جایی که ستمبر و ستمگر، آرام و سربه راه در کنار هم زندگانی می‌کنند و شهروندان سرخوشانه سر بر بالین نهاده‌اند.‏

* خمسه نظامی، براساس چاپ آکادمی علوم اتحاد شوروی سابق(مسکو ـ باکو)، با ویرایش هوشنگ رهنما، انتشارات هرمس، چاپ اول(۱۳۸۵)، ص۷۵۲٫

Email this page

نسخه مناسب چاپ