هاشور
معجزه ممکن
رضا بابایی
 

«ملت – دولت»، نام نوعی از حکومت است که در آن، ملت همه سرمایه‌های مادی و معنوی و برخی آزادی‌های فردی و اجتماعی خویش را به سیستم مرکزی واگذار می‌کند و در مقابل، از او می‌خواهد که همه امور کشور را بر عهده بگیرد و در آنچه مربوط به زیست اجتماعی شهروندان است، دخالت یا نظارت یا حمایت کند. بدین رو هر مشکلی که در کشور رخ می‌دهد، سیستم باید پاسخگو باشد؛ اگرچه در آن مقصر نباشد. پاسخگویی، یعنی بر عهده گرفتن اصل مشکل یا حل آن. بنابراین اگر در کشوری، اصل مشکل یا حل آن را کسی بر عهده نگیرد، «ملت» نیز به «جمعیت» تغییر ماهیت می‌دهد و دیگر چیزی به نام ملت(جمعیت + روح ملی) وجود خارجی نخواهد داشت. در چنین حالت خطرناکی، هر چیزی که موجب وفاق و همدلی مردم با یک‌دیگر باشد، شمعی در تاریکی است.

در ایران امروز، آنچه می‌تواند وفاق ملی را برانگیزد، چیست؟ قانون اساسی؟ زبان و نژاد؟ مرزهای جغرافیایی؟ فرهنگ؟ منافع مشترک؟ منافع ملی؟ شخصیت‌های کاریزما؟ احزاب؟ اخلاق انسانی؟ هوشیاری ملی؟ احساس خطر برای آینده؟

متأسفانه برخی سرچشمه‌های وفاق ملی در کشور ما دچار اختلال یا کارشکنی شده است. در چنین وضعیتی، بر هر ایرانی است که بر اعصاب خود مسلط باشد و تا می‌تواند بر وضعیت روحی – روانی جامعه تأثیر مثبت بگذارد. آرامش و امنیت روحی، توان ملت‌ها را برای استفاده درست از فرصت‌ها بیشتر می‌کند. در بحرانی‌‌ترین روزهای عمر، مهربانی و تسلیت پیرامونیان، به ما انگیزه می‌دهد که دوباره زندگی را از سر بگیریم و به‌سامان برسانیم. ایرانِ امروز نیز به‌شدت نیازمند زبان‌های نرم و روح‌های بزرگ و همت‌های بلند و نگاه‌های مهربان و دست‌های بخشنده است؛ تا از این رهگذر رنج‌ها کمتر و راه‌‌ها کوتاه‌تر شود. هم‌زیستی مدنی و انسانی شهروندان، شاید در کوتاه‌مدت توفیقی در اصلاح ساختارها و نهادها نداشته باشد، اما تنها معجزه ممکن و مجرب در وضعیت‌های خاص است.

کارهای بسیاری است که از عهده هر شهروندی برمی‌آید و گاه تأثیری شگرف بر وضعیت جامعه می‌گذارد؛ کارهایی که هیچ زحمتی یا هزینه‌ای ندارد، اما معنادار است. در مقابل، کوتاهی در برخی مسئولیت‌ها، روح جامعه را افسرده می‌کند و نشاط را از او می‌گیرد.

حدود دو ماه پیش با دوستان به منطقه ییلاقی در اطراف کاشان رفتیم. کنار جویی نشستیم و ناهار خوردیم. همان‌جا چوپانی را دیدیم که گوسفندانش را برای چرا آورده بود. با چوپان درباره طبیعت و مردم آن منطقه گفت‌وگو کردیم. در میانه گفت‌وگو به‌مناسبت به او گفتیم ما ماشینمان را کنار امامزاده پارک کردیم. چوپان با تعجب گفت: امامزاده؟ ما اینجا امامزاده نداریم. گفتیم: حدود سی‌صد قدم پایین‌تر امامزاده‌ای بود که گنبد و بارگاه هم داشت. مرد چوپان گفت: آهان! قبر بابا افضل را می‌گویید. من گفتم: آنجا مزار بابا افضل کاشانی است؟! گفت بله. باور نکردم. موقع برگشت، به مقبره سر زدیم. اتاق مقبره بسته بود. از معماری بنا و ستون‌های چوبی آن، پیدا بود که ساخت بنا مربوط به عهد صفوی می‌شود. اما در همه بنا و اطراف آن و در هیچ نقطه از آن منطقه مسکونی و تفریحی، هیچ اثری از نام بابا افضل نبود. حدود یک ساعت در اطراف مقبره گشتیم و دریغ از یافتن یک‌ نشانی در حد یک جمله یا حتی یک کلمه بر روی یک کاغذ معمولی.

همان اطراف مردی از اهل منطقه را دیدیم. به ساختمان مقبره اشاره کردم و پرسیدم: اینجا مقبره بابا افضل کاشانی است؟ گفت: «بله. من هم عضو شورای دهیاری هستم.» گفتم: چرا هیچ نشانه‌ای نیست که مردم بدانند اینجا مقبره یکی از مفاخر ایران است؟ گفت بودجه نداریم. گفتم: آمریکا اقتصاد ما را تحریم کرده است؛ همت و عواطف ما که آزاد است. شما با زغال هم می‌توانید روی دیوار گچی‌ بنا بنویسید: اینجا مزار بابا افضل کاشانی، فیلسوف، عارف و رباعی‌سرای نامدار کاشانی در قرن ششم و استاد خواجه نصیرالدین طوسی است.

Email this page

نسخه مناسب چاپ