مکتوب هفته
بی‌جرم و بی‌جنایت…
دکتر محمدعلی فیاض‌بخش
در چهار راه حادثه راه را بر تو بستند. نگفتند به تقاص حجی که نیمه تمامت گذاشتند دست کم وعده ی میهمان نوازی را از تو دریغ نکنند. گفتی اگر کوفه سر از هزاران نامه ی دعوت باز زده، لااقل راهت را به سوی مولد و مأمنت مدینه باز گذارند. بدین درخواست هم «نه» گفتند. فرجام، طلب ره سپاری در گوشه‌ای دور و غریب از عراق کردی تا فراق را لختی دوام آوری؛ آن را هم شانه بالا انداختند و به کردار مأموران معذور در میهمانی خار و خاشاکِ بیابان نمک گیرت کردند. آیا می‌دانستند تو حق این نمک را با شور خونت چه زود ادا خواهی کرد؟

ستورانی که سواران شان از سودای آدمی سترون بودند، تشنه به طلایه ی لشکر خود رسیدند. مشک آب بر دهان شان نهادی و اسب‌های له له زن را نیز بی‌نصیب نگذاشتی. کاش تنی چند بیش از آن یک حرّ در پیش درآمدِ آن هوش، ساقی نجات را شناخته بودند و فردا روز، چکمه بر دوش به نوشِ آب حیات از دست تو دل سپرده بودند.

شانه به شانه رهایت نکردند تا به نینوایت کشاندند. تو نیز از ما چه پنهان به نایِ آن نی سرخوش بودی، که پیش تر‌هایت نیای بزرگت در گوشت نوا کرده بود که: «خدای خواهدت‌ای حسین، کشته بیند!»

و کم‌تر خون بهای کمینه قطره‌ی خون پاک تو یادمان است که بال دوباره‌ی پرواز شد بر فطرس پر شکسته، تا نگویی ما چندان هم بی خبریم!

راهبر قافله ات شب‌ها زنگ سکوت بود و روزها نجوای ملکوت. این بیابان سپاری مجالی شد تا سره از ناسره جدا شود. یکی از اول همراه تو بود، اما دل به مهجوری سپرد و یکی با فاصله از تو می‌گریخت، لیک تاب مستوری اش نماند. آن که با هوس حشمت و مکنت آمده بود در فنای دولتت دوام نکرد وشگفتا، آن که از بیم جان، پردگی خیمه شده بود، سرانجام سراپرده ات را گرفت. یکی منّاعٌ للخَیر شد و دیگری زهَیر، و تو ماندی و غنچه‌های زهیری، تا در ظهری قریب، غریبانه به خونت گل کنند.

و حالیا حسین! تو را از وادی ایمن به طور سینا می‌خوانند، تا سنان عرش از سر تو سروری جوید و جنانِ فرش به خاک پایت تار و پود شوید…

Email this page

نسخه مناسب چاپ