هاشور
خیزید و خز آرید
رضا بابایی
 

گردن‌کشی‌های زمانه، زیبایی پاییز را نمی‌پوشاند. سفره‌های کوچک، دل‌های بزرگ را از خاطره‌های پاییزی غافل نمی‌کند. قطار زمان، بر ریل نامهربانی می‌گذرد؛ اما در ایستگاه پاییز، سوت مهربانی می‌کشد. آدمی، آدمی‌خو است اگر فصل‌ها را بشناسد و کام خویش از یک‌یک آنها بگیرد. بهار آغاز آشنایی است و تابستان فرصت شادی است و پاییز فصل دلدادگی‌ها. هر خاطره‌ای که رنگ‌وبوی پاییز بگیرد، جاودانه است.

هوای پاییز همیشه عاشق‌‌نواز است. هر نفس‌ که در پاییز می‌کشی، جامی از شراب یاد در سین خاطرات می‌ریزد. مرد جوان باشی یا زن پیر، از کوچه‌‌باغ‌های پاییز نمی‌گذری مگر آنکه عاشقانه‌ترین لحظه‌های عمر بر تو می‌بارد. پاییز، صندوق خاطرات است و ضیافت مهربانی‌ها و رستاخیز یادها. اگر بهار، باغ‌ها و درختان را سبز می‌کند، پاییز خیابان‌ها و کوچه‌ها را گذرگاه نام‌ها و یادها می‌کند.

روزگار نامراد تا هر کجا که می‌خواهد بتازد. دست او هرگز به سردی دل‌چسب پاییز نمی‌رسد. بنگر که چگونه برگ‌های زرد درختان، رشک سکه‌های زرد است. بنگر که صدای خش‌خش برگ‌ها، چگونه هیاهوی قیمت‌ها را خاموش می‌کند. بگذار کاغذهای بهادار از دست ما بگریزند. ماهور و بیداد و دستان، پیش ما است. مستی شب‌های پاییزی در گوشه‌های بیات جاودانه است؛ پنچره‌ها اشارت‌های هستی را ترجمه می‌کنند؛ گرمی چای تلخ، سوسوی شمع فلسفه را طعم حیرت می‌بخشد. گرمای مهربانی در سردی دلجوی پاییز، چه کم از باد گلرنگ دارد؟

اگر صُراحیِ زمانه خون‌ریز است، کرسی گرم و انار خندان دل‌‌انگیز است. اگر بار زندگی گران است، شاخه‌های گل میخک ارزان است. خسته‌ایم؛ آری؛ اما نه آنقدر که مدهوش رقص دانه‌های برف نشویم. خستگانیم؛ اما زیر باران که ترنم عاشقانه‌ترین سرود آسمان است، کودکانه می‌خندیم. درست می‌گفت کامو: «پاییز بهارِ دوم است؛ بهاری که در آن، هر برگ چونان گلی چشم‌نواز است و هر درخت، جنگلی از رنگ‌ها و نماها.» دریغ است که صدای سکه‌های زر و فریاد دلالان دلار و ارز، این شادی بی‌بهانه را از ما بگیرد. عمری که پاییزهای آن آهسته بیایند و خاموش بروند، مزاجی تباه دارد و آیینه‌ای زنگاربسته. دلی که زمزم پاییز را نشنود، تبه شده است و مردنی، به‌ گورکن سپردنی. چشمی که زیبایی‌های طبیعت را نبیند، چشم افسردگی است. ما می‌کوشیم و بار زندگی را در سخت‌ترین صخره‌های زمان به دوش می‌گیریم؛ اما هرگز چشم از امید و رنگ و خاطره برنمی‌داریم. گوش ما وقف خبرهای دلهره‌آور نیست. صدای خش‌خش برگ‌های نوازنده را نیز می‌شنود.

پاییز، خرمی بهار را ندارد؛ شادی تابستان را و خلس زمستان را نیز٫ فصل نبودن‌ها و نداشتن‌ها است. بودگی پاییز، در نبودگی‌ها است. فردا که اسب اجل، مرا به دیاری دیگر برد، دلم برای پاییزهای زمین تنگ می‌شود.

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است

گویی به‌مثل پیرهن رنگ‌رزان است

(منوچهری)

Email this page

نسخه مناسب چاپ