یادداشت
هشداری از سرِ دلسوزی
سید مسعود رضوی
ظاهراً اتفاقاتی رخ داده یا درحال رخ دادن است. در پی تحول در بازارهای ارز و سکّه، گمانه‌های زیادی از سوی منابع دولتی و غیر دولتی مطرح شده و نظرات موافق و مخالف مثل باران در فضای مَجازی و صفحات روزنامه‌ها و بنگاه‌های خبری در حال بارش است.

من اقتصاددان نیستم و طبعاً درباره دلایل و نتایج وقایع اخیر نمی‌توانم به صورت تخصصی اظهار نظر کنم. اما به عنوان یک شهروند ایرانی، اثرات عینی و روانی این موضوع و موارد مشابه را حس می‌کنم و بهتر بگویم به شکل دردناکی آشفتگی و سردرگمی را به وضوح در پی چنین بحران‌هایی می‌توانم ببینم و درباره آن بیندیشم.

درپیرامون این ماجرا، به روشنی می‌توان عملکرد روانی و خبری خاصی را ملاحظه کرد. افرادی در خیابان، افرادی در بدنه و مدیریت دولتی، افرادی دارای روابط خاص و دارای ارتباطات ویژه و دوستان متنفّذ، افرادی با دسترسی گسترده به مجوّزهای سودآور و امثال آنان، که جملگی حداقل در یک چیز مشترکند: حساب‌های میلیاردی و سودهای بادآورده که آنها را فربه کرده و به یکدیگر نزدیک ساخته است. خانواده‌هایی بی‌اسم و رسم در جهان مادونِ تبهکاران، که ملتی نجیب و کهن را گروگان گرفته و خونشان را می‌مکند! آیا این حقیقت ندارد و تنها یک ادعاست؟

بدبختانه چنین نیست! فضاسازی و عملیات ناجوانمردانه‌ای که مافیای سوداگر در چینش و پردازش اخبار و بازی با ذهن مردم درپیش گرفته تا افکار عمومی را منحرف کند، متأسفانه موفق شده است بخش قابل توجهی از رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی را به ویروس فساد آلوده کند، این داوری را بر اساس تجارب ممتد رسانه‌ای بیان کردم و‌ای کاش از صحت آن مطمئن نبودم. با این همه لازم است نکاتی را خطاب به مردم و دولتیان بازگو کنم.‏

دیروز صبح باران زیبایی در تهران و بخش‌هایی از کشورمان می‌بارید. در طول شب این بارش زیبا و لطیف ادامه داشت. کمتر کشوری در خاورمیانه از چنین نعمت‌های الهی و طبیعی برخوردار است. اما در برخی کشورها آب دریا را به شنزارهای تفتیده و دوردست منتقل و قطرات آن را با هزینه‌های بسیار به آب شیرین برای شرب و کشاورزی بدل می‌کنند. پروژه‌های عظیم برای انتقال و تصفیه دارند. جزایر مصنوعی ایجاد می‌کنند و حتی خاک مزروع و کشاورزی وارد می‌کنند.‏

اما در کشور عزیز ما، بارش‌ها در یک فصل به سیلاب تبدیل می‌شود و مردم را خانه خراب می‌کند و در فصلی دیگر بی‌آبی سبب درگیری استان‌ها و اقوام می‌شود و اعتراض کشاورز و باغدار و خشکی زاینده رود و کرخه و رودها و تالابها و دریاچه‌های زیبا و بی‌نظیرمان را به دنبال می‌آورد. اینها رگ‌های میهن و حاملان زندگی برای فرزندان ما هستند و ما چه نسل غم‌انگیز و سوگناکی خواهیم بود اگر درست جلوی چشمانمان رگهای ایران بخشکند.‏

منابع تولیدی و صنایع و محیط زیست ما در وضع مخاطره انگیزی قرار دارد. بیکاری، بحران اعتیاد، ازدواج، مسکن و مشکلات عظیم به نقطه خطرخیزی رسیده و ما به جای اصلاح امور و کارهای سازنده و تجارت‌های معقول و پایدار، زمین و پول را خرید و فروش می‌کنیم.

در کجای دنیا سرمایه‌های عظیم مردم متراکم می‌شود تا پول ملی را به ارز خارجی بدل کنند و در قماری پیش باخته، چند نفر میلیاردر شوند و عده زیادی به خاک سیاه بنشینند؟ در کجای دنیا زمین چنین کالای گرانبهایی است که اغلب مردم آرزوی سی متر از آن را داشته باشند؟

پشت شعارها پنهان نشویم! دولت نباید به مردم و نقدینگی در دستِ مردم به چشم سوداگری حریص بنگرد. باید راه حل‌های سازنده و کارآفرین در اقتصاد طراحی کند و برنامه تولید و خدمات را به شکل منصفانه و به دور از قوانین فسادزا عرضه کند تا مردم برای خود و فرزندانشان کار و سود بیافرینند. سرمایه‌هایشان به چرخش درآید و جامعه از بحران بیکاری و فقر و اعتیاد و ناامیدی خلاص شود. نه اینکه پشت پرچین‌های فساد، تمام مردم تشویق شوند به فرصت‌طلبی بپردازند و دلال دلار و املاک شوند یا مشتی سکه طلا چشمشان را خیره سازد و در نهایت هم جمعیتی ناامید وارد بازی دوسر باخت شوند.‏

دولت روحانی به طور خاص و حکومت و نظام جمهوری اسلامی ایران به طور کلی، باید راه دیگری پیش گیرند. روشن بگویم نهادها و موسساتی هستند که سالهاست بخش عظیمی از اموال ملت را بی محاسبه و بی مالیات قبضه کرده‌اند. نه گزارشی می‌دهند و نه حساب و کتاب و بیلانی و نه سود و زیانی، و نه حتی اسم و رسم و آدرس مشخصی دارند.

مردم و نمایندگان و رسانه‌ها و حتی بازرسان رسمی چگونه بفهمند که اموال عمومی کجاست و دچار چه سرنوشتی است؟ بدتر از همه اینکه پشت موسسات اعتباری و برخی دلال‌های کلان در عرصه ارز و دلار هم به همین‌ها تکیه داده شده است؟

وقتش رسیده که پرده‌ها را کنار بزنید. مردم به خاطر مصالح کشور و امنیت ملی تاکنون تحمل کرده‌اند اما ریا و ثروت اندوزی جماعتی بی‌هویت را نمی‌پذیرند. فقر و رنج اکثریت، گرانی افسار گسیخته و بازیهای دلال منشانه باید پایان یابد. این یک تقاضا نیست، هشداری است از سرِ درد و دلسوزی.

Email this page

نسخه مناسب چاپ