یادداشت
آنها پیرو شما باشند نه شما پیرو آنها!
فتح الله آملی
اخیراً‌ دو مصاحبه در شبکه‌های تلویزیونی خبرساز شده است. البته پیش از آنکه پای این دو سوژه به رسانه ملی باز شود شبکه‌های اجتماعی به طرح آن پرداخته بودند. قاعدتاً برنامه‌سازان و مجریانِ مطرح یا به قول جوانهای این‌دوره و زمانه، چهره‌های سلبریتی رسانه ملی برای داغترکردن برنامه‌هایشان، به دعوت از آنان پرداختند چون سوژه‌های مناسبی برای جذابترکردن برنامه برای مخاطبین به‌حساب می‌آمدند.

سوژه اول در شبکه یک روی آنتن‌ رفت در برنامه‌ای که علی‌ ضیاء مجری آن بود. مردی به همراه کودک سرطانی خود میهمان برنامه بود که از هزینه‌های قابل توجه درمان فرزندش حکایتهای تلخ داشت و اینکه حتی مجبور شد یکی از کلیه‌هایش را بفروشد.

اندکی بعد سازمان محک اعلام کرد که هزینه‌های درمان این بیمار را پرداخته و بدتر از آن معلوم شد که فروش کلیه پدر ربطی به فرزند نداشته و اصولاً قبل از اینکه فرزند متولد شود، فروش کلیه اتفاق افتاده بود. نتیجه آنکه بسیاری از مردم که تحت تأثیر عاطفه انسانی اقدام به کمک کرده بودند دچار احساس سرخوردگی و عدم اعتماد شدند که بسیار اتفاق ناخوشایندی است و می‌تواند وجدانهای پاک و عاطفه‌های انسانی را در انجام کار خیر دچار تردید کند و گزاره سوء‌استفاده از تأثیر رسانه پرمخاطبی چون سیما را به ذهن بیاورد که دارای آثار و پیامدهای بسی ناخوشایند است.

خود آن مرد(مهمان برنامه تلویزیونی) هم در صحبت‌های بعدی از آن برنامه تلویزیونی انتقاد کرد و خواستار برنامه دیگری برای توضیح شد. پیش از این هم از این دست اتفاقات کم نیافتاده بود. در برنامه حالا خورشید خانم زلزله‌‌زده‌ای در اوج غلیان احساسات در ماجرای زلزله سر‌پل‌ذهاب ادعاهایی را مطرح کرد که بعد معلوم شد حقیقت نبود آنچه را که ادعا می‌کرد که مجری برنامه را بعدها ناگزیر به عذرخواهی کرد. بد‌نیست در همین جا و در پرانتز به ذکر خاطره‌ای بپردازم: یادم می‌آید سالها قبل، عزیزی با ویلچر به دفتر مراجعه و با تندی و عتاب مقامات و به‌ویژه مسئولان بنیاد جانبازان را خطاب قرارداده بود که سازمان مذکور کوچکترین توجهی به مشکلات من نداشته و حتی آنچه را که حتی حق قانونی من بوده به من نداده و هیچکدام از سهمیه‌های جانبازان به من تعلّق نگرفته و … و انتقادهای تندی از این حیث همراه با اتهامّاتی به این نهاد … از آنجا که در مقام مقایسه با روحیّه و منش والای اکثریت جانبازان عزیز اندکی در صحت گفته‌های این برادر دچار تردید شده بودم قبل از چاپ مصاحبه با یکی از مسئولان بنیاد تماس گرفته و صحت ادعاهای مصاحبه‌شونده را جویا شدم. ساعتی بعد فاکسی برایم رسید که حاوی فهرستی از برخی امکاناتی بود که در اختیار او قرار گرفته بود و خیالم را راحت کرد که از چاپ مصاحبه صرفنظر کنم. اگر آن مصاحبه چاپ می‌شد و هفته یا هفته‌های بعدناگریز می‌شدیم جوابیّه بنیاد را چاپ کنیم، گذشته از آنها و تبعات رسانه‌ای ماجرا، قضاوت ناروایی که ممکن بود در رابطه با جانبازان عزیزمان حتی توسط عده‌ای معدود از مخاطبان صورت بگیرد، ظلم مضاعفی بود بر این عزیزان که اکثریت قریب به اتفّاق آنان با خدا معامله کرده‌اند و حتی آنچه را که نظام به آنها به عنوان وظیفه حداقلی داده بود در برابر ایثارشان قابل مقایسه نبود. و بوده و هستند عزیزانی از این جمع که حتی از همین محدود و مختصر هم در گذشته بودند … از این خاطره درگذریم و به موضوع مقال بپردازیم.

در مصاحبه تلویزیونی اخیر هم اصولاً نقد و گِلایه چندانی به مصاحبه شونده نیست. به هر حال همینکه شهروندی مجبور شود بخاطر هرچه، عضوی از اعضای بدنش را بفروشد تا آنرا به زخمی بزند تا بسوز است و برای جامعه و دولت و مسئولان مایه خجالت … و نیز کسی منکر مشکلات اقتصادی و سنگینی تحمل هزینه‌های کمر شکن درمان برای خانواده‌هایی که بیمار خاص در منزل دارند نیست و همه اینها واقعیت‌های تلخ جامعه ما در کنار واقعیت تلخ فاصله‌های کمرشکن طبقاتی و غیر قابل توجیه اقتصادی است که دهها و صدها نقد و گلایه از آن می‌توان داشت ، بلکه بحث بر سر ضرورت هوشیاری رسانه‌های پرمخاطب در جلوگیری از آثار و تبعات خلاف نمایی‌هایی از این دست است که مستقیماً بر عواطف انسانی مخاطبان و رفتار و اعتماد آنان اثر سوء می‌گذارد.

آن هم در این روزگار قحط عاطفه که مناسبات مادی، قلب و روح جامعه را هدف تیرهای تیز قرارداده است. همین هوشیاری و دقت رسانه‌ای در وجه و جنبه‌ و بعدی دیگر در مصاحبه دوم هم آنچنان که باید مراعات نشده است. و البته نه به قدر آن مصاحبه نخست و گفتگوی مجریِ مطرح و کاربلدِ حالا خورشید با جوان عزیز کرمانشاهی‌مان که با مدرک دکترا در شهرداری به عنوان رفتگر مشغول به کار است. البته دروغی در کار نیست.

نه شغل رفتگری شغل بدی است که بسیار هم شریف است و نه مشکلات و موانع فراوان بر سر راه تحصیلکردگان جامعه برای یافتن شغل قابل رد و تکذیب. بحث این‌که چه بر سر نظام آموزشی دانشگاهی ما آمده و این نظام آموزشی و دانشگاهی با جوانانمان چه می‌کند و چه نسبتی با نیازهای صنعت، تولید و کشاورزی و بازار کار و اصولاً با الزامات توسعه و پیشرفت کشور دارد قصه پرغصه‌ای است که جایش در این مقال نیست اما بحث بر سر این است که آیا چنین استثناهایی قاعده است؟ هدف از رسانه‌ای کردن آن چیست و برای اصلاح نظام آموزشی و یا بهبود فضای کسب و کار و یا حتی حل مشکل اشتغال و امهاتی از این دست به چه کاری می‌آید؟ و مآلاً اینکه چه گزاره‌ای به دست می‌دهد؟ و این‌که در ایران تحصیلکردگان دکترا مجبور می‌شوند به کاری بپردازند که از یک دارنده مدرک پایه اول ابتدایی هم برمی‌آید به کار تبلیغاتیِ که می‌آید و به درد کجا و کجا‌ها می‌خورد؟ و آیا با حل مشکل یک جوان مشکل بقیه هم حل می‌شود؟ و مثلاً اگر فردا مسئولان شهرداری مزبور با جابه‌جایی محل کار این عزیز صورت مسأله را پاک کنند قضیه حل است؟ کوته سخن آنکه هر روز صدها خبر راست و دروغ در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شوند که با وجود همه معایبی که ممکن است داشته باشد که دارد در مجموع وجود چنین فضایی محاسن بسیاری هم از جهت سهولت دسترسی بی‌مزاحمت مخاطبان به خبر و اطلاعات و عیان شدن بسیاری از پشت پرده‌ها و مغفول مانده‌ها و به‌ویژه جلوگیری از ناهنجاری‌ها و فسادها و پنهانکاری‌ها به همراه دارد اما در بهره‌برداری از این فضا، رسانه‌های رسمی به‌ویژه رسانه ملی نباید دقت و ظرافت و هوشیاری واجب و ضروری را از یاد ببرند. چون آنها فالوئر فضای مجازی نیستند بلکه باید کاری کنند که فضای مجازی فالوئر آنها باشد و این نکته بسیار مهم است.

Email this page

نسخه مناسب چاپ