یادداشت
ثروت و سنّت – ۳
سیدمسعود رضوی
اندکی «این مثنوی تأخیر شد»! برخی موضوعات نیازمند درنگ و سنجشی فراتر از انتظار است. ما پاسخ همه پرسش‌ها را نمی‌دانیم. هیچ کس نمی‌داند و به گفتة بزرگمهر حکیم: «همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده‌اند.»

باری، در ضمن نگارش مطالبی که هفته گذشته در روزهای شنبه و یک‌شنبه با عنوان «ثروت و سنّت» به چاپ رسید، به‌تدریج با برخی پرسش‌ها، استفهام و تردیدها روبرو شدم و تأمل و تأخیر کردم تا موضوع را برای خود روشن‌تر و برای نوشتن پخته‌تر کنم.

نتیجه آنکه قصد ندارم به تور مباحث نظری بی‌پایان و کشداری بیفتم که صغری و کبرای منطقی ندارد، صدق و کذبش قابل اثبات نیست، نتیجه و هدف بحث موکول به شروط مبهم است و تاکنون بر سرشت و سرنوشت ما اثر مفیدی ننهاده است.

سقراط گفته بود فیلسوف برای جستن حقیقت فلسفه می‌بافد. دوهزار و سیصد سال بعد، فیلسوفان عمل‌گرا (پراگماتیست) به نتیجه اهمیت دادند و پیشوای فکری سوسیالیست‌ها، یعنی کارل مارکس هدف فلسفه را «تغییر جهان» قلمداد کرد. بی‌شک مارکس از جستن حقیقت طفره نمی‌رفت، بلکه اعتبار بحث را به نتیجه‌بخش بودن موکول می‌کرد؛ اما بحثهای بسیار فراوان و پرمخاطب و فریبنده‌ای همچون نسبت ما با «سنت و مدرنیته» تاکنون منتج به کدام حقیقت شده و موکول به چه نتایجی بوده است؟

یک ژاپنی می‌تواند جواب عینی و قانع‌کننده‌ای بدهد. یک متفکر چینی هم شاید، اما در ایران فهرست بلندبالایی از مباحث و کتاب‌ها و مقاله‌ها و میزگردها و پروژه‌ها و دعواها و دعوی‌ها را می‌توان ردیف کرد و به نتیجه هم نظر افکند: سردرگمی و نامشخص بودنِ حتی بسیاری از نخبگانمان از حیث تاریخی و عصری!

این حقیقت که راهی طولانی رفته‌ باشیم. اما در انتهایش مقصدی نیابیم بیانگر خطای ماست و این نخستین بار هم نیست، تاریخ ما پر است از بحثهایی که گاه بی‌شمار قربانی گرفته و کینه برانگیخته و خونها بر زمین ریخته است؛ ازجمله: جدل و جدال بر سرِ خلق عالم و علم خدا و حدوث و قدم قرآن و یا جنگ اخباری و اصولی و صوفی و فقیه و نهایتاً متجدد و سنتی و…

سنتها را گاهی بدون توجه به ماهیت آن و کلیتش تقطیع می‌کنیم و با مدرنیته و تجدد بدون نگاه به قدرت و مبانی ضروری جدال کرده‌ایم. نه به نیازهای فوری و عینی اولویت داده‌ایم و نه مباحث پایه را که منشأ قدرت فکری و اصطلاحات تحلیلی و ضروری برای درک جهان پیرامون است، به خوبی آموخته و آموزانده‌ایم. در نتیجه از عصر پیشامشروطه یک بند انگشت فراتر نیامده‌ایم و هنوز پرسش‌ها و مسائل و مطالبات همان عهد و عصر را تکرار می‌کنیم!

قدرت در تاریخ بشر معمولا عقلا را مصلوب‌الفکر کرده و به بردگی گرفته تا سرفصل‌های علم و اندیشه را به سود خود مصادره کند. مطلوب حکومت‌های ضد تفکر، معمولا بحثهای نظری بی‌فایده است که اتفاقاً قدرت انگیزش و جاذبه زیادی در عوامِ عقلا و عالم‌نمایان عوام‌زده دارد؛ اما جامعه مدنی، فردیت و عقلانیت، بلوغ اجتماعی و دموکراسی را به مرکز و پیرامون مباحث راه نمی‌دهد. حتی فقر و مطالبات طبقاتی را انکار می‌کند یا به فرعیات درجه چندم تقلیل می‌دهد تا خیزی اتفاق نیفتد و خللی به قدرت نرسد.

آخرالامر هم این مسائل در عرصه تاریخ و تجربه بشری سبب می‌شود کل جامعه به بن‌بست برسد کار به انفجار و انقلاب برسد. کما اینکه ایرانیان در طلیعه عصر جدید، و در طول شصت هفتاد سال، از مشروطه به بعد، دو بار انقلاب کردند و در طول تاریخ چندان طغیان و خیزش داشتند که ممکن بود این آمار بیشتر شود.

باری، اگر بحث عرفی شدن و ارزش قانون و کیفیت حفظ نهادهای قانونی و امداد از تجربه‌های مدرن در دستور کار روشنفکران می‌بود،‌ای بسا نتایج بهتری به چنگ می‌آمد. در دهه ۱۳۲۰ عده معتنابهی از روشنفکران و علمای روشن‌اندیش چون عباس اقبال آشتیانی و علی‌اصغر حکمت و فخرالدین شادمان به آموزش و پرورش جدید و رشد مدارس و آسیب‌‌هایش پرداختند؛ اما خیلی زود افسون سیاست همه را به باد داد و به جایش مباحث جدید و ایدئولوژی‌های جدید و نوعی نظریه‌پردازی شبه علم و بحثهای کمّی غلبه کرد.

در باب تحول نظام روستایی و کشاورزی به شهرنشینی و صنعت هم چنین شتاب و انحراف نامتعادل و زیانباری رخ داد. از همه بحثهای بدتر سوسیالیسم و کاپیتالیسم و خط سوم در دهه‌های سی و چهل بود که اوج انحطاط و واپس‌ماندگی ما را در مقیاس نظریه‌پردازی معاصر نشان می‌داد. طبیعی بود که کار ما همچنان در سنت و مدرنیته گره خورد و غرب‌شناسی عالمانه طرد شود و سنت‌گرایی گذشته‌گرایی خوانده شود. حاشیه بر متن غلبه کرد؛ اما به گمان من حتی در حاشیه تاریخ هم حاضر نبودیم، گرچه مغرور و خودپسند، برای عالم و آدم نسخه نوشتیم!

آیا بهتر نبود فروتنی پیشه می‌کردیم و می‌اندیشیدیم به این که چگونه از مختصر دستاوردهای مشروطیت محافظت کنیم و این غنیمت اندک را در پرتو آموزش‌ها و تجربه‌های خودی و بیگانه غنا بخشیم؟ آیا بهتر نبود که می‌پرداختیم به همان موضوع آشنا و قدیمی که: «علم بهتر است یا ثروت؟» و قدرت چه نسبتی با این دو دارد؟ و ثروت ما چقدر و علم ما چه اندازه است؟ و قدرتمان چه محدوده و محدودیت‌هایی دارد؟

Email this page

نسخه مناسب چاپ