یادداشت
در کشور لورکا
احمد مسجد جامعی
 

جمعه ۱۲ اکتبر روز ملی اسپانیاست ما در مادرید بودیم و هر ساله جشن‌های باشکوهی در سراسر این کشور به این مناسبت برگزار می‌شود تاریخ دیرینه اسپانیا داستان پرفراز‌ و فرودی است که در کتاب جنگ داخلی اسپانیا به ترجمه مهدی سمسار شگفتی‌های آن آمده است. ازجمله به قدرت رسیدن آنارشیست‌ها و کشته‌شدن لورکا.

سرود ملی اسپانیا بی‌‌کلام است زیرا هویت اسپانیایی از هم گسسته و ملوک الطوایفی است و تفاوت‌ها چندان است که بعضی از ایالت‌ها دعوی جدایی دارند. حتی در روز ملی این کشور جدایی‌خواهان با پرچم و نشانه‌های قومی خود به خیابان می‌آیند و یا در فضای بیرونی ساختمان‌های خود نشانه‌های ویژه‌ای آویزان می‌کنند. این رفتار در میان کاتالان‌ها از همه شاخص‌تر است و در همان خیابان مشهور «بارسلون، رامبلاکه» به سواحل دریای مدیترانه می‌رسد، دفتر بزرگ حزب آنها قرار دارد. «بارسا» تیم محبوب آنهاست در بازی‌های جام جهانی گذشته در روسیه جرارد پیکه از تیم بارسا حضور داشت که جزو کاتالان‌هاست و چشم‌ها به رفتار او در موقع پخش سرود اسپانیا دوخته می‌شد. او در بازی مقابل ایران حضور داشت و لایی جالب وحید امیری به پیکه در شبکه‌های مجازی موجی راه انداخت. تعداد زبان‌های رسمی اسپانیا ۴ تاست: «کاتالان، باسک، گالیسیایی، اسپانیولی.»

روز ملی اسپانیا یاد‌آور زمانی است که آنها به سمت قاره آمریکای مرکزی و آمریکای لاتین حرکت کردند و آنجا را به مدت ۴ قرن تحت اشغال خود داشتند. این روز مخالفان جدی هم دارد زیرا رفتن سربازان اسپانیایی به آن سو منجر به کشتار وسیع بومیان و از بین رفتن فرهنگ‌ها و تمدن‌ها و زبان‌های محلی شد و به تعبیر رایج آغاز جنگ تمدن بود. دکتر خواکیم، ایران‌شناس اسپانیولی و برگزیده کتاب جهانی سال از ایران می‌گفت: شمار زبان‌های محلی در آمریکای لاتین و مرکزی به بیش از ۱۴۰ خانواده زبانی می‌رسد. که هر خانواده خود شاخه‌هایی داشته است. در حالی که در شرایط فعلی دو گروه زبانی مانده، یکی از گویش وران بیشتر که همان اسپانیولی است این زبان قریب نیم میلیارد در آمریکای جنوبی و مرکزی و کمابیش در آفریقا و مجمع‌الجزایر فلیپین گویش ور دارد. و دیگری زبان پرتغالی که همچنان باقیمانده؛ در زادگاهش ۱۰ میلیون و در برزیل ۳۰۰ میلیون به آن سخن می‌گویند.

برخی بر این باورند که آنچه بر قرون وسطی مهر پایان زد کتاب «دن‌کی‌شوت» است که در اوایل قرن ۱۷ نوشته شد و در آن دوره شهسواری در اروپا به سخره گرفته می‌شود. دوره شهسواری زمانه حاکمیت کلیسا و دوره امپراطوری مقدس رم است که باورمندان مسیحی اروپا می‌خواستند سرزمین‌های مقدس خود را از دست مسلمانان رها سازند و این آغاز جنگ‌های صلیبی بود و با پیروزی صلاح‌الدین ایوبی پایان یافت این جنگ‌ها خسارات زیادی به هر دو طرف مسلمان و مسیحی رساند. جالب اینکه در همین دوره جنگ‌ها صلیبی است که فتح ابن علی بنداری بخش‌های رزمی شاهنامه (نه مثلاً بیژن و منیژه و زال و رودابه و رستم و تهمینه) را به عربی ترجمه کرد تا آن را در جبهه‌ها برای سربازان بخوانند و آنها را برای نبرد با صلیبی‌ها تحریک و تشویق کنند.

دن‌کی‌شوت رفته رفته جای خود را باز کرد و به بسیاری از زبان‌های مهم دنیا ترجمه شد. ترجمه فارسی این اثر مهم سروانتس به قلم توانای محمد قاضی در دو جلد چاپ و حائز جایزه مهمی شده است. دن کی شوت نماد شهسوران است و به همه چیز با دیده تردید نگاه می‌کند. از جمله به آسیاب بادی و رمه گوسفندها و به آنها حمله می‌کند. نوکر اوسانچوپانزا، سعی دارد تا او را از حمله به دشمنان خیالی باز دارد. در داستان دن کی شوت اسب و الاغ هر دو لاغر و مردنی هستند(هر چند در مجسمه میدان اسپانیادر مادرید چنین نیست) و شمشیر او کهنه و زنگ زده و همه اینها بیانگر دنیای رو به پایان دن کی شوت است کمتر داستانی مانند دن کی شوت در روزگار ما تا این حد تعبیر شده و یکی از بهترین مقالات در این زمینه در نشریه ارغنون که در آن سال‌ها در معاونت فرهنگی وزارت ارشاد منتشر می‌شد. بسیار خواندنی است. دن کی شوت و مسأله واقعیت، شاید داستان شازده احتجاب هوشنگ گلشیری شباهت‌هایی با دن کی شوت داشته باشد از آن رو که او هم در دنیای خیال زندگی می‌کند و نوکرش، مراد، خردمند است هر چند این خرد حصار شاهزاده را نمی‌شکند این کتاب پایان یک دوره نیست ولی اعلام پایان سلطنت است اما فضای داستان، شاید به ضرورت زمانه، قاجاری است.

در روز شانزده ۱۲ اکتبر به میدان سول (خورشید) معروف‌ترین میدان مرکزی شهر رفتیم در گذشته در این میدان دروازه‌ای به سوی شرق بوده امروز از آن خبری نیست و نام خورشید برگفته از آن است. روبروی ساختمان سابق شهرداری دو پلیس ایستاده بودند با لباس‌های فرم به رنگ زیتونی و کلاه‌هایی که لبه آنها در پشت بود و بخشی از لبه شکل لوله‌‌ای داشت و تا حدی دو سوی گوش را هم می‌گرفت. لباس آنها برایم جالب بود خواستم تصویری از آن داشته باشم موافقت کردند که عکس مشترک بگیریم و زود هم عکاسی را پایان دهیم چون کار پلیس شوخی‌بردار نیست. آن هم پلیسی که مسئولیت امنیت آن همه گردشگر و ساختمان‌های عظیم و قدیمی را برعهده دارد. اما نکته ویژه‌ای که مرا به این کار ترغیب کرد پایان عمر این گونه لباس رسمی در این رسته از پلیس است. همان پلیس‌ها می‌گفتند با اینکه در این لباس تغییرات اندکی داده‌اند اما همچنان صدسال لباس رسمی بوده است از دوشنبه پس از روز ملی این لباس‌ها تغییر می‌کرد. پرسش من این بود که در کشوری که با سرسختی مراقب آثار و بناها و سنت‌های کهن هستند چرا حالا می‌خواهند لباس پلیس را عوض کنند پرسشی که ظاهراً برای همراهان چندان اهمیت نداشت و شاید پرحرفی تلقی می‌شد و به پلیس هم قول داده بودم زودتر مقابل استانداری را ترک کنیم زیرا آنها نگران بودند که دیگر گردشگران هم بخواهند با آنان سخن بگویند و عکس بگیرند و مانع کار آنها شوند.

روبروی ساختمان در کف پیاده رو پلاکی سنگی با حروف و خطوط فلزی نصب شده بود مسلمانان در روزگارانی که بر اسپانیا استیلا داشتند بر این باور بودند که اینجا مرکز این سوی عالم است و به قول آنها کیلومتر صفر بر روی پلاک فلزی نام مادرید یا به گفته مسلمانان نوشته شده بود و با «خطوطی» ممتد به شش شهر عمده وصل می‌شد وقتی پرسیدم که دانشمندان زیادی داریم که نسبت «مجریطی» دارند یکی از همراهان درباره نام مادرید یا مجریت چنین گفت: چون اینجا آب فراوان و رودخانه‌ای بزرگ جاری بوده به آن «مجریت» گفته‌اند که شاید آنها مجری که هم ریشه با مجراست گفته باشند و در طول زمان این کلمه تغییر کرده و (ط) به آن اضافه شده است. این سخن گرچه نیاز به شواهد بیشتری دارد ولی واژه‌های مشابه در زبان‌های اسپانیولی داریم که ریشه آنها از این سوی عالم است. مثلا در دوره اکتشافات جغرافیایی که اسپانیولی‌ها و پرتغالی‌ها و یا به قول خودشان ایبری‌یایی‌ها آفریقا را دور می‌زدند به جاهای پر درخت برخوردند، گفتند اینجا گینه یا همان جنت است. یا وقتی کلمب به دریای آمریکای مرکزی رسید و از آن سر در نیاورد گفت: اینجا کارائیب یعنی غرائب است. یکی از غرائب آنجا همین سنگ‌نوشته بود که هزاران گردشگر پیرامون آن حلقه می‌زدند و از آن تصویربرداری می‌کردند. یاد آن مسافر مشهور ری می‌افتم که هفت هزارسال پیش ساکن خیابان مولوی امروز بود و در کنار او اشیایی یافت شد که نشان از جریان زندگی در این خطه دارد و ما به جای آنکه این مجموعه ارزشمند واقعی را تبدیل به یک سایت گردشگری کنیم که پذیرای بسیاری از کسان داخل و خارج باشد، دور آن خط کشیدیم تا بعد. اما آنها ذیل یک تصور و خیال چه ساز و کار و جاذبه گردشگری و هویت‌سازی ایجاد کردند.

از غرائب دیگر میدان خورشید به‌جز ساختمان‌ها و پیکره‌ها و آرایه‌های دور آن کافه‌ای در گوشه‌ای از همان‌جا بود که از سال ۱۸۹۴ یکسره دایر بود. برای صرف چای و شیرینی به آنجا رفتیم از پله‌های قدیمی گذشتیم به طبقه بالا رسیدیم در این طبقه شمار فراوانی میز و صندلی ساده و پرمشتری داشت و شیرینی‌هایی که برایش سابقه می‌تراشیدند و مردم در فصل گردشگری برای رسیدن به آن صف می‌کشیدند.

نکته جالب این بود که با همان سبک قدیم پذیرایی می‌کردند یک مرد میانسال با روپوشی سفید سفارش می‌گرفت همان جا فاکتور دستی می‌نوشت و پول دریافت می‌کرد و سفارش را تحویل می‌داد. دوباره پس از رفتن مشتری میز را تمیز می‌کرد و آن را دوباره آماده می‌ساخت. به‌واقع همه این کارها با همان شیوه قدیم انجام می‌شد و چقدر ساده و پرجاذبه بود. درست به سبک کافه نادری تهران که تهرانی‌ها می‌گویند جز آقای پوتین کمتر خارجی در دهه‌های اخیر به آنجا سر زده است. سه قوری کوچک چای، یک فنجان شیرقهوه و سه قطعه شیرینی سفارش دادیم و ۱۴ یورو گرفتند.

اسپانیائی‌ها به مسلمانان مور می‌گویند که اشاره به نخستین اقوامی است که وارد آن سرزمین شدند و هنوز هم دو شهر ملیله و سبته در خاک مراکش در تصرف اسپانیاست. در مراکش موسیقی اندلس رواج دارد و در سفری که آقای شهرام ناظری به آن کشور داشت برایش از تأثیر موسیقی ایران در اندلس گفته بودند. عود از سازهای شناخته‌شده حوزه موسیقی اسپانیا و اندلس است که ریشه‌ای ایرانی دارد: «چو در دست است رودی خوش، بزن مطرب سرودی خوشر که دست‌افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم» این واژه در عربی به عود تبدیل شده است: «زهره‌سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوختر کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد» این کلمه از عربی به اندلسی رفته و آنجا Lude نامیده شد. واژهlude anter به معنای موسیقی میان پرده از اندلس به سراسر اروپا رفته و اکنون اصطلاحی فراگیر است. ساز محلی اسپانیا گیتار است که شاید همان «رود تار» خوارزمی باشد که برگرفته از موسیقی ایرانیان است. جالب آنکه بخشی از خاک مورها به نام جبل‌الطارق که هم محل عبور طارق ابن‌زیاد از شمال آفریقا به اسپانیا بود هنوز هم در تصرف انگلستان است زیرا انگلستان می‌خواست همه گذرگاه‌های کلیدی دریاها مانند کانال سوئز، باب‌المندب و تنگه هرمز را در دست داشته باشد و این هم یکی از آنها

بود.

روزی که با رئیس دانشگاه آئوتونومای مادرید دیدار داشتم به او گفتم که ترجمه از لورکا به زبان فارسی داریم مترجم احمد شاملو از شاعران برجسته معاصر است که می‌گویند خیلی تحت تأثیر او قرار گرفته است. خوب است این ترجمه را به اسپانیایی برگردانید تا فهم ایرانی از اشعار لورکا برایتان روشن شود. یکی دو روز بعد روز حافظ بود و دوستی که آن حرف‌ها را از خبرها شنیده بود ضمن تبریک روز حافظ از تأثیر حافظ بر لورکا برایم نوشت؛‌ از جمله ترجمه شعری از لورکا در غزلی با نام «غزل عشق غیرمنتظره»:

کسی بوی خوش ماگنولیای تاریک تو را نمی‌فهمد

هیچکس نمی‌دانست که مرغ عشق را میان دندان‌هایت شهید می‌کردی.

هزارها اسب پارسی در پهنه ماه‌پیشانی تو می‌خوابیدند

و به نقل از آندو اندرسون استاد زبان اسپانیولی در دانشگاه ورجینای آمریکا در مقدمه‌ای که بر دیوان «تاماریت لورکا» نوشته معتقد است که لورکا در این شعر به این بیت حافظ نظر داشته:

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

بیهوده نیست که لورکا با خواندن اشعار حافظ گفت: شعر من به پرواز درآمده است.

Email this page

نسخه مناسب چاپ