یادداشت
پیاده‌روی در اربعین
بهاء‌الدین خرمشاهی
 

سالهاست که حسرت توفیق ایام جوانی را می‌خورم که توان و طاقت جسمانی، برای شرکت در مجالس سوگواری حضرت سیدالشهدا ـ علیه آله و اصحابه اسلام ـ ندارم و از ناچاری شاید و ساده‌دلی به خواندن سوگنامه‌هار مقتل‌ها و گاه تواریخ در شبهای تاسوعا و عاشورا و اربعین روی آورده‌ام. و حسب‌الحال خود این بیت را که شصت سال پیش گویا در دیوان فروغی بسطامی می‌خوانده‌ام، می‌خواندم:

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت

گهی به دانة اشکی، گهی به شعلة آهی

راستی را چه روزی هست که در متن و مرجع‌ها دربارة اربعین مطالعه می‌کنم، و به این واقعیت رسیده‌ام که آثار و متون متقنن و مهمی درباره حضرت امام‌حسین و خاندان و یارانش ـ‌ علیه‌السلام ـ و تاسوعا و عاشور، و سپس اربعین نداریم. حق این است که بیش از صد کتاب از قدیم و جدید داریم، ولی یک مرجع معتبر و پر بار که پسند عالم و خاص باشد نداریم.

چندین کتاب دربارة اربعین را گزیده‌خوانی و مکررخوانی کردم. در آن میان یک کتاب ارزشند تاریخی ـ تحقیقی خواص پسند و یک کتاب آخرین به‌نام به صحرا شدم عشق باریده بود، که سفرنامة پیاده‌روی اربعین ۱۳۹۶ است به قلم دوست دیرین دانشمندم جناب دکتر غلامعلی حداد عادل پیدا کردم، که در این مقاله بیش از هر کتابی به آن می‌پردازم، نیز یک داستان واقعیرخاطره، و یک شعر کوتاه:

گریه کمتر کن که در این بارگاه عفو می‌گردد به دنبال گناه

اما دوستان دو منبع دارد یکی منبع نقل؛ این است. آن نیست (روایت‌های داستانی از دنیای اربعین، به قلم جمعی از نویسندگان. این دوستان اثر یا نقل رضا عیوضی است، که از منبعی به‌نام: مسابقه بین‌المللی عمود ۱۳۹۹، بر گرفته شده و نامش «و اولادکم» است) که چون حدوداً کمتر از پانصد کلمه است، کلاً نقل می‌شود.

و اولادکم:

* رضا عیوضی

در تمام طول مسیر، مردم بومی در محلی عراق، آب و چای و غذا پخش می‌کردند. جایی در مسیر بودیم که وقت نماز شد. دیدیم که مردی روی خاک‌های کنار جاده موکتی پهن کرده است. ما هم همان‌جا وضو گرفتیم و روی آن موکت، مشغول نماز شدیم. وقتی نماز تمام شد و بلند شدیم که برویم، تازه دیدیم مرد عرب، دارد روی همان موکت سفره‌ی غذا پهن می‌کند.

برای خود من تازگی داشت. کسی که حتی قدرت خرید یا اجاره‌ای داربست و چادر و راه‌اندازی یک موکب [= محل پذیرایی و خدمت به رهروان] کوچک را هم ندارد، حالا با چند تکه موکت و غذاهای ساده از زائران پذیرایی می‌کند.

غذا را که خوردیم، آماده‌ی رفتن شدیم که دیدیم کفش‌های‌مان نیست.

مرد عرب که متوجه ما شد جلو آمد و لبخند زنان، به بچه‌هایش اشاره کرد. بچه‌های قدیم و نیم‌قد، به دو نزدیک ما شدند و کفش‌های واکس‌خورده‌ی ما را جلوی پای‌مان جفت کردند.

مرد عرب را در آغوش کشیدیم و تشکر کردیم. مرد عرب هم‌چنانی که ما را در آغوش گرفته بود، با دست‌های بزرگش از پشت، خاک لباس‌های‌مان را هم می‌تکاند.

خواستیم برویم که باز هم جلوی‌مان را گرفت. ما را مجبور کرد دوباره بنشینیم. ما که شوکه شده بودیم نشستیم. مرد عربشروع به ماساژ پاهای‌مان کرد. حالا تعجب‌مان تبدیل به گریه شده بود…

هنگامه‌ی عصر فردا رسید. هوا دیگر تاریک می‌شد و کم‌کم، مردم به فکر جای خواب بودند. موکب‌ها و چادرهای مخصوص خواب زائران، کمی جلوتر برپا شده بودند. قصه آنجا را کردیم و با یک ربع پیاده‌روی می‌توانستیم. به آنجا برسیم. اما دوستم دیگر توان ادامه‌دادن نداشت. هم پایش درد می‌کرد و هم ناراحتی قلبی داشت.

چاره‌ای نبود، واقعاً نمی‌توانست قدم از قدم بردارد. خواستم کولش کنم اما اجازه نمی‌داد. نگاهم به خانه‌ای افتاد که کمی آن‌طرف‌تر از ماه چراغ‌هایش روشن بود و روی بام آن هم پرچم‌های عزا تکان می‌خوردند.

پیش خودم گفتم بیشتر این مردم، زائران را به خانه‌های خودشان می‌برند، و این‌ها هم حتماً ما را راه می‌دهند.

سه ـ چهار دقیقه بعد زنگ طبقه‌ی اول ساختمان را به صدا درآوردیم. چند دقیقه ایستادیم ولی جوابی نشنیدیم. زنگ طبقه‌ی دوم ساختمان را فشار دادیم. مردی از پله‌ها پایین آمد و در را باز کرد.

مردی با موهای جو گندمی، ریش‌هایی یک در میان سفید. با یک کلاه سفید از آن‌هایی که حاجیان روی سرشان می‌گذارند، و لبخندی که انگار به صورت دائمی روی صورتش حک شده بود. به عربی جهش سلام دادیم و گفتیم که ما زائر امام‌حسینیم. به فارسی جواب‌‌مان را داد و گفت بفرمائید!

تا خواستیم وارد خانه بشویم، ناگهان درب خانه‌ی کناری که ما اول زنگ آن را زده بودیم باز شد و مرد دیگری بیرون آمد. چون زبان فارسی بلد نبود، با لبخند و اشاره از ما خواست که به منزل او برویم. مرد اول ناراحت شد و جلوی روی او ایستاد، و آن دو در مقابل چشمهای ما شروع کردند به درگیری لفظی با صدای بلند.

ما جلوی در ایستاده‌ بودیم و آن دو مرد، بلند بلند با هم دعوا و جرو بحث می‌کردند. عربی حرف می‌زدند اما مشخص بود که دعوا سرماست.

گفتیم شاید با رفتن ما، دعوای این دو نفر هم تمام بشود. برگشتیم که برویم، اما صدای بالا و بلند آن دو مرد، در عرض یک لحظه قطع شد. کنجکاو شدیم، سر که چرخاندیم مرد اول خوشحال است و با خنده ما را صدا می‌زند. اما مرد دوم رام و آرام، کنار چارچوب درب خانه‌اش نشسته و مثل ابر بهاری گریه می‌کند و اشک‌هایش جاری است. مرد اول با زبان فارسی دست و پا شکسته‌اش ما را از پله‌ها بالا برد.

خیلی ناراخت بودیم و از فکر به اشک‌های همسایه، اعصاب‌مان خرد بود. از طرفی برای ‌مان سئوال بود که مگر این مرد به همسایه‌اش چه گفته که او راضی شده بود و دیگر هیچ نمی‌گفت.

در همین حال و هوا فکر، نمازمان را خواندیم. بعد از نماز، گوشه‌ای نشستیم و به فکر کردن و ناراحتی‌مان ادامه دادیم، در حالی که مرد همراه دو پسر جوانش داشتند بساط سفره شام مفصلی را برای ما آماده می‌کردند.

ولی ما هنوز ناراحت بودیم. دیگر میلی به غذا خوردن نداشتیم. مرد گفت:«از غذا خوشتان نیامده؟یا…» دوست که داشت از ناراحتی قلبی و درد پا رنج می‌برد روکرد به مرد عرب و گفت:«خدا به سفره‌تان برکت دهد، اما رفتار شما با همسایه‌تان ما را ناراحت کرد و از آمدن به اینجا پشیمان».

مرد عرب خنده‌ای کرد و گفت:«مطمئن باشید او الان از دست من ناراحت نیست…». دوست با تعجب گفت: «مطمئن نیستم. شما حرفی به او زدید که باعث گریه‌اش شدید».

صاحب خانه آه سردی کشید. به زحمت لبخندی زد و گفت:«باشد! برای‌تان تعریف می‌کنم». سپس بلند شد و از روی تاقچه، قاب عکسی را برداشت و دوباره آمد و کنار ما نشست و گفت:«من الان می‌خواستم بروم لب جاده تا اگر زائری دیدم، او را شب به منزلم بیاورم. داشتم لباس می‌پوشیدم که در این حین، امام حسین(ع) خود شما را با پاهای خودتان فرستاد اینجا». پسر کوچک مرد، با دستمال اشک‌های پدرش را پاک کرد. پدر ادامه داد:« شما اول زنگ خانه آن مرد را زده بودید و او بهم می‌گفت که حق ندارم میهمانانش را به خاطر اینکه کمی درب را دیر بازکرده است ازش بگیرم…».

ادامه دارد

Email this page

نسخه مناسب چاپ