یادداشت
پیاده‌روی در اربعین
بهاء‌الدین خرمشاهی
 

با پوزش از استاد محقق و گرامی حضرت آقای خرمشاهی، به استحضار خوانندگان ارجمند می رساند بخش نخست این مقاله که در شماره دوشنبه منتشر شد،حاوی اغلاط فاحش مطبعی بود که ضمن پوزش از خوانندگان گرامی و ایشان در این شماره متن کامل یادداشت تقدیم می شود.

***

سالهاست که حسرت توفیق ایام جوانی را می‎‌‎خورم که توان و طاقت جسمانی، برای شرکت در مجالس سوگواری حضرت سیدالشهدا ـ علیه‌آله و اصحابه السلام ـ ندارم و از ناچاری شاید و ساده‎‌‎دلی به خواندن سوگنامه‎‌‎هار مقتل‎‌‎ها و گاه تواریخ در شبهای تاسوعا و عاشورا و اربعین روی آورده‎‌‎ام. و حسب‎‌‎الحال خود این بیت را که شصت سال پیش گویا در دیوان فروغی بسطامی می‎‌‎خوانده‎‌‎ام، می‎‌‎خوانم

تسلی دل خود می‎‌‎دهم به ملک محبت

گهی به دانة اشکی، گهی به شعلة آهی

راستی را چند روزی هست که در متن مرجع‎‌‎ها دربارة اربعین مطالعه می‎‌‎کنم و به این واقعیت رسیده‎‌‎ام که آثار و متون متقن و مهمی درباره حضرت امام‎‌‎حسین و خاندان و یارانش ـ‎‌‎‏ علیه‎‌‎السلام ـ و تاسوعا و عاشورا، و سپس اربعین نداریم. حق این است که بیش از صد کتاب از قدیم و جدید داریم، ولی یک مرجع معتبر و پر بار که پسند عام و خاص باشد نداریم.

چندین کتاب دربارة اربعین را گزیده‎‌‎خوانی و مکررخوانی کردم. در آن میان یک کتاب ارزشمند تاریخی ـ تحقیقی خواص پسند و یک کتاب امروزین به‎‌‎نام« به صحرا شدم عشق باریده بود،» که سفرنامة پیاده‎‌‎روی اربعین ۱۳۹۶ است به قلم دوست دیرین دانشمندم جناب دکتر غلامعلی حداد عادل پیدا کردم، که در این مقاله بیش از هر کتابی به آن می‎‌‎پردازم، نیز یک داستان واقعیرخاطره، و یک شعر کوتاه:

گریه کمتر کن که در این بارگاه

عفو می‎‌‎گردد به دنبال گناه

اما داستان دو منبع دارد یک منبع نقل «این است. آن نیست» (روایت‎‌‎های داستانی از دنیای اربعین، به قلم جمعی از نویسندگان. این داستان اثر یا نقل رضا عیوضی است، که از منبعی به‎‌‎نام: مسابقه بین‎‌‎المللی عمود ۱۳۹۹، بر گرفته شده و نامش “و اولادکم” است) که چون حدوداً کمتر از پانصد کلمه است، کلاً نقل می‎‌‎شود.

و اولادکم:

* رضا عیوضی

در تمام طول مسیر، مردم بومی و محلی عراق، آب و چای و غذا پخش می‎‌‎کردند. جایی در مسیر بودیم که وقت نماز شد. دیدیم که مردی روی خاک‎‌‎های کنار جاده موکتی پهن کرده است. ما هم همان‎‌‎جا وضو گرفتیم و روی آن موکت، مشغول نماز شدیم. وقتی نماز تمام شد و بلند شدیم که برویم، تازه دیدیم مرد عرب، دارد روی همان موکت سفره‎‌‎ی غذا پهن می‎‌‎کند.

برای خود من تازگی داشت. کسی که حتی قدرت خرید یا اجاره‌ی داربست و چادر و راه‎‌‎اندازی یک موکب [= محل پذیرایی و خدمت به رهروان] کوچک را هم ندارد، حالا با چند تکه موکت و غذاهای ساده از زائران پذیرایی می‎‌‎کند.

غذا را که خوردیم، آماده‎‌‎ی رفتن شدیم که دیدیم کفش‎‌‎های‎‌‎مان نیست.

مرد عرب که متوجه ما شد جلو آمد و لبخند زنان، به بچه‎‌‎هایش اشاره کرد. بچه‎‌‎های قد و نیم‎‌‎قد، به دو نزدیک ما شدند و کفش‎‌‎های واکس‎‌‎خورده‎‌‎ی ما را جلوی پای‎‌‎مان جفت کردند.

مرد عرب را در آغوش کشیدیم و تشکر کردیم. مرد عرب هم‎‌‎چنانی که ما را در آغوش گرفته بود، با دست‎‌‎های بزرگش از پشت، خاک لباس‎‌‎های‎‌‎مان را هم می‎‌‎تکاند.

خواستیم برویم که باز هم جلوی‎‌‎مان را گرفت. ما را مجبور کرد دوباره بنشینیم. ما که شوکه شده بودیم نشستیم. مرد عرب شروع به ماساژ پاهای‎‌‎مان کرد. حالا تعجب‎‌‎مان تبدیل به گریه شده بود…

هنگامه‎‌‎ی عصر فرا رسید. هوا دیگر تاریک می‎‌‎شد و کم‎‌‎کم، مردم به فکر جای خواب بودند. موکب‎‌‎ها و چادرهای مخصوص خواب زائران، کمی جلوتر برپا شده بودند. قصد آنجا را کردیم و با یک ربع پیاده‎‌‎روی می‎‌‎توانستیم به آنجا برسیم. اما دوستم دیگر توان ادامه‎‌‎دادن نداشت. هم پایش درد می‎‌‎کرد و هم ناراحتی قلبی داشت.

چاره‎‌‎ای نبود، واقعاً نمی‎‌‎توانست قدم از قدم بردارد. خواستم کولش کنم اما اجازه نمی‎‌‎داد. نگاهم به خانه‎‌‎ای افتاد که کمی آن‎‌‎طرف‎‌‎تر از ما، چراغ‎‌‎هایش روشن بود و روی بام آن هم پرچم‎‌‎های عزا تکان می‎‌‎خوردند.

پیش خودم گفتم بیشتر این مردم، زائران را به خانه‎‌‎های خودشان می‎‌‎برند، و این‎‌‎ها هم حتماً ما را راه می‎‌‎دهند.

سه ـ چهار دقیقه بعد زنگ طبقه‎‌‎ی اول ساختمان را به صدا درآوردیم. چند دقیقه ایستادیم ولی جوابی نشنیدیم. زنگ طبقه‎‌‎ی دوم ساختمان را فشار دادیم. مردی از پله‎‌‎ها پایین آمد و در را باز کرد.

مردی با موهای جو گندمی، ریش‎‌‎هایی یک در میان سفید. با یک کلاه سفید از آن‎‌‎هایی که حاجیان روی سرشان می‎‌‎گذارند، و لبخندی که انگار به صورت دائمی روی صورتش حک شده بود. به عربی بهش سلام دادیم و گفتیم که ما زائر امام‎‌‎حسینیم. به فارسی جواب‎‌‌‎مان را داد و گفت بفرمائید!

تا خواستیم وارد خانه بشویم، ناگهان درب خانه‎‌‎ی کناری که ما اول زنگ آن را زده بودیم، باز شد و مرد دیگری بیرون آمد. چون زبان فارسی بلد نبود، با لبخند و اشاره از ما خواست که به منزل او برویم. مرد اول ناراحت شد و جلوی روی او ایستاد، و آن دو در مقابل چشمهای ما شروع کردند به درگیری لفظی با صدای بلند.

ما جلوی در ایستاده‎‌‎‏ بودیم و آن دو مرد، بلند بلند با هم دعوا و جرو بحث می‎‌‎کردند. عربی حرف می‎‌‎زدند اما مشخص بود که دعوا سرماست.

گفتیم شاید با رفتن ما، دعوای این دو نفر هم تمام بشود. برگشتیم که برویم، اما صدای بالا و بلند آن دو مرد، در عرض یک لحظه قطع شد. کنجکاو شدیم، سر که چرخاندیم دیدیم مرد اول خوشحال است و با خنده ما را صدا می‎‌‎زند. اما مرد دوم رام و آرام، کنار چارچوب درب خانه‎‌‎اش نشسته و مثل ابر بهاری گریه می‎‌‎کند و اشک‎‌‎هایش جاری است. مرد اول با زبان فارسی دست و پا شکسته‎‌‎اش ما را از پله‎‌‎ها بالا برد.

خیلی ناراحت بودیم و از فکر به اشک‎‌‎های همسایه، اعصاب‎‌‎مان خرد بود. از طرفی برایمان سئوال بود که مگر این مرد به همسایه‎‌‎اش چه گفته که او راضی شده بود و دیگر هیچ نمی‎‌‎گفت.

در همین حال و هوا و فکر، نمازمان را خواندیم. بعد از نماز، گوشه‎‌‎ای نشستیم و به فکر کردن و ناراحتی‎‌‎مان ادامه دادیم، در حالی که مرد همراه دو پسر جوانش داشتند بساط سفره شام مفصلی را برای ما آماده می‎‌‎کردند.

ولی ما هنوز ناراحت بودیم. دیگر میلی به غذا خوردن نداشتیم. مرد گفت: «از غذا خوشتان نیامده؟یا…» دوستم که داشت از ناراحتی قلبی و درد پا رنج می‎‌‎برد روکرد به مرد عرب و گفت: «خدا به سفره‎‌‎تان برکت دهد، اما رفتار شما با همسایه‎‌‎تان ما را ناراحت کرد و از آمدن به اینجا پشیمان».

مرد عرب خنده‎‌‎ای کرد و گفت: «مطمئن باشید او الان از دست من ناراحت نیست…».

دوستم با تعجب گفت: «مطمئن نیستم. شما حرفی به او زدید که باعث گریه‎‌‎اش شدید».

صاحب خانه آه سردی کشید. به زحمت لبخندی زد و گفت: «باشد! برای‎‌‎تان تعریف می‎‌‎کنم». سپس بلند شد و از روی تاقچه، قاب عکسی را برداشت و دوباره آمد و کنار ما نشست و گفت: «من الان می‎‌‎خواستم بروم لب جاده تا اگر زائری دیدم، او را شب به منزلم بیاورم. داشتم لباس می‎‌‎پوشیدم که در این حین، امام حسین(ع) خود شما را با پاهای خودتان فرستاد اینجا».

پسر کوچک مرد، با دستمال اشک‎‌‎های پدرش را پاک کرد. پدر ادامه داد: «شما اول زنگ خانه آن مرد را زده بودید و او بهم می‎‌‎گفت که حق ندارم میهمانانش را به خاطر اینکه کمی درب را دیر بازکرده است ازش بگیرم…».

همه مان از گریه‎‌‎های مرد تعجب کردیم. بچه‎‌‎های مرد، دور او حلقه زده‎‌‎اند و مرد می‎‌‎گوید: «چند سال پیش، پسر همین همسایه در یک دعوای خیابانی، پسر جوان مرا ناخواسته به قتل رساند. به زودی هم موعد قصاص می‎‌‎رسد و ما منتظر اجرای حکم اعدام فرزندش بودیم. اما وقتی داشتم دم در با او بحث می‎‌‎کردم،‎‌‎‏ در یک لحظه از من درخواستی کرد و گفت به یک شرط اجازه می‎‌‎دهم که این‎‌‎ها را تو به خانه‎‌‎ات ببری و آن این است که از خون فرزندت بگذری و پسر مرا عفو کنی.» ما مات به مرد نگاه می‎‌‎کردیم و مرد نگاهش با اشک به قاب عکس پسرش بود.

مرد عرب با گفتن این جملات، حرفش را تمام کرد:” من دیدم لحظه امتحان است. خداوند خودش گفته با اموال و اولاد، مردم را آزمایش می‎‌‎کند. همسایه هم که می‎‌‎دانست روی چه چیزی دست بگذارد و می‎‌‎دانست که من به هیچ وجه از خون جوان کوتاه نخواهم آمد، عمداً این حرف را زد تا شما را ببرد. در این دو راهی دشوار بود که در گوش مرد گفتم که پسرت را بخشیدم و آن مرد از خوشحالی بود که داشت گریه می‎‌‎کرد…”.

‏ملاحظه فرمودید چه داستان جذابی بود و چه روایت روانی داشت. حالا برویم به سراغ معرفی کتاب استاد حداد عادل که آن هم بسی خوشخوان است و موقع خواندن آن، خواننده احساس یا تصور می‎‌‎کند دارد فیلم تماشا می‎‌‎کند. از بس که سینماتیک است.

چنانکه پیشتر هم گفته شد نام کتاب «به صحرا شدم عشق باریده بود،» است و به درستی برای آنکه معلوم شود موضوع اصلی و عمدة آن چیست این عبارت روی جلد آمده است:

“گزارشی از راه‎‌‎پیمایی اربعین”. ابتدا قصد داشتم این کتاب کم حجم و پرمعنا را تلخیص به صورت نقل به معنا کنم. یعنی معانی را از آن بگیرم و با نثر خود بنویسم. ولی دریغم آمد. زیرا نثر این اثر صد صفحه‎‌‎ای در کمال شیوایی است. به قول سعدی:

برحدیث من و حسن تو نیفزاید کس

حد همین است سخندانی و زیبایی را

این ابیات از حافظ را هم برای حسن مطلع عرضه می‎‌‎دارم:

تو دستگیر شو ‎‌‎ای خضر پی‎‌‎خجسته که من

پیاده می‎‌‎روم و همرهان سوارانند

‏ *

جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد

که جان زنده دلان سوخت در بیابانش

‏ *

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش‎‌‎ها گر کند خار مغیلان غم مخور

در پیشگفتار چنین آمده است: ۱ـ این دفتر ره‎‌‎آورد سفر کربلاست. سفری در آبان‎‌‎ماه سال نود و شش(۱۳۹۶ش)، که نویسنده توفیق همراهی با راهپیمایان اربعین حسینی را داشته است.

۲ـ شبی خوش، سفری خوش. هواپیما حدود ساعت دوازده و ربع از فرودگاه امام خمینی به پرواز درآمد و ما را ساعت یک و نیم بعد از نیمه‎‌‎شب به وقت تهران در فرودگاه نجف به زمین نشاند. به فاصله دو ساعت به جمع راهپیمایان اربعین پیوستم و شبانه از مقابل عمود ۶۹۰، که اتوبوس ما را پیاده کرده بود به راه افتادم.

جمعیت مردم هیچ وقت قطع نمی‎‌‎شود. هرچه به جلو نگاه می‎‌‎کنم، مردم می‎‌‎بینم، مردمی در حال حرکت که آهسته و پیوسته، پیاده قدم برمی‎‌‎دارند. این جمعیت گویی رودخانه‎‌‎ای است که شب و روز جریان دارد و تو قطره‎‌‎ای از آن رودخانه‎‌‎ای… در سمت راست این مسیر، در تمامی جاده هشتاد کیلومتری نجف به کربلا، مردم حسینیه ساخته‎‌‎اند. اصطلاح عراقی‎‌‎اش «موکب» است. با تقریب نود و نه درصد می‎‌‎توان گفت دیگر جایی خالی باقی نمانده است. هر کس برای زائران کربلا و عاشقان امام حسین «به قدر همت خود خانه ساخته» است… مردم، تک‎‌‎تک یا در گروه‎‌‎های چندنفره، در حرکت‎‌‎اند. بسیاری زیرلب دعا می‎‌‎خوانند و بعضی نیز با تسبیح ذکر می‎‌‎گویند… این راهپیمایان، عموماً کوله‎‌‎پشتی‎‌‎ای بر پشت دارند که گاه سنگین و بزرگ نیز هست… از مردمی که در حال حرکت‎‌‎اند، همه نوع زبانی می‎‌‎توان شنید. عربی، با لهجه عراقی، زبان غالب است. بعد از آن فارسی است… مردمی که از نجف به سوی کربلا پیاده در حرکت‎‌‎اند از ملیّت‎‌‎های مختلف‎‌‎اند… اگر صدام حسین دو ملّت را به جان هم انداخته بود، اکنون امام حسین آنها را با هم آشتی داده است…

اگر بگویم در همه عمر هفتاد و دو ساله‎‌‎ام، شبی را اینچنین سرشار از بهجت و سبکروحی و آرامش معنوی تجربه نکرده بودم اغراق نگفته‎‌‎ام…

۳٫ همه مهمان‎‌‎های امام حسین… زیارت قبر مطّهر حضرت امام حسین علیه‎‌‎السلام از همان وقت که جابر بر سر تربت او حاضر شد و با او درد دل کرد(اربعین اول پس از شهادت حضرت یا اربعین دوم) و اسرای کربلا و زینب کبری هم از راه رسیدند، مرسوم و متداول شده است… شیعیان دیگر کشورها هم از هر جای دنیا، اگر بتوانند، خود را به عراق می‎‌‎رسانند و به این حرکت عظیم ملحق می‎‌‎شوند. بزرگراه اصلی این راهپیمایی جاده نجف به کربلاست؛ هرچند که حرکت به سوی کربلا منحصر به این مسیر نیست و مردم از شهرهای دورتری مانند فاو و بصره، که تا کربلا بیش از پانصد کیلومتر راه است و نیز از جاهای دیگری از شمال عراق قدم در راه می‎‌‎نهند… و نه چند ساعت، بلکه سی روز و حداقل ده روز، شب و روز در یک مسیر هشتاد کیلومتری با عشق به امام حسین روبه کربلا حرکت می‎‌‌‎کنند… در هر کیلومتر ۵۰ موکب و در کل مسیر حداقل۳۵۰۰ موکب وجود دارد… آنچه حیرت‎‌‎آور است این است که هیچ یک از این جمعیت چند میلیونی با خود غذایی نمی‎‌‎آورد و در طول این راهپیمایی چندروزه به فکر اینکه جایی برای استراحت و خواب شب پیش‎‌‎بینی کند نمی‎‌‎افتد. همه سبکبارند و حداکثر با یک کوله‎‌‎پشتی به راه می‎‌‎افتند، بی‎‌‎هیچ دغدغه‎‌‎ای از اینکه چه خواهند خورد و کجا خواهند خفت. هر کس هر وقت اراده کند در طول مسیر، راه خود را به سوی یک موکب کج می‎‌‎کند و چند ساعتی در آن می‎‌‎آساید… مسافران پیاده کربلا بیش از هرچیز به آب احتیاج دارند و به همین جهت توزیع رایگان آب بیش از هر چیز دیگری مرسوم و معمول است.

آب معدنی در بسته‎‌‎های بهداشتی توزیع می‎‌‎شود… در دو طرف مسیر، غرفه‎‌‎هایی برای عرضه انواع خدمات برپا کرده بودند: چایخانه، سقّاخانه، خیاط‎‌‎خانه، خیمه‎‌‎خانه فرهنگی، توزیع غذا، توزیع شربت و شیر کاکائو، سمعی ـ بصری، تعمیرگاه ساک و ویلچر، ایستگاه ماساژ، نانوایی و تابلوهایی مکتوب و اسم‎‌‌‎ها و عنوان‎‌‎های سر راهِ راهپیمایان از یک فرهنگ خاص و زبان خاص حکایت می‎‌‎کند، که همانا فرهنگ عاشورا است. هر موکبی نامی دارد که بر سر درِ آن به روشنی و درشتی نوشته شده است… صدای تلاوت قرآن و انواع نوحه‎‌‌‎ها و شعرها و دعاها و روضه‎‌‌‌‎ها نیز در مسیر از تلفن‎‌‎های همراه رهسپران و بلندگوی موکب‎‌‌‎ها و دستگاه‎‌‎های صوتی سیّار پخش می‎‌‎شود…

آنچه در وصف طول و عرض این راهپیمایی گفتیم اختصاص به پیادگان داشت، امّا لازم است گفته شود که این پیاده راهِ‎‌‎‏ هشتاد کیلومتری به موازات بزرگراهی است که در آن دائم انواع خودروهای سبک و سنگین در حرکت‎‌‎اند و جمعیت بسیاری از زائران که نمی‎‌‎توانند پیاده طی طریق کنند، از انواع سواری و اتوبوس استفاده می‎‌‌‎کنند که ما درباره آنها سخنی نگفته‎‌‎ایم…

۴٫ به صحرا شدم، عشق باریده بود… اینجا ما غیر از ایمان با مفهوم دیگری هم سروکار داریم که البته با ایمان بیگانه نیست و آن عشق است که به یک معنی روح ایمان است. این مردم عاشق امام حسین هستند و عشق منطق و زبان و بیان خود را دارد و با زبان عادی قابل وصف نیست. [شاید به گفتة مولانا:]

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق ‌آیم خجل باشم از آن

… در این راه‎‌‎پیمایی، چه بسیار رفتارها دیده می‎‌‎شود که جز عشق هیچ تفسیری ندارد. آن استاد دانشگاه متخصص علوم جدید و مسلط بر منطق و ریاضیات که تمامی مسیر را با پای برهنه با تاول‎‌‎های سنگین کف پا طی می‎‌‎کند عاشق است… اینها و صدها و هزارها نمونة دیگر ما را به یاد شعر سعدی می‎‌‎اندازد که:

از تو با مصلحت خویش نمی‎‌‎پردازم

همچو پروانه که می‎‌‎سوزم و در پروازم

… بعدازظهر روز اربعین [۱۳۹۶ ش] وارد شهر کربلا شدیم و پیاده در کنار همسفران به سوی محل اقامت به راه افتادیم. در ایام اربعین هیچ خودرویی در هیچ کوچه و خیابانی در شهر کربلا مجاز به تردد نیست. این است که زائران تک تک یا گروه گروه پیاده به سوی حرم یا محل اقامت خود حرکت می‎‌‎کنند. به ما گفته شد به چهارراه بعدی سر راه که می‎‌‎رسید، اگر به سمت چپ خود نگاه کنید گلدسته‎‌‎های حرم حضرت ابوالفضل‎‌‎العباس را خواهیم دید. ما رسیدیم و نگاه کردیم و دیدیم و سلام کردیم… چند میلیون نفر در این راهپیمایی چند روزه در کنار هم نوعی زندگی را در دل صحرا تجربه می‎‌‎کنند. در این جمع، از کودک یک ماهه تا پیرمرد و پیرزن نودساله دیده می‎‌‎شود. آنچه مهم است این است که تاکنون یک نزاع و درگیری قابل ذکر در داخل این مجموعه بزرگ انسانی گزارش نشده است. در آنجا کسی با کسی دعوا نمی‎‌‎کند. خصوصیت دیگر پاکی اخلاقی و صفای معنوی فضای راهپیمایی است. آنجا زن و مرد در کنار هم و با هم در حرکت‎‌‎اند، اما هیچ زنی به قصد خودنمایی بیرون نمی‎‌‎آید و با آرایش ظاهری و نوع لباس خود به فکر جلب توجه مردان نیست و هیچ مردی به قصد لذّت در صورت زنی خیره نمی‎‌‎شود…

۵٫ آتش بدون خاکستر. منطق شیعه در راهپیمایی اربعین به اندازه‎‌‎ای روشن و شفاف است که مسلماً در خود شیعه محدود نمی‎‌‎ماند و قطعاً انسان‎‌‎های سالم و پاک طینت و آزادیخواه اهل سنت[هم] که از سلطه‎‌‎بیگانگان بر عالم اسلام رنج می‎‌‎برند و آیه شریفة “ولن یجعل للکافرین علی‎‌‎المؤمنین سبیلاً ( و خدا هرگز کافران را بر مؤمنان تسلطی نداده است سورة نساء آیة۱۴۱) را آموزه مهم اسلامی می‎‌‎دانند با روح این حرکت و غایت و مقصود اصلی آن موافقت خواهند داشت.

قیام امام حسین علیه السلام از حیث مبانی دینی و منطقی به اندازه‎‌‎ای محکم و نیرومند است که نه تنها دو ملت ایران و عراق را با هم آشتی داده، بلکه می‎‌‎تواند همه جهان اسلام را برای رهایی از سلطة اجانب و تحقق استقلال و نیل به عزت متحد سازد…

از فصل نهایی کتاب یعنی “در حدیث دیگران” چیزی نقل نکردیم. با آنکه بس روشنگر است و بازتاب این حماسه دینی ـ فرهنگی را از نگرش و نگارش رسانه‎‌‎گران خارجی شرح می‎‌‎دهد. شاید با این تلخیص به کتاب شریف و جذاب جفا کرده‎‌‌‎ام. اگر کسانی از سر راحت طلبی خود را از اصل به صحرا شدن بی‎‌‎نیاز بدانند نه فقط به این اثر ارجمند، که به خود نیز جفا کرده‎‌‎اند. ناشر این اثر دفتر نشر فرهنگ اسلامی است که پیشنهاد دارم برای توزیع بهتر آن از شبکه سراسری پخش نشریات استفاده کند.

سخن آخر این‎‌‎که در ادبیات عاشورایی و اربعینی کمتر اثری به این درجه از روشنگری و جذابیت و خوشخوانی و دیده‎‌‎گشایی داریم.

Email this page

نسخه مناسب چاپ