اول دفتر/گزارشی از بیست و هفتمین نمایشگاه کتاب بوگوتا
در بزرگداشت گابریل گارسیا مارکز
امیر حسین فطانت
 

آدم ها را از رؤیاها و ملت ها را از قهرمانان شان می توان شناخت. نمایشگاه کتاب امسال در بوگوتا با مرگ گابریل گارسیا مارکز، بزرگترین نویسنده اسپانیائی زبان بعد از میگلدُ سروانتس، شور و حال دیگری دارد. مرگ گابوی کبیر، تمامی یک ملت را به جنب و جوش آورده است. فروش کتاب های او به ناگهان و به میزان غیر قابل انتظاری افزایش یافته و بزودی چهره او بر پشت اسکناس ها نقش خواهد بست. دهها هنرمند با هنر خود می کوشند تا با آنچه در توان دارند، قهرمان ملی خود را پاس دارند.
صدای آکاردئون با موسیقی مورد علاقه گابو در هـمه جا شنیده می شود. بازخوانی دسته جمعی کتاب های او در تمام سالن های فرهنگی در جریان است. عکس ها و فیلم های مستند و بازگوئی خاطرات از دوستان و خوانندگان و نویسندگان و شاعران و ذکر خاطرات و لحظاتی که با او گذرانده اندگابورا به صورت چهره ای همه جا حاضر و همیشه جاودان تبدیل کرده است.
نمایشگاه کتاب لباس «ماکوندو را» بر تن کرده و چهره متبسم و خندان او همراه با نماد های داستان های او همه جا به چشم می خورد. ده هزار کتابچه که مجموعه ای در باره گابوی بزرگ است از طرف خانه کتاب در اختیار بازدیدکنندگان قرار می گیرد. کتابخانه ملی مجموعه ای از نویسندگان و کتاب های مورد علاقه او را به نمایش می گذارد، شهرداری مجموعه ای از عکس ها و نوشته های او در الاسپکتادور را فراهم آورده است تا رابطه مارکز با شهر بوگوتا رامعرفی کند. شخصیت های فرهنگی و چهره های سرشناس مملکت هرکدام به روخوانی بخشی از کتاب صد سال تنهائی او می پردازند.
دهها برنامه فرهنگی از طرف مؤسسات انتشاراتی در جریان بوده و وزارت فرهنگ جایزه ای معادل صد هزار دلار را برا ی نوشتن بهترین رمان اسپانیائی زبان در نظر گرفته است.
میشل باچله، رئیس جمهور شیلی، کتابخانه ای با هفت هزار نسخه کتاب را با نام گابریل گارسیا مارکز افتتاح می کند و بانک مرکزی اسکناسی با چهره گابو به زودی منتشرخواهد کرد.
آشنائی با ادبیات گابو جزئی از دروس کلاسهای مدارس قرار خواهد گرفت و «تانیالیبرتاد» خواننده مکزیکی آوازهایبولرو مورد علاقه او را یکجا در مجموعه ای ضبط خواهد کرد. نمایشگاه کتاب بوگوتا امسال با بزرگداشت مارکز دین یک ملت را به بزرگترین چهره ادبی و قهرمان همه مردم کلمبیا ادا می کند.
سخنرانی گابریل گارسیا مارکز در مراسم دریافت جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۲
آنتونی پیگافتا دریانورد فلورنسی که ماگائیان را در سفر اولش به دور دنیا همراهی می کرد، در گذر از آمریکای جنوبی، وقایع نگاری دقیقی کرد که در عین حال بیشتر به سیاحت در عالم خیالات شبیه است. او حکایت کرد گرازهائی را دیده است که نافشان بر پشت هایشان بود و پرندگانی بی پا که ماده ها بر پشت نرهایشان تخم می گذاشتند و پرندگانی شبیه پنگوئن های بی زبانی که منقارهایشان شبیه قاشق بود. نوشت که نوعی از حیوان را دیده است که گوش و سرشان شبیه به قاطر، بدنی شبیه به شتر، سم هائی شبیه به سم بز و یال هائی شبیه به یال اسب داشتند. و چنین روایت کرد که وقتی اولین مرد بومی را که در جنوب دیده بودند در مقابل آینه گذاشتند، با دیدن تصویر خود از وحشت دیوانه شد.
این کتاب جالب و کوچک که به نظر می رسد جوانه های داستان های امروز ما را در خود داشت، بر واقعیت های شگفت آور آن روزهای ما شهادت دارد. وقایع نگاران ایندیاس حکایت های بی شمار دیگری را برای ما به میراث گذاشتند. ال دورادو، سرزمین خیالی و آزبرانگیز ما در طول سالیان دراز در نقشه های متعدد برحسب ذهن و خیالات نقشه پرداز تغییر مکان داد. آلوارز مونیوز کابسا دُ باکا ی مشهور در جستجوی چشمه جوانی جاودانه با گروهی ۶۰۰ نفره در طول هشت سال در شمال مکزیک در سفری دیوانه واربه کاوش پرداخت که سرانجام اعضای گروه یکدیگر را خوردند و فقط پنج نفربازگشتند.
یکی دیگر از رازهای هرگز آشکار نشده، یازده هزار قاطری بود با بارهایی از صد کیلو طلا برپشت هرکدام که برای نجات آتاهوالپا از کوسکو خارج شدند و هرگز به مقصد نرسیدند. بعد ها در طول دوران استعمار در کارتاهنا دُ ایندیاس مرغهائی به فروش می‌رفت که در سرزمین های مسیل پرورش می یافت و در منقارهایشان خرده سنگ های طلا پیدا می شد. این حرص و آز برای طلا تا همین اواخر توسط بنیانگذاران ما ادامه داشت. حتی تا قرن گذشته یک هیات آلمانی که کشیدن خطوط راه آهن بین دو اقیانوس را در تنگه پاناما مطالعه می کرد، چنین نتیجه گیری کرد که پروژه تنها وقتی توجیه پذیراست که ریل های راه آهن نه از آهن، که فلزی کمیاب در منطقه است، بلکه از طلا ساخته شود.
استقلال از تسلط اسپانیائی ها هم ما را از دیوانگی نجات نداد. ژنرال آنتونیو لوپز د سانتانا ، که برای سه دوره دیکتاتور مکزیک بود، دستور داد تا با تشریفاتی باشکوه پای راست خود را که در جنگ مشهور پاستل از دست داده بود، به خاک بسپارند. ژنرال گابریل گارسیا مورنو برای شانزده سال همچون یک پادشاه مطلق بر اکوادور سلطنت کرد و جسد او را با لباس تشریفات و مدال های افتخار نشسته بر تخت ریاست جمهوری به خاک سپردند.
ژنرال ماکزیمیلیانو هرناندز مارتینز ، دیکتاتور خداشناس ال سالوادور که به شکلی وحشیانه سی هزار روستائی را قتل عام کرد، آونگی را اختراع کرده بود تا وجود زهر را در غذا تشخیص دهد و دستور داد تا چراغهای خیابان های شهر را برای جلوگیری از سرایت سرخک با کاغذهای قرمز بپوشانند. مجسمه یادبود ژنرال فرانسیسکو مورازان که در میدان اصلی شهر تگوسیگالپا بر پاست، در اصل مجسمه مارشال نی است که از انبار مجسمه های دست دوم در پاریس خریداری شده.
یازده سال پیش یکی از برجسته ترین شعرای ما، پابلو نرودای شیلیائی این فضا را با کلمات خود تشریح کرد. از آن به بعد اروپائیانی با نیت خوب و بعضی هم با سوء نیت با علاقه بیشتری اخبار افسانه وار آمریکای لاتین را دنبال می کنند؛ از سرزمینی پهناور با مردان متوهم و زنانی تاریخی که سرسختی بی انتهای آنها بیشتر به داستان شبیه است.لحظه ای ارامش نداشتیم. یک رئیس جمهور آرمانگرا در قصری شعله ور در آتش در حالی که به تنهائی با یک ارتش می جنگید مرد و دو حادثه هوائی مشکوک که راز آنها هرگز آشکار نشد، به زندگی یکی دیگر با قلبی رئوف و سخاوتمند و یک نظامی مردم دوست که بزرگی مردم خود را به آنها بازگرداند خاتمه داد.
در همین مدت، پنج جنگ و هفده کودتا داشتیم و یک دیکتاتور شیطان صفت ظهور کرد که به نام خدا اولین کشتار جمعی یک قوم را انجام داد. همین الان هم ۲۰ میلیون کودک از آمریکای لاتین قبل از این که به دوسالگی برسند می میرند، رقمی بیش از تمام کودکانی که از سال ۱۹۷۱ در اروپای غربی زاده شده اند. بیش از صد و بیست هزار نفر به خاطر اختناق و سرکوب ناپدید شده اند. درست مثل این که تمام جمعیت شهر اپسالا ناپدید شده باشند و هیچکس نداند که کجا هستند. زنهای حامله بسیاری که دستگیر شدند و در زندان‌های آرژانتین فرزندانی به دنیا آوردند که هنوز از محل و هویت آنان که از طرف مقامات نظامی مخفیانه فروخته شدند و یا به یتیم خانه ها برده شدند بی خبرند.
برای تغییر این شرایط بیش از دویست هزارتن زن و مرد در تمام آمریکای لاتین مردند و بیش از صد هزار نفر در سه کشور کوچک و محروم آمریکای مرکزی نیکاراگوئه، ال سالوادور و گواتمالا جان خود را از دست دادند. در مقیاس با جمعیت آمریکای شمالی یعنی بیش از یک میلیون و ششصد هزار نفر مرگ خشونت آمیز در مدت چهار سال.
یک میلیون از مردم شیلی ، یعنی ۱۲در صد جمعیت کشوری با سنت های مهمان پذیری فرار کرده اند. در اروگوئه ، کشوری کوچک با جمعیتی دو میلیون نفره که یکی از متمدن ترین کشورهای قاره شناخته می‌شود، از هر پنج نفر یک نفر کشور خود را ترک کرده است. از سال ۱۹۷۹ جنگ داخلی در ال سالوادور در هر بیست دقــیقه یک نـفر را مجبور به پناهندگی می کند. با آن همه مردم تبعیدی و مجبور به مهاجرت آمریکای لاتین می توان کشوری با جمعیتی بیشتر از کشور نروژساخت.
فکر می کنم این واقعیات نامعمول و نه فقط بیان ادبی آنها همان است که امسال نظر اکادمی ادبیات سوئد را به خود جلب کرده است. واقعیتی که نه روی کاغذ بلکه در تمام لحظات با ما زندگی کرده و میزان مرگ و میر روزانه ما را تعیین می کند. چشمه ای که خلاقیت سیری ناپذیر ما را سیراب می کند، مملو از اندوه و زیبائی، و این کلمبیائی سرگردان و رویائی فقط یکی از همه آنهاست که به یاری بخت شناخته می شود. با آن همه شاعران و گدایان، موسیقی دانان و پیامبران، جنگجویان و خبیثان و با وجود تمامی موجودات آن واقعیت های خشن نیاز چندانی به خیال پردازی نداریم و بزرگترین چالش ما کمبود ابزارهای شناخته شده ای هستند تا بتوانیم واقعیات زندگی خود را باور پذیر کنیم. دوستان عزیز، این گره تنهائی ماست.
اگر این مشکلاتی که ما با آنها درگیر هستیم ، که جوهره ما را می سازند، ما را با محدودیت مواجه می کنند، پس قابل فهم است که اذهان عقلائی این سوی دنیا، مجذوب اندیشه و فرهنگ خود روش معتبری برای تفسیر آن نداشته باشند. قابل درک است که ما را با همان معیار هائی بسنجند که خود را اندازه گیری می کنند؛ بدون این که به یاد آورند که بقایای گذشته های همه یکسان نیست و یافتن هویت ما نیز همان قدر سوزاننده و خونین است که زمانی برای خود آنها بوده است.
تفسیر واقعیت های ما با مقیاس ها و معیارهای بیگانه فقط ما را هرچه بیشتر ناشناخته تر، هر لحظه محدودتر و هربار تنها تر می کند.شاید بهتر می بود که اروپا ما را با گذشته های خود می دید. اگر بیاد می‌آورد که لندن به سیصد سال زمان احتیاج داشت تا اولین دیوارهای شهر را بسازد و به سیصد سال دیگر محتاج بود تا اسقف خود را داشته باشد و ُرم در طول بیست قرن در تاریکی های تردید جنگید؛ قبل از این که پادشاهی از استرسکو آن را در تاریخ مستقر کند و حتی تا قرن شانزدهم صلح دوستان امروزین سوئد با پنیرهای لذیذ و ساعت های با ارزششان در جستجوی ثروت اروپا را به خاک و خون کشیدند. حتی در اوج رنسانس دوازده هزار سرباز مزدور ارتش های پادشاهی،رُم را ویران و غارت کردند و هشت هزار نفراز مردمان آن را از دم شمشیر گذراندند.
نمی خواهم آرزوهای تونیو کروگررا در رؤیای همبستگی یک شمال پاک نهاد و یک جنوب پرشور توماس مان را که ۵۳ سال پیش در این مکان ارائه کرد را زنده کنم. اما باور دارم که اروپائیان روشن بین، آنها که برای سرزمینی بزرگ و بیشتر انسانی و بیشتر عادلانه تلاش می کنند، اگر نگاه خود شان را به ما مورد تجدید نظر قرار می دادند، کمک بیشتری به ما بود. همبستگی با آرزوهای ما، اگر با کارکرد های مشخص و پشتیبانی مشروع از مردمی که رؤیای یک زندگی شایسته در پهن? زمین را دارند توأم نباشد، ما را از تنهایی خود بیرون نخواهد آورد.
آمریکای لاتین نه می خواهد و نه دلیلی دارد که مهرهای بی اراده باشد و نه تصوری آنچنانی از استقلال و اصالت دارد که آن را وظیفه غربی ها بداند.
با این حال به نظر می رسد که با پیشرفت دریانوردی که فاصله میان اروپا و امریکای ما را کوتاه کرده است، فاصله های فرهنگی ما بر عکس بیشتر شده‌اند. چرا نواوری های ما در ادبیات که این چنین اشکار از ما پذیرفته می گردد در تلاش های سخت کوشانه ما برای تغییرات اجتماعی با بی اعتمادی همه جانبه نادیده گرفته می شود؟
چرا نمی توان آن عدالت اجتماعی که اروپایی های پیشرفته در کشور خود اعمال می کنند با روش های مشخص و برای شرایط متفاوت هدفی برای آمریکای لاتین هم باشد؟نه: خشونت و درد بی اندازه تاریخ ما حاصل مظالم اجتماعی و تلخی های ناگفتنی است و نه طرح و توطئه ای در فاصله سه هزار گره دریائی دورتر از خانه های ما. اما بسیاری از متفکران و رهبران اروپایی، با اذهان پیرهائی که دیوانگی های پر بار دوران جوانی خود را فراموش کرده اند چنین می پندارند که گوئی یافتن سرنوشت دیگری مگر در زیر سایه دو صاحبان اصلی دنیا غیر ممکن است. دوستان من این بزرگی تنهایی ماست.
اما پاسخ ما در مقابله با تجاوز، غارت و فراموش شدگی زندگی است. نه سیل و نه طاعون، نه گرسنگی و نه سوانح طبیعی و نه حتی جنگ های بی پایان در طول قرن ها نتوانسته اند از برتری زندگی بر مرگ بکاهند. نوعی برتری روزافزون و شتابان: هرساله هفتاد و چهار میلیون تولد تازه بیش از تعداد مردگان صورت می‌گیرد، رقمی از زندگان تازه که گوئی هر ساله هفت برابر جمعیت نیویورک بر آن افزوده می شوند. اکثر آنها در کشورهائی با منابع فقیر تر و از جمله آمریکای لاتین متولد می شوند .
بر عکس کشورهای غنی تر توانسته اند آنچنان قدرت نابود کننده را ذخیره کنند که برای از بین بردن صد باره تمام بشریت و نه تنها آنها که تاکنون زندگی کرده اند بلکه تمامی موجوداتی که بر این سیاره بدبخت پا گذاشته اند کفایت کند. روزی شبیه امروز، در همین مکان استاد من ویلیام فالکنر گفت:«من به پایان یافتن بشر اعتقاد ندارم.» خود را شایسته ایستادن در این مکان که متعلق به او بود نمی بینم. اگر به روشنی آگاه نبودم که آن فاجعه بزرگی که او ۳۲ سال پیش وقوع آن را منتفی می دانست، امروزه و برای اولین مرتبه پس از پیدایش انسان یک احتمال ساده علمی است.
در مقابل این واقعیت های وحشتناک که در طول حیات بشر می توانست رؤیای ایجاد یک جامعه آرمانی باشد، برای ما آفرینندگان قصه ها که به همه چیز باور داریم باز هم به خود اجازه می دهیم که باور داشته باشیم که هنوز برای آفرینش یک جامعه آرمانی زیاد دیر نیست.
یک جامعه آرمانی مبتنی بر زندگی؛ آنجا که کسی نــتواند حتی برای چــگونه مردن دیگران تصمیم‌گیری کند. آنجا که عشق حقیقی باشد و شادی ممکن وآنجا که مردم محکوم به صد سال تنهائی بالاخره و برای همیشه فرصت دیگری بر زمین داشته باشند.
بوگوتا- کلمبیا

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ