صفحات پي دي اف روزنامه اطلاعات فردا، ساعت 11 هرشب آپلود ميشود
Ettelaat Twitter تويتر روزنامه اطلاعات  Ettelaat Facebook فيس بوك روزنامه اطلاعات  Ettelaat RSS آراس اس روزنامه اطلاعات  دريافت آخرين اخبار روزنامه اطلاعات از طريق ايميل

تاريخ خبر: چهار‌شنبه 2 اسفند 1391 ـ 9 ربيع‌الثاني 1434ـ 20 فوريه 2013ـ شماره 25534 يكشنبه 27 اسفند 1396- 29 جمادي الثاني  1439ـ 18 مارس 2018ـ شماره 26967
نسيم باد نوروزي
دکتر سيدمرتضي الهي قمشه‌اي


«کودک درون» انسان (که همان خواجه يا خداوند دل است) کارش اين است که سالک را در ميکدة دل بيدار نگه دارد. سالکان غالبا با يکي دو جرعه در ميکده از دست مي‌روند و خواب‌آلوده مي‌شوند و «وقت» را از دست مي‌دهند. کودک دروني (که در دل عارف زنده و سرحال حضور دارد) عارف را سرزنش مي‌کند که چرا خواب‌آلوده است. در عالم دل، خواب‌آلودگي معادل آلودگي است؛ چون حريم دل را آلوده مي‌کند. به زبان حافظ:
دوش رفتم به در ميکده خواب‌آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب‌آلوده
آمد افسوس‌کنان مغبچة باده‌فروش
گفت: بيرون برو اي رهرو خواب‌آلوده
شستشوئي کن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب، آلوده
شستشو کردن و خود را مهيا کردن که به تعبيري همان «ادب» است، در عالم اسباب صورت مي‌گيرد؛ بنابراين عارف سالک که در ميانة آسمان و زمين منزل دارد، در عالم جسم خود را آماده مي‌کند، در دل با هوش و حواس کامل (که به آن «ذکر» مي‌گويند) منتظر مي‌ماند و در عالم جان آنچه را که در عالم جسم فراهم کرده است، خرج مي‌کند. اينجا بايد يادآور شد که «عالم جان» به تعبيري همان عالم دل است، در وقتي که معشوق در آن تجلي مي‌کند. «وقت» که عرفا از آن بسيار ياد مي‌کنند، همان وقت تجلي معشوق در خرابات يا حريم دل است. وقت به قول حافظ اين است
و بس:
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقي همه بي‌حاصلي و بي‌ثمري بود
اين «معشوق» (که بعضي‌ها در عرفان به «خدا» تعبيرش مي‌کنند)، در واقع همان شاهزاده دروني است که نماينده خداوند در درون ماست. در حقيقت آن‌کس که او را در عرفان «خليفة خداوند» مي‌دانند، از ديدگاه روان‌شناسي يونگ، همان کودک دروني است.
عطار در «منطق‌الطير» داستان عاشقي را مي‌گويد که در انتظار معشوق (در چهارراهي که احتمال گذر او مي‌رفت) بيداري مي‌کشد؛ ولي يک لحظه خوابش مي‌گيرد و در همان لحظه معشوق مي‌گذرد و او را خواب مي‌يابد. معشوق نامه‌اي مي‌نويسد و در آستين عاشق خفته مي‌گذارد و مي‌رود. عاشق چون بيدار مي‌شود، نامه را مي‌خواند و خون گريه مي‌کند:
عاشقي از فرط عشق آشفته بود
بر سر خاکي به زاري خفته بود
رفت معشوقش به بالينش فراز
ديد او را خفته، وز خود رفته باز
رقعه‌اي بنوشت چُست و لايق او
بست آن بر آستين عاشق او
عاشقش از خواب چون بيدار شد
رقعه برخواند و بر او خونبار شد
اين نوشته بود: کاي مرد خموش
خيز اگر بازارگاني سيم‌گوش
ور تو مرد زاهدي، شب‌زنده باش
بندگي کن تا به روز و بنده باش
ور تو هستي مرد عاشق، شرم ‌دار
خواب را با ديدة عاشق چه‌کار؟
مرد عاشق باد پيمايد به روز
شب همه مهتاب پيمايد ز سوز
چون تو نه ايني نه آن، اي بي‌فروغ
مي‌مزن در عشق ما لاف دروغ
گر بخفتد عاشقي جز در کفن
عاشقش گويم، ولي بر خويشتن!
چون تو در عشق از سر جهل آمدي
خواب خوش بادت که نااهل آمدي!
مريم و خاله‌پيرزن
در يک قصه قديمي ايراني، خاله‌پيرزن هر نوروز سرخاب سفيداب مي‌کند، به چشمهايش سرمه مي‌کشد، موهايش را گلابتون مي‌کند، گردنبند مرواريدش را که بزرگترين ثروت اوست، مي‌بندد و منتظر «عمونوروز» کنار «سفرة هفت‌سين» مي‌نشيند تا مگر بر او بگذرد و جوانش کند. از بخت بد، درست قبل از سال تحويل، خاله چرتش مي‌گيرد و وقتي که بيدار مي‌شود، مي‌فهمد عمونوروز رفته و او فرصت را از دست داده است. اين داستان بيان ديگري از سخن عطار در اهميت بيداري است.
اين داستان با کمال سادگي‌اش بسيار کامل و دقيق است. اولا سالک در اين داستان يک پيرزن است. عنصر زنانگي که هم در زن هست و هم در مرد، همان است که در اساطير يونان به آن «گايا» (Gaya) مي‌گويند. اين عنصر مريم وجود انسان است. مريم در وجود هر کسي هست و نشانة توانايي دريافت (يا پتانسيل) ماست. در مقابل آن، عنصر مذکر (يا عيسي) نيز هم در زن و هم در مرد موجود است. اين عنصر در اساطير يونان همان «اورانوس» (يا آسمان) است که نشانه توانايي ايثار در انسان است. در روان‌شناسي يونگ به اين دو عنصر گاه «اَنيما» و «اَنيموس» مي‌گويند. اين دو عنصر مکمل يکديگرند. تا انسان دريافت نکند، نمي‌تواند ايثار بکند. به زبان سنائي: تا ز اول خمش نشد مريم/ درنيامد مسيح درگفتار. يا به بيان مولانا:
خواهي که به هر ساعت، عيساي نوي زايد
از گلشـن جان بادي، بر چادر مريم زن
اينکه خاله‌پيرزن در انتظار باد نوروزي است، به اين معناست که مريمِ وجود ما در انتظار روح‌القدس است تا او را به عيسي (که جنبه فعليت است) بارور کند. به بيان حافظ:
ز کوي يار مي‌آيد نسيـم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي، چراغ دل برافروزي
پيربودن خاله‌پيرزن، جنبة «خرد» ماست (چون خرد پير است و باتجربه). سرخاب و سفيداب کردن او حکايت از اين دارد که براي دريافت نسيم جوان‌ساز نوروزي، بايد خود را مهيا کرد (اين مهياسازي را در عرفان «ادب» مي‌نامند). بعد از آماده‌سازي، بايد منتظر و هشيار بود؛ يعني همچون مريم بايد دور از غوغاي مادّي با خود در خلوت بود. ما غالبا از اينکه با خود خلوت کنيم، مي‌هراسيم. هرچند در عرفان معاشرت (يا «صحبت» در اصطلاح تصوف) بسيار ضروري است، گه‌گاه نيز بايد در خلوت بود و مانند مريم از خلق کناره گرفت و به تعبير قرآن، به «مکان شرقي» (يعني به ديار درون) سفر کرد. در آن ديار اگر هشيار باشيم، باد نوروزي که از گلشنِ جان مي‌وزد، جبرئيل‌وار استعداد‌هاي ما را بارور مي‌کند.
پيري خاله (که جنبة خرد اوست) در آماده‌سازي او نقش مهمي ايفا مي‌کند. خرد سالک را لباسي آراسته مي‌پوشاند و متناسب مجلس، دلش را آرايش مي‌کند و به در خانة دل مي‌برد. چون خواجة دل (که همان کودک دروني است) به سالک اجازه دخول دهد، سالک وارد حريم دل مي‌شود. نکته مهم اين است که در حريم دل ديگر لباس آراسته نه تنها ضروري نيست، بلکه مزاحم نيز هست؛ به بيان مولانا:
گفت پيغمبر به اصحاب کبار:
تن مپوشانيد از باد بهار
يا به قول سعدي:
ميان ما به جز اين پيرهن نخواهد ماند
و گر حجاب شود، تا به دامنش بدرم
يا به بيان سنائي:
سوي آن حضرت نپويد هيچ دل با آرزو
با چنين گلرخ نخسبد هيچ‌کس با پيرهن
در اين بيت سنائي، «آرزو» به معني خواست‌هاي ظاهري مادي است و ابزار نگهداري آنها که به آن «آبرو» مي‌گوييم. مريم در زمان برخورد با روح‌القدس عريان بود؛ به روايت مولانا:
لرزه بر اعضاي مريم اوفتاد
زانکه عريان بود و ترسيد از فساد
آنچه سالک را در خلوتخانة دل بيدار نگه مي‌دارد، عرياني است. منظور از «عرياني»، نگراني انسان است از آبرو. لباس زينت و آبروي انسان است. براي خاله‌پيرزن آبرويش در گلوبند مرواريد گرانقيمتي بود که بر گردن داشت. در دنباله قصه مي‌بينيم که خاله‌پيرزن وقتي فرصت را از دست مي‌دهد، جامه چاک مي‌کند، گلوبند مرواريدش را از گردن مي‌کشد و آن را در آب مي‌اندازد. اشتباه خاله در آن بود که اين شعر حافظ را قبلا نخوانده بود که:
گر مريد راه عشقي، فکر بدنامي مکن
شيخ صنعان خرقه رهن خانة خمّار داشت
خرقة آبرو براي خاله همان گلوبند مرواريد است که تا آن را به تن دارد، احساس امنيت مي‌کند و اين احساس امنيت او را خواب مي‌کند. خاله‌پيرزن با بازکردن گلوبند مرواريد و انداختنش در رودخانه، به عمونوروز مي‌گويد:
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت
بد نيست در اينجا بحثي در مورد اين بيت حافظ داشته باشيم؛ چون اين بيت در تمام شرحهاي حافظ که من ديده‌ام، اشتباه معني شده است! شارحان «خرقه» را مربوط به مردمک چشم مي‌دانند و مي‌گويند مثلا سپيدي دور مردمک است و تعابير پيچيده‌اي از آن استخراج مي‌کنند که به اعتراف خودشان با معني شعر ناسازگار است (رجوع کنيد به شرح استاد هروي). آنها به شعر نگاه پيچيده‌اي کرده‌اند و درنتيجه غافل مانده‌اند از اينکه خرقه ربطي به ساختمان چشم ندارد و در واقع همان خرقة عادي خود حافظ است که به مژدگاني ديدار يار بايد از سر درآيد و سوزانده شود. مراد از «مردم چشم» در شعر حافظ، کار مردمک چشم است که همان ديدار باشد (نه خود مردمک چشم)؛ بنابراين حافظ مي‌گويد: ديدار تو خرقة آبرو را از سر من بيرون آورد و سوزاند. (فاعل بسوخت در اين بيت خود مردمک چشم نيست، بلکه ديدار است). خلاصه يعني من به مژدگاني ديدار تو، خرقه‌ام را از سرم به‌درآوردم و سوزاندم (کاري که در واقع حلاج کرد).
در قصه خاله‌پيرزن، بعد از اينکه خاله گلوبند مرواريدش را با غضب از گلويش مي‌کشد و در رودخانه مي‌اندازد، رنگ آب مثل مرواريد مي‌شود و قصه‌گو مي‌گويد که هنوز در رودخانه‌ها دانه‌هاي مرواريد خاله‌پيرزن را که با خروش بر روي هم مي‌غلتند، مي‌بينيم؛ به اين ترتيب خاله با فداکردن ثروتش (يا آبرويش) آسيب‌پذير مي‌شود و اين احساس آسيب‌پذيري است که او را در جريان آب جاودانه مي‌کند. ختم داستان، با گذر رودخانه اشاره به آن دارد که جواني و جاودانگي در حرکت دائم است. خواب رفتن و چرت‌زدن درست نقطه مقابل حرکت است و سالک به اين خاطر بايد چون رودخانه دائم در حرکت باشد. اين جاودانگي در حرکت، در داستان «سيدارتا» (اثر هرمان هسه) به زيبايي تمام بيان شده است. ما همه از آسيب‌پذيري مي‌ترسيم و دلمان مي‌خواهد در امنيت و عافيت به سر بريم؛ ولي به قول حافظ:
در مقامات طريقت هر کجا کرديم سير
«عافيت» را با «نظربازي» فراق افتاده بود
زخم و آسيب‌پذيري
معروف است که «بادمجان بم آفت ندارد». محققاً گل آسيب‌پذير است و اين برايش عيب نيست. علت آسيب‌پذيري او اين است که خودش را باز مي‌کند و در معرض قرار مي‌دهد تا مگر مريم‌وار بارور شود. کسي که خودش را مثل غنچه بسته نگه مي‌دارد، فرصت کوتاه بارور شدن را ممکن است از دست بدهد؛ به زبان حافظ:
سخن در پرده مي‌گويم، چو گل از غنچه بيرون آي
که غير از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي
آسيب‌پذيري يا برهنگي در زماني مطلوب است که انسان در معرض نيروهاي سازنده (يا بارورکننده) قرار دارد (مثل باد بهار براي گل)؛ ولي در وقت مقابله با نيروهاي تخريب‌کننده، سالک بايد خودش را حفظ کند. به زبان مولانا:
در خزان چون ديد او باد خلاف
تن زد و سر درکشيد زير لحاف
مريم در زمان برخورد با جبرئيل (که نيروي زنده‌کننده است) عريان بود؛ ولي سيامک در وقت نبردش با فرزند اهريمن (که نيرويي کُشنده است)، برهنه‌تن بود. در نتيجه برهنگي (يا آسيب‌پذيري) سيامک منجر به نابودي‌اش شد؛ به روايت فردوسي:
سيامك بيامد برهنه تنا
بياويخت با پور آهَرمنا
بزد چنگ باژونه ديو سياك
به چنگال کردش جگرگاه چاک
سيامک ـ فرزند کيومرث ـ که جواني بي‌تجربه است، بي‌آنکه با پدر مشورت کند، بدون پوشش و حفاظي، با اهريمن مقابل مي‌شود و خود را نابود مي‌کند. برهنگي سيامک در اين اسطوره به معني «برهنگي فرهنگي» و نداشتن رشد و تجربه است. سالک بايد در ابتداي سلوک، خود را با شريعت و علم و فرهنگ (يعني ادب) پوشش دهد و تنها بعد از رسيدن به پختگي مي‌تواند خرقه بيندازد يا حلاج‌وار خرقه بسوزاند. به بيان شيخ محمود در «گلشن راز»:
تبه گردد سراسر مغز بادام
گرش از پوست بشکافي گه خام
ولي چون پخته شد، بي‌پوست نيکوست
که مغزش را برآري، بشکني پوست
شک نيست که پوشش در زمان ناپختگي ضرورت دارد؛ ولي در عين حال پوشش صد درصد يا آسيب‌ناپذيري مطلق امکان‌پذير نيست. کساني که به طور وسواسي مي‌کوشند خود را از همه خطرها بپوشانند، نهايتاً از جايي که هيچ فکرش را نمي‌کنند، ضربه مي‌خورند. هر چه بکوشي که تمام در‌هاي خطر را ببندي، يک در باز مي‌ماند و خطر که در کمينگاه نشسته است، آن در را مي‌شناسد و از همان‌جا وارد مي‌شود. اسفنديار رويين‌تن تنها چشمهايش آسيب‌پذير بود و تير زهرآلود رستم نيز به چشم او
نشست !
کمان را به زه کرد و آن تير گز
که پيکانش را داده بود آب رز،
بزد راست بر چشم اسفنديار
سيه شد جهان پيش آن نامدار
خم آورد بالاي سرو سهي
از او دور شد دانش و فرّهي
شخصيت مشابه اسفنديار در اساطير يونان، آشيل است که همه بدنش رويين است و تنها نقطة آسيب‌پذيرش پاشنه پاست و از همان نقطه با تير زهرآلودي کشته مي‌شود. نکته‌ داستان اسفنديار و آشيل، اين است که در عالم عليّت مي‌توان علتهاي آسيب را شناخت و حفاظي رويين در برابرشان ايجاد کرد؛ ولي از آنجا که ما در فضاي دوبُعدي (عليت و بي‌سببي) زندگي مي‌کنيم، بعضي خطرها از عالم بي‌سببي مي‌آيند و نمي‌توان جلوي آنها را با هشياري گرفت. از عالم بي‌سببي (يا سرانديبي)، هم حوادث خوب مي‌آيند، هم حوادث ناگوار؛ بنابراين در عين آنكه پوشش ضرورت دارد، وسواس در آن، انسان را بيشتر آسيب‌پذير مي‌کند؛ چون احساس امنيت صد درصد و هشياري بيش از حد مادي، انسان را از عالم بي‌سببي غافل مي‌کند و اين غفلت، او را بيش از نقصان در پوشش آسيب‌پذير مي‌سازد. وقتي انسان بداند که تمام در‌هاي خطر را نمي‌توان بست، با فراست بيشتر به مقابله خطرها مي‌رود و اين فراست حفظش مي‌کند. تفاوت هشياري مادي و فراست عرفاني در اين است که «هشياري مادي» تنها اتکا به عالم اسباب دارد؛ ولي «فراست»، هشياري دوبُعدي است که عالم بي‌سببي را هم پوشش مي‌دهد. اعتماد به نفس زياده از حد اسفنديار، او را از تزوير رستم که از بي‌سببي (يا عالم سيمرغ) نشأت مي‌گرفت، غافل کرد و مي‌توان گفت که همين غفلت باعث مرگش شد. آمار نشان مي‌دهد که بسياري از تصادفات رانندگي در نزديکي خانه افراد رخ مي‌دهد؛ يعني در جايي که راننده احساس امنيت مي‌کند و همين احساس امنيت، او را غافل مي‌کند. فاتحان بزرگ نيز چون ناپلئون و داريوش، دليل شکست‌شان همين اعتماد به نفس بيش از حد بود.
در زبان عرفان، منظور از «اعتماد به نفس بيش از حد»، همان اعتماد بيش از حد به اسباب است. «اسباب» براي عارف نردباني است براي بالارفتن
به بام بي‌سببي. ابراهيم ادهم در زير سقف امنيت قصرش خوش خوابيده بود که ناگاه سر و صداي مردي که روي بام قصر مي‌دويد، او را از خواب بيدار کرد. سربازان محافظ قصر مرد را از بام پايين آوردند و نزد شاه بردند. ابراهيم از او پرسيد: «بر بام قصر من چه مي‌جويي؟» مرد گفت: «به دنبال شترم مي‌گردم!» شاه گفت: «شتر گمشدة تو در بالاي سقف اين قصر پيدا نخواهد شد.» مرد جواب داد: «شتر گمشده تو نيز در زير اين سقف يافت نخواهد شد!» ابراهيم ادهم فهميد که از زير سقف امنيت بايد بيرون بيايد و خود را به بام توکل برساند. به اين خاطر شاهي را رها کرد و لباس پر تجملش را با جامه پارة فقيري عوض کرد و راه درويشي در پيش گرفت.
منظور از «سقف»، احساس امنيت است. گاه اين سقف، قدرت و ثروت است و گاه علم و زهد. خرقه پرهيزگاري شيخ صنعان معادل همان لباس پادشاهي ابراهيم ادهم است. قصر پادشاهي ابراهيم ادهم همان امنيت خانة کعبه است براي شيخ صنعان. وقتي شيخ عاشق شد و امنيت کعبه را رها کرد و در طلب دختر ترسا به روم رفت، يکي از مريدانش به او گفت: بيا به امنيت کعبه بازگرديم. شيخ پاسخ داد که: بي‌خبري دير ترسا خوشتر از هشياري خانه کعبه است.
آن يکي گفتا که: با ياران بساز
تا به سوي کعبه روي آريم باز
گفت: اگر کعبه نباشد، دير هست
هوشيار کعبه‌ام، در دير مست
*عالي و داني (انتشارات اطلاعات)

codex27x

PDF صفحات روزنامه

1
Text Box (double-click to edit)

Ettelaat International

حكمت و معرفت
يادداشت
فرم اشتراك
ettelaat newspaper روزنامه اطلاعات

آدرس: تهران. بلوار ميرداماد - خيابان نفت جنوبي

تلفن : 29999
22258022 : فاكس

Ettelaat Newspaper

Tehran Mirdamad Boulvard

Tel : 009821 29999

Fax : 009821 29999

email: ettelaat@ettelaat.com

چهار‌شنبه 2 اسفند 1391 ـ 9 ربيع‌الثاني 1434ـ 20 فوريه 2013ـ شماره 25534 دوشنبه 26 آذر 1397- 9 ربیع‌الثانی 1440ـ 17 دسامبر 2018ـ شماره 27173

 

صفحات روزنامه را ورق بزنيد Latest Edition آخرين شماره

88 سال حضور مستمر در صحنه اطلاع رساني کشور

PDF صفحات نيازمنديها

PDF صفحات ضميمه

فروشكاه كتاب
روزنامه PDFآرشيو
آرشيو روزنامه