در کوچه باغ اندیشه / ۱۳۶
آرام ترین طفل جهان
کریم فیضی
 

گذر زمان به گونه ای است که انسان ها بسیار به ندرت متوجه تغییر در خودشان و دیگران می شوند، گویی که هم خودشان و هم دیگران همیشه بر یک منوال بوده اند. همیشه سی ساله بوده اند و پدرشان هم از ابتدا پنجاه سال داشته است!

جسم ما حاصل ذره هاست و روح ما حاصل لحظه ها. آنچه روح را تغذیه می کند، لحظه هایی است که می گذرند، تلخ یا شیرین.

روح غذایی جز «لحظه» ندارد. لحظه های تلخ روح را آکنده از گرانی و سنگین می کنند و لحظه های شیرین سبکی و نشاط ارزانی اش می دارند.

حسد اگر مهار نشود تا مرحله خدا و خدایی پیش می رود به این معنا که خدا را هم در برمی گیرد و خدای آدم می شود. اینکه انسان به خدا حسادت کند و حسادت خدای انسان باشد، منتهای مهار نشدن حسادت است.

انسان از خاک برمی آید و به خاک برمی گردد و در این شکی نیست. شک در این است که فاصله بین آمدن و رفتن با چه چیزی باید پر شود: خاک یا طلا؟

تمام کسانی که بر انسان و انسانیت نور افشانده و می افشانند، مثل تمام انسان ها از خاک بر آمده اند. این نشان می دهد در انسان خاکی استعدادی از جنس نور وجود دارد. می توان از خاک برآمد اما تابید و درخشید.

خالق با مخلوقش است و مخلوق با خالقش. این سخن درباره هرخالق و مخلوقی صادق است.

روح از خاک تغذیه نمی کند، از زمان تغذیه می کند، لحظه؛ همین لحظه.

عشق در هنر زبانه می کشد و هنر در عشق به رقص در می آید. شدیدترین شکل اتصال را می توان میان عشق و هنر دید: هنر عشق و عشق هنر.

برای عبور از تنگناهای زندگی، هنوز راهی بهتر از بی اعتنایی کشف نشده است، هرچند که تبار ایرانی با چیزی به نام «بی اعتنایی» بیگانه است.

زمان به شکل بی رحمانه ای در حال عبور است. انسان زمان را ساکن محسوب می کند، تا از شدت عبور و عمق بی رحمی آن بکاهد.

تا زمانی که آزادی واقعی در جویبار جامعه جاری نباشد، از هیچ چیز واقعی نمی توان حرف زد. ظرف وجودی واقعیت، چیزی جز آزادی نیست.

تجربه ای به نام انسانیت ما را در تماس با هزاران اتفاقی قرار می دهد که هرگز آنها را ندیده و تجربه نکرده ایم. ما زندگی و مرگ و را از طریق تجربه انسانیت لمس می کنیم

«رنج» و «اندوه» کفران نعمت زندگی است. هیچ چیزی به اندازه غصه و اندوه زندگی را از ارزش و اعتبار نمی اندازد.

غصه و اندوه چشم زندگی را نابینا و کم بینا می کند. از پشت عینک اندوه، زندگی دردناک و غیرقابل تحمل جلوه می کند.

کتاب پربرگ زندگی هر روز و هرساعت ورق می خورد: انسانی می آید، انسانی می رود و کتاب زندگی همچنان درحال ورق خوردن است.

در کتابی که کتاب زندگی است، نه صفحه ایم نه سطریم و نه جمله. حرفی هستیم در کنار بی شمار حروف تا کلمه ای ساخته شود: کلمه انسان.

عقل تسلطش را بر روح از دست نمی دهد و پیوسته می کوشد به وسیله ذهن، روح را در دایره نفوذ خودش حفظ کند. مقهور شدن روح به دست ذهن، مقدمه تباهی روح به دست عقل است.

عقل و روح از یک نقطه آغاز می کنند اما یکی به شرق می رود و دیگری به غرب. کمتر کسی را می توان یافت که عقلش تابع روحش باشد.

کسی که گفته است «هیچ چیز همه چیز است»، حرف مهمی زده است. همه از هیچ زاده می شود.

ذهن، خالی از حباب های توهم نیست و از این رهگذر در هر گوشه از زندگی لامپی به رنگ توهم روشن است، با نوری کاذب.

«حیات» فرش رنگارنگ جهان است. جهان مفروش به حیات است. روزی که این فرش جمع شود، جهان به پایان خواهد رسید.

دنیا غربال به دست، انسانها را هر روز غربال می کند تا شاید به زنی دست یابد از جنس عشق و مردی از جنس وفا. جهان در حسرت مرد و زنی که عشق را از نو تفسیر کنند، هر روز از سر گرفته می شود.

آنجا که نسیم عشق بوزد، سخن رنگ می بازد و سکوت از هر کلامی گویاتر می شود. آنجا که باران سخن می بارد، خورشید عشق تن به غروب می سپارد.

عشق بی کلام است: بی کلام ترین و بی خبرترین اتفاق جهان.

آرام ترین طفل جهان عشق است که در گهواره دل های لرزان مردمانی گمنام و بی ادعا به خوابی عمیق می رود و زندگی را دمی از حقارت بی معنایی رها می کند.

عشق دلخوشی با یار است. نترس و بگو: عشق دلخوشی با یاد یار است. به همین جهت اگر عشق بخواهد به دلخوری بیانجامد عشق نیست و به قول اهل منطق: سالبه به انتفاء موضوع می شود. آری، عشق دلخوشی با یاد یار هست. حتی یاد معشوق دلخوش کننده است کجا مانده که خودش.

به اشخاص بی ظرفیت قدرت بدهید، تا ببینید چگونه حقارتشان را به رخ عالم و آدم می کشند.

حقارت قابل پوشاندن نیست. انسان حقیر حتی اگر قدرتمندترین فرد روی زمین هم باشد روزی حقارتش را نمایان می کند.

مقابله با حقیرها یک راه دارد و آن، جدی نگرفتن آنهاست. انسان حقیر را هر اندازه جدی بگیرید، به او میدان داده اید.

code

نسخه مناسب چاپ