در کوچه باغ اندیشه -۱۳۰
آیا گریز ممکن است؟
کریم فیضی
 

اطفال زندگی هستیم در اقلیم مرگ و زادگان تبار مرگ هستیم در دیار زندگی. آنچه هست همین است. هرکس همین نکته ساده را نداند، در اصل چیزی نمی‌داند.

این سخن شگفت آور تلقی می‌شود که بگوییم: مرگ نور زندگی و فراتر از آن نور وجود است. شگفت است اما حقیقت دارد که وجود نور خودش را از عدم می‌گیرد و بر زندگی می‌تاباند. با این حال، انسان غافل از حقیقت ماجرا با تمام توان در طلب زندگی است و با توانی بیشتر، از مرگ می‌گریزد و هرگز از خود نمی‌پرسد که از چه چیزی به چه چیزی می‌گریزد؟

تمام عمر انسان در گریز از مرگ می‌گذرد بدون اینکه یکبار از خود سؤال کند چرا می‌گریزد؟ و بدون اینکه بپرسد آیا گریز ممکن است؟ آیا می‌توان از آنچه سرمنشأ وجود است گریخت؟ وقتی سرمنشأ وجود عدم است، علت گریز آدمی از مرگ چه دلیلی دارد جز عدم شناخت مرگ؟

مرگ از احکام روشن ازل و ابد است اما از ابتدای خاک و خلقت بد تفسیر شده است. تفسیر کوتاه بینانه ارباب ادیان از مرگ سرمنشأ خطای بی‌پایانی است که زندگی میلیاردها انسان را روی ریل نادانی به حرکت درآورده است. شعر مرگ را از نو باید تفسیر کرد.

مرگ سرود آفرینش است. این سرود را نه می‌توان نفی کرد، نه می‌توان تغییر داد. تنها کاری که می‌توان و باید انجام داد گوش سپردن به این سرود و فهم و تفسیر درست آن است.

آوای زندگی بیش از هر چیزی از نوای مرگ به گوش می‌رسد، اگر کسی گوش بسپارد و توان شنیدن داشته باشد.

اتصال انسان با وجود هرگز نمی‌گسلد و این به دلیل اتصال حیات به وجود است.

بگذارید ترسندگان از مرگ شعرشان را بخوانند. بگذارید کسانی که جز عدم و نیستی نمی‌بینند شعار پوچی سر بدهند. کرانه عدم وسیع ‌تر و لطیف‌تر از آن است که با شعر و شعار آدمی منقبض و منبسط شود. عدم کار خود را می‌کند و وجود که از شاخه‌های سبز عدم است، راه خود را می‌رود.‌

کسی که نتواند عدم را تصور کند، بهره‌ای از حقیقت نبرده است و کسی که نتواند عدم را فهم کند، بهره ای از حکمت نبرده است. کسی هم که نتواند انشعاب وجود از عدم را قبول کند، سخن گفتنش از حقیقت و حکمت یاوه‌ای بیش نیست.

مدافع حقیقی زندگی «مرگ» است. کاش روزی برسد که کلمات از عهده بیان حقایق واضحی از این دست برآیند تا قوانین معکوس از عرصه زندگی خارج شوند.

همیشه راهی هست و این به دلیل همیشگی است: جریان بی ‌انقطاع ازل و ابد که در دل و درون هم، از پی هم می‌جوشند و می‌خروشند و برای جویندگان راه می‌شوند و برای کوشندگان راه می‌سازند.

اشتباه نکنیم: انسان حقیقت نیست و حقیقت هم ندارد. بلکه می‌تواند بهره‌ای از حقیقت داشته باشد، اگر بخواهد.

توانایی ملازم داشتن نیست و استعداد مرادف شدن نیست. انسان استعداد حقیقت را دارد؛ اما این هرگز به معنای رسیدن به حقیقت نیست چه رسد به اینکه حقیقت در انحصار انسان باشد. وقتی حقیقت در اختیار انسان نیست، چه گزاف است که ادعای انحصار حقیقت می‌کند.

آنچه در باب انسان و حقیقت می‌توان بر زبان آورد، استعداد است و امکان و بس٫ آدمی استعداد و امکان اندیشیدن به حقیقت را دارد و این حقیقت دارد اما استعداد حقیقت داشتن، هرگز حقیقت را منحصر در انسان نمی‌کند.

انسان هرکجا که ادعای انحصار حقیقت کرده، فرسنگ‌ها از حقیقت دور شده است. حقیقت دقیقاً در جایی است که ادعای حقیقت وجود ندارد و دقیقاً آنجا نیست که ادعا می‌شود. ادعا بهره‌ای از حقیقت ندارد و حقیقت ادعایی نیست.

وجود از سنخ آتش است. شعله می‌کشد و دایره برمی‌دارد. آتش وجود را نباید خاموش کرد، بلکه باید اجازه داد بجوشد و بخروشد و رقص کنان بالا رود. آتش وجود را نباید خاموش کرد، آتش وهم را باید خاموش کرد.

حالت انسان‌ها در مرگ بیش از آنکه علامت بردن(برده شدن) باشد نشان دهنده رفتن است. انسان با مرگ می‌رود و ماندگان این را حس می‌کنند.

«دوگانگی» بنیاد انسان و جهان است. از اینجاست که نوسان میان عقل و روح، نه تنها تناقض نیست بلکه طبیعی‌ترین و روشن ‌ترین مسئله حیات است.

جهان و انسان دو گانه‌ای هستند با بی ‌شمار دوگانگی و ثنویت که تفاوت های بی پایان زن و مرد و فاصله عقل و روح از نمونه های کوچک آن است.

جهان معنای خودش را از انسان می‌گیرد و انسان غافل از توان معنی بخش خود، معنای خودش را از جهان طلب می‌کند!

انسانی که نتواند از کوه وجود خود به معنای ژرف خودش دست ‌بیابد، در پیچ و تاب های جهان، به جایگاهی فراتر از «سرگردانی» دست نخواهد یافت.

دعایی عمیق تر از این نیست که: خدایا معنای ما را به ما بازگردان و ما را با معنای خودمان آشنا ساز٫ بدون آشنایی با معنای خویشتن جهان چیزی جز ابهام به ما تسلیم نخواهد کرد.

آدمی از جهان طلب معنی می‌کند و این شگفتی دردناک و دردی شگفت است.

آنچه را که می‌بینیم، تنها یکبار می‌بینیم و آنچه را که درک می‌کنیم، تنها یکبار درمی‌یابیم. این موضوع چنان دقیق و عمیق است که جز کسانی که در پله‌های پایانی حیات ایستاده‌اند، به متن و واقعیت آن راه نمی ‌یابند.

عقل هر اندازه بزرگ‌ باشد از بلندای جهان فرود می‌آید و بر آستان لحظه می‌ایستد: آستان حال و اکنون. عقول تیز نیل به آستان حال و اکنون را بر هر چیزی ترجیح می‌دهند و «آن» را با چیزی معاوضه نمی‌کنند.

همه چیز را باد از جا می‌کند و آب می‌برد، جز عشق.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ