یادداشت
«ابن مُلجم» توچه کردی؟!
سیدمحمد اصغری
 

زشت‌ترین واژه‌ آیا می‌تواند ماهیت آلوده تو را ترسیم کند؟‌ ابن ملجم، تو نخستین کسی نیستی که از صف انسان و ایمان خارج شدی، و هرگز آخرین هم نخواهی بود، اما تو با یورش شرمگینت نه فقط به فرزند دریا دل ابیطالب هجوم آوردی که شرف و عدالت و شعور و شجاعت و انسانیت را نشانه رفتی. درباره‌ی تو ای باردار گناه و تباهی چه می‌گویند، بیش از آنچه در حق یک روباه تبهکار گفته‌اند! همه آنانکه دست به چنین پلشتی می‌آلایند، همانند تو این سیاهی را در دل و این منطق احمقانه را در سر می‌پرورانند، اما، ترور و تزویر، آیا می‌تواند آئینی برای اداره‌ی انسان و اجتماع باشد؟!

ابن ملجم: تو عفونت جنایت‌های اعصار را چون سم مهلکی مکیدی و بر شمشیرت ریختی، و شمایل تبهکاری را گرفتی که حماقت را با کینه توزی به هم آمیخته است.

می‌گویند: زنی حیله‌گر تو را با زیبایی‌اش فریب داد و بر تو منت نهاد که مهریه‌اش خون فرزند ابیطالب است. ای فریفته تباهی و جهل، تو زیبایی را می‌شناختی؟

پس چگونه زیبایی‌های «علی(ع)» را ندیدی؟ و به قتل قهرمانی کمربستی که تاریخ نظیرش را هرگز به یاد ندارد.

ابن ملجم: کوربختانی شرم را وانهادند و تو را «شجاع» نامیدند. این چگونه شجاعتی است که شمشیر آن را سم مهلک و حمله دزدانه صیقل داده است!

ای برده‌ی جور و جهل، آیا فرزند ابیطالب مستبد ستمگری بود که سلطه و سلطنت بر مردم را می‌خواست، یا عارف عادل و فرزانه‌ای که می‌خواست زمین را با آسمان پیوند دهد. کدامیک؟

آیا او درآمد فتوحات را از آن خود می‌دانست و می‌خواست آن را به قصرهای شکوهمند خود انتقال دهد تا غرق عیش و نوش گردد. یا نیاز فتوحات را با ذخایر و گنجینه‌هایی سرشار می‌کرد که همه آنها را در سینای سینه‌اش مدفون ساخته بود، و سیل خروشان آن ذخایر و معارف را از قله‌ی فردناب و ایمان زلالش سرازیر می‌کرد؟

به گمان تو، آیا علی آمده بود که بگیرد و به یغما ببرد، یا «بیت‌المال» را به عدالت وداد تقسیم نماید و سهم خود را نیز به محرومان انفاق کند؟ کدامیک؟

ابن ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه می‌نویسد:

«عرنی کوفی می‌گوید: علی، بیت‌المال بصره را میان اصحاب خود قسمت کرد و به هر یک پانصد درهم داد و خود نیز همچون یکی از ایشان پانصد درهم برداشت. در این هنگام کسی که در جنگ شرکت نکرده بود آمد و گفت: ای امیرالمومنین! من با قلب و دل خود همراه تو بودم، هرچند جسم من در جبهه حضور نداشت، اینک چیزی از غنائم به من ارزانی فرمای. امیرالمومنین همان پانصد درهم را که برای خود برداشته بود به او بخشید و بدینگونه به خودش از غنایم چیزی نرسید».۱

به‌راستی آیا او شتر خلافت را سوار شد و خیانت ورزید، یا به عدالت و جوانمردی و امانت‌داری جانی دوباره بخشید.۲ کدامیک؟

آیا فراموش کردی که او بار عظیم رسالت را گاه با «ذوالفقارش» و گاه دیگر با صبر شکوهمند و بیان شیوایش، صمیمانه به دوش می‌کشید!

ای نگون‌بخت، مرکب چموش هوس و جهالت، تو را به گژ‌ راهه‌ای هولناک و جنایتی عظیم رهنمون شد و آنگاه که در گرداب توهم و هوا فرو افتادی، چشم شرم و شعور و شرف را بستی و آفریدگار بزرگ «نهج‌البلاغه»‌ را از بشریت مظلوم گرفتی.

آیا نشنیدی که می‌گفت:

«شما بدترین مردمانید، کسانی که چماق دست شیطان‌اند، و بازیچه‌های زبون و بی‌اراده پلیدهای او»۳

آیا او را در راه مسجد و در زیر ضربات شمشیر خیانت‌بارت ندیدی که شوکت‌ها و بزرگی‌‌ها چگونه سرش را روی سینه‌اش خم کرده و تنها و دردمند، بار سالیان جهاد بر دوش و غبار میدان‌های نبرد بر چهره، با کفش وصله‌داری راه می‌پوید؟!

ماجرای این کفش را از ابن‌عباس نشنیدی؟ می‌گوید:

«در ذی قار علی امیرالمؤمنین» را دیدم، او کفش خود را وصله می‌زد. گفت: قیمت این کفش چه‌قدر است؟ گفتم به چیزی نمی‌ارزد. گفت: به خدا سوگند همین کفش نزد من از زمامداری بر شما عزیزتر است. مگر اینکه حقّی را بر پای دارم، یا باطلی را و ستمی را از میان بردارم».

… و آیا نشنیدی به استاندار دلاور و نامدارش «مالک» فرمود:۱ «… با مردم چون حیوانات درنده برخورد مکن، و خوردن حقوق آنان را غنیمت مشمار»:۴

آیا این نمود‌های گرانقدر را ندیدی، و نشنیدی که با دردمندی چه گفت: «شنید که دردمندی فریاد می‌زند: من مظلومم. گفت بیا با هم فریاد کنیم که من نیز همواره مظلوم بوده‌ام»!۵

نه هرگز، تو را یارای دیدن آنهمه زیبایی و شکوهمندی نبود، زیرا تو اسیر جهلی بودی که از عصر جاهلیّت در جان تو نشسته بود. عصر سوزانی که از فرط عطش، دهان به سوی «شیران روز و پارسایان شب» باز کرده بود. تو نفهمیدی که فرزند قهرمان ابی‌طالب با ضربات کور شمشیر تو هرگز نمی‌میرد. او در شکل پهناورترین و سرسبزترین دشت، همچنان خواهد روئید، و در بلندای رفیع‌ترین قله‌ها خواهد درخشید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نویس‌ها:

۱ـ شرح نهج البلاغه، ترجمه زنده‌یاد مهدوی دامغانی، ص۱۲۱

۲ ـ «ان فی العدل سعه و من ضاق علیه العدل، فالجور علیه اضیق! نهج‌البلاغه

۳ ـ «ثم انتم شرار الناس، من رمی به الشیطان مرامیه و ضرب به تیهه»!

۴ـ «وَ لا تکوننّ علیهم سَبعاً ضاریاً تغتنُم اکَلَهُم…».

۵ـ و قد سَمِعَ صارخاً‌ ینادی اَناَ مظلوم، فقال هَلُمّ فلنصرخ معاً فانیّ ما زِلتُ مظلوماً».

Email this page

نسخه مناسب چاپ