نگاهى به شعر«غراب»،سروده«ادگار آلن پو»
«ادگار آلن پو»؛هنرمندى پریشان با ذهنى موسیقایى
بهارک توسلی
 

در نگاهـــى بـــه اثـر«غــراب» یـا «کـلاغ» از اشعـــار زیبــاى «ادگــار آلــــن پــــو» (Edgar Allan Poe) با نام اصلى «ادگار  پو» (١٨٤٩-١٨٠٩)، نابغه اى آمریکایى از شهر بوستون، که در خانواده  اى اسکاتلندى بدنیا آمد.
اویى که به عنوان معروف ترین جنایى نویس، شاعر، ویراستار، نویسنده، ژورنالیست و منتقد ادبى بود؛ در آثارى با سبک رومانتیسم از او یاد می شود. بدین سان او جهانى را با داستان ها و اشعارش شگفت زده کرد.داستان هاى او بسیار واقعى است و در ژانر وحشت نیز داستان هایى اعجاب آور دارد.
نخستین نوشته هاى وى، بین سالهاى ١٨٢٧ تا ١٨٣١ میلادى، در قالب سه مجموعه منتشر شدند. داستان هاى کوتاه: زوال خاندان اشر، نقاب مرگ سرخ،و قتل هاى خیابان سورگ، که خلاقیتى مثال زدنى در آنها دیده مى شود. او در همان دهه، یعنى ١٨٤٠ داستان هاى شگفت انگیز را نوشت و لقب «پدر داستان پلیسى»را از آن خود کرد.
«ادگار آلن پو»، جایگاهى رفیع در ادبیات انگلیسى دارد و آثار او به زبان هاى متعددى،از جمله فارسى ترجمه شده اند.«غراب» یا «کلاغ»، در ژانویه ١٨٤٥ منتشر شد. این شعر در مایه روایى، حامل روح، فراطبیعى و آهنگین، حاوى ارجاعاتى فولکلور و با ادبیاتى کلاسیـک و موسیقایى است. روایتى درباره غرابى سخنگـو که به شکلـى بسیار عجیب با یک عاشق ملاقات مى کند.
عاشقى دانشجو که از فراق عشقش «لنور» مى  سوزد و به سمت جنون مى رود. غراب بر روى نیم تنه مجسمه آتنا نشسته و«دیگر هرگز» را تکرار مى کند. و با این کار، اندوه و زجر عاشق را صدچندان مى کند.
نیمه شبى دلگیر که من خسته و خراب، غرق مطالعه مجلدى عجیب و غریب بودم، از دانش یاد رفته، در میان سر تکان دادن ها و گاه بخواب رفتن  ها، ناگهان انگشتى به در خورد. گویى رپ  رپه اى بود. رپ رپه اى نرم که کسى بر در اتاقم مى زد.
زیر لب گفتم:«مهمانى آمده است و بر در اتاقم انگشت می زند. همین و نه چیز دیگر.»
(دانشجو به دنبال صدا به سمت در مى رود و کسى را در آن ظلمت نمى بیند. به درون برمی گردد و باز دق الباب مى شنود. در ادامه، غرابى به اتاق او وارد می شود. بى هیچ درنگ و حرمتى … )
«تنهایـى مـرا بـى خـدشــه باقـى بگذار….. از تندیس بالاى درم برخیز!
نوکت را از میان قلبـم بیرون  کـش و کالبـدت را از بالاى درم بردار!
نهیب زد غراب: «نه دیگر». و غراب بى  تکان پر، هنوز نشسته است. هنوز نشسته است. بر تندیس بى رنگ پالاس٫ درست بالاى کتیبه اتاقم. و چشمانش یکسره گویى از آن دیوى است که رؤیا مى بیند….».
ملاقات دانشجوى عاشق دور مانده از عشقش «لنور»،با«غراب»، به شیوه اى زجرآور اما موسیقایى وهمراه با ترسیم و تصویر،کششى سحرانگیز ایجاد مى کند که تا پایان،خواننده را با خیزشى عجیب،به دنبال خود کشانده و به تمامى،وقایع ترسیم شده را لذتبخش مى نمایاند.

code

نسخه مناسب چاپ