از تصمیم های بزرگ نترسید
اگنس کالارد
 

گاهی باید، بدون قطعیت، قدم برداشت به‌سوی آینده‌ای که ازپیش نمی‌دانیم چگونه خواهد بود
***
«مغزِ در حال استراحت» چه شکلی دارد؟ پاسخ‌دادن به این پرسش برای ترسیم نقشۀ فعالیت‌های ذهنی روی مناطق مختلف مغز ضروری است. اما در دهۀ ۱۹۹۰ وقتی پژوهشگران به افرادی آموزش دادند که به هیچ‌چیز خاصی فکر نکنند، مغز آنان به‌نحو خارق‌العاده‌ای یک الگوی قاعده‌مند را روی دستگاه‌های اسکن مغزی نشان داد. جالب آن‌که آن‌ها در این لحظات داشتند از بخش‌هایی از مغزشان استفاده می‌کردند که در نخستیانِ غیرانسان، رشدِ کمتری یافته است. به نظر می‌رسد که ازقضا وقتی هیچ اتفاقی نمی‌افتد، ما به‌شکل پیچیده‌تری شروع به اندیشیدن می‌کنیم، یعنی دربارۀ آنچه اتفاق «نمی‌افتد» می‌اندیشیم: خیال‌پردازی، راهبردسازی یا حل مسائل فرضی.
این قبیل واقعیات- ‌خُرده‌روایت‌های تعجب‌آور در تاریخ علم‌- نقطۀ اتکای اصلی کتاب استیون جانسون با عنوان «دوراندیش» هستند. به‌طور کلی‌تر، توجه جانسون بر انسان به‌مثابۀ یک آفریدۀ سنجشگر است، آفریده‌ای که – به‌تعبیر دنیل کانمن- «اندیشۀ آهسته» را در انبان خود دارد. در این نوع اندیشیدن، انسان هم از آنچه در محیط پیرامونی دارد رخ می‌دهد فارغ است و هم از هدایت اعضای بدنش. جانسون به نقل از روان‌شناس معروف، مارتین سلیگمن، می‌نویسد: «مناسب‌تر این بود که انسان را حیوان دوراندیش می‌نامیدند، چون ما با درنظرگرفتن دورنماهایمان به موفقیت می‌رسیم.»
ما مجموعه گزینه‌های بسیاری در اختیار داریم تا پیامدهای بلندمدت را در نظر بگیریم و سطوح قطعیت یا عدم قطعیت را در برنامه‌هایمان لحاظ ‌کنیم. این موجب می‌شود بتوانیم تصمیم‌های نظامی بهتر، تصمیم‌های دارویی بهتر و تصمیم‌های زیست‌محیطی بهتر بگیریم.
درواقع، جانسون این نکته را بیان می‌کند که درنهایت دانش جدید ما زمینه را برای تصمیم‌سازی آماده کرده است: درگذشته، تنها عاملی که می‌توانست از آسیب‌رساندن انسان به محیط‌زیست جلوگیری کند نداشتن فناوری لازم برای این کار بود؛ اکنون ما از فناوری مشخصاً با این هدف استفاده می‌کنیم که تأثیرات زیست‌محیطی و بلندمدت اقداماتمان را تعدیل کنیم. بنابراین کتاب جانسون دراین‌باره خوش‌بین است که افزایش قدرت پیش‌بینی و تخصص فنی می‌تواند سازوکارهای سنجشگری را بهبود و تغییر شکل دهد.
برای نمونه، وقتی بحث به تصمیم‌های گروهی می‌رسد، جانسون می‌گوید این پیشرفت به ما امکان داده تا با برخی از سوگیری‌ها و محدودیت‌های فردی‌مان مقابله کنیم؛ مثلاً به‌پایان‌رساندن زودهنگام استدلال‌هایمان، اطمینان بیش‌ازحد به پیش‌بینی‌هایمان و تمرکزمان بر پیامدهای کوتاه‌مدت. به نظر می‌رسد ما به‌مثابۀ فرد تلاش فکری زیادی می‌کنیم تا راهی که پیشاپیش می‌خواهیم برویم را «توجیه کنیم» نه اینکه «بررسی کنیم» از میان امکان‌های متعدد کدام راه را باید انتخاب کنیم.
اهمیت تنوع گزینه‌ها
جانسون برای علاج این عادت که همیشه برای خودمان قصه‌های خوشایندی تعریف می‌کنیم از اینکه گزینۀ مطلوبمان چقدر خوب از آب درخواهد آمد، بر اهمیت تنوع در زیاد کردن گزینه‌ها تأکید می‌کند.
سبک توضیحِ جانسون این‌طور است که با تعمیمِ درس‌هایی که از چند حکایت آموزنده می‌شود گرفت به این نتیجه می‌رسد که روندها چگونه باید باشند؛ این کار باعث شده که کتاب او واقعاً روان باشد، اما این مبنای محکمی برای مدعیات او که دربارۀ کل تاریخ هستند فراهم نمی‌آورد.
واقعیت این است که کتاب او همان‌قدر که توصیه‌ای است توصیفی هم هست، و همان‌قدر که به تصمیم‌سازی شخصی اختصاص دارد، به تصمیم‌سازی در سطح گروهی نیز پرداخته است. درواقع، این دو نکته به هم مربوطند: جانسون امید دارد که تأمل دربارۀ میزان احترامی که برای تصمیم‌های پزشکی، نظامی، و زیست‌محیطی می‌گذاریم موجب شود هر یک از ما زندگی‌مان را در دوراهی‌های مهم عمرمان – مانند ازدواج، شغل، نقل‌مکان و فرزندآوری – طوری هدایت کنیم که سوگیری در آن درصد کمتری داشته و سنجیدگی بیشتر و تمرکز کمتری بر کوتاه‌مدت داشته باشد. به‌علاوه، او پیشنهادهای زیر را ارائه می‌کند برای اینکه ما به این نقطه برسیم:
۱- باید رمان (بیشتری) بخوانیم، تا بهتر بفهمیم که دیگران چطور فکر می‌کنند و به‌این‌ترتیب تنوع منظرهای بدیل را تا حدی در تصمیم‌سازی خودمان وارد کنیم.
۲- باید «جبر اخلاقی» و خویشاوندان آن را به جعبه‌ابزار مهارت‌های تصمیم‌سازی‌ اضافه کنیم. «جبر اخلاقی» یعنی جدول «هزینه‌فایده» را خیلی روشن ترسیم کنیم، و به هر خانۀ آن از حیث اهمیت و احتمالِ وقوع نمره بدهیم.
۳- باید پیشنهاد کنیم که در مدارس کلاس‌های تصمیم‌سازی برگزار شود. جانسون یک برنامۀ درسی بین‌رشته‌ای برای چنین کلاس‌هایی در نظر دارد که متکی بر همان حوزه‌هایی است که در کتابش به آن‌ها پرداخته: تاریخ، روان‌شناسی، علوم رایانه و ادبیات. او تصور می‌کند که می‌شود ابزارهایی را نیز برای تصمیم‌سازی آموزش داد (مثلاً همان «جبر اخلاقی» که در بالا توصیف شد.)
۴- باید برای بازبینی تصمیم‌هایمان وقت بیشتری بگذاریم: «دو چیزی که تقریباً همیشه از آن‌ها سود می‌بریم، عبارتند از زمان و منظر جدید.»
در این کتاب، بر آزمایش‌های کنترل‌شده، پیش‌بینی‌های محتاطانه و از روی تجربه و شبیه‌سازی‌هایی تأکید شده که ازقبل پیامدهای ممکن را مشخص می‌کنند. با توجه به این نکته، عجیب است که جانسون، برای ارزشمندبودن اجرای این تغییرات، هیچ مؤید تجربی‌ای ارائه نمی‌کند. او هیچ شاهدی نقل نمی‌کند تا نشان دهد کسانی که از جدول هزینه‌‌‌فایده استفاده کرده‌اند، یا وقت بیشتری صرف یک تصمیم کرده‌اند، یا رمان خوانده‌اند، تصمیم‌های بهتری گرفته‌اند یا از تصمیم‌هایی که گرفته‌اند راضی‌تر بوده‌اند.
باید منطق نهفته در این پیشنهادها را نیز در نظر بگیریم. تصور جانسون این است که خواندن رمان به ما امکان می‌دهد که منظرهای جدید و ناآشنا – منظر شخصیت‌های قصه- را در استدلال‌هایمان وارد کنیم. اما هر دو گام او اینجا محل تردید هستند. نخست، آیا خواندن رمان دسترسی شما به منظرهایی به‌جز منظر خودتان را بهتر می‌کند؟ به زبان علمی، جانسون این را مسلم گرفته که بین خواندن رمان و بهبود «نظریۀ ذهن» وابستگی وجود دارد، اما مطالعه‌ای که بخواهد بین این دو یک رابطۀ علّی را نشان دهد امکان تکرار ندارد. و حتی اگر رمان‌ها واقعاً چنین تأثیری داشته باشند، یک مسألۀ دیگر وجود دارد که آیا افراد اصلاً از چنین دانشی استفادۀ سنجشگرانه می‌کنند یا خیر. به نظر من، این فکر بی‌ربطی است که بگوییم فهم چشم‌انداز شخصیتی که بسیار با من تفاوت دارد -مثلاً اسکروچ در رمان چارلز دیکنز‌- مرا به جایی می‌رساند که تصمیم‌های خودم را از منظر او نگاه کنم.
در مورد اینکه آیا مدارس باید کلاس‌های تصمیم‌سازی برگزار کنند یا خیر، اجازه دهید مسأله را با یک روحیۀ جانسونی بررسی کنیم: پیامدهای بلندمدت تبدیل‌شدن چنین درس‌هایی به بخشی استاندارد از آموزش دبیرستانی در ایالات متحده چیست؟ آیا این کلاس‌ها در سنین پایین به احتمال زیاد موجب می‌شوند که سنجش‌های افراد مختلف به‌مرور بسیار شبیه به هم شود و یکسان‌سازی و طرد تنوع پیش بیاید؟
حالا جدول هزینه‌‌فایده را در نظر بگیریم. جانسون این جدول‌ها را بر این مبنا توصیه می‌کند که منظری جدید و بی‌طرفانه در مورد انتخاب شما ارائه می‌کنند. اما آیا ممکن نیست که این جدول‌ها خودشان به سنگری برای حفاظت از انتخاب‌های قدیمی شما تبدیل شوند؟
برگردیم به پرسش‌هایی که از داروین درباره یک تصمیم شخصی در اول نوشته نقل کردیم. باید اعتراف کرد داروین بی‌طرفیِ عقلانی مناسبی را نشان می‌دهد.
برای مثال، توجه کنید که چطور مضمون «همسر خوب و مهربان روی مبل نشسته و آتش روشن است»، با حالتی عاطفی‌تر در «خانه، و کسی که از خانه مراقبت کند» تکرار می‌شود. همچنین توجه کنید که «نه، نه، این کار را نمی‌کنم» تلاشی است برای متوقف‌کردن فرآیند سنجشگری. اگر لکه‌ای جوهر روی صفحه در این نقطه ببینم تعجب نخواهم کرد؛ سبک نوشتار بیانگر میل نویسنده به توقف نوشتن است.
یادگیری در عمل
جانسون به‌دفعات هشدار می‌دهد که نباید به‌صورت «سخت‌گیرانه»، «متعصبانه» یا «کورکورانه» پایبند یک تصمیم‌سازی واحد بشویم.
اینکه داروین از «جبر اخلاقی» دلسرد شده و قلم را کنار انداخته یک وضعیت به‌شدت انسانی را نمایش می‌دهد. به نظرم این واقعیت خودش یکی از جالب‌ترین واقعیات دربارۀ تصمیم‌سازی است، و پیشنهاد خود من -‌که شاید کمی دور از انتظار باشد‌- این است که تصمیم‌های شخصی، به یک معنا، حتی از پیچیده‌ترین و پرپیامدترین تصمیم‌های سیاسی هم دشوارتر هستند.
وقتی باراک اوباما و مشاورانش داشتند می‌سنجیدند که چطور به آن اردوگاه در نزدیکی ایبت‌آباد پاکستان حمله کنند، هدفی مشخص داشتند: دستگیری اسامه بن‌لادن. تعقیب این هدف از سوی آنان مشروط به قیدهای فراوانی بود: فرامین سیاسی‌ای در کار بود که نباید نقض می‌شدند (مثلاً، به حریم هوایی پاکستان تجاوز نکنید)، و عملیات پر از عدم قطعیت بود (مثلاً: آیا اصلاً بن‌لادن آنجاست؟). اما این دشواری‌ها دقیقاً از جنسی هستند که پیش‌بینی، دانش علمی، ابتکار، مدل‌سازی، قدرت جسمانی، تخصص نظامی، و نیروی انسانیِ صرف برای آن‌ها مفید هستند. مشکلی هست که باید آن را حل کرد، مثل یک معادلۀ عملی چندمتغیره.
برنامه‌ریزی و اجرای حمله به بن‌لادن با توجه دقیق به جزئیات صورت گرفت، ولی سطح بالای دقت اگر در تصمیمی مانند تصمیم داروین دیده شود نشانه‌ای از روان‌رنجوری قلمداد خواهد شد. مثلاً فکر کنید او تلاش کرده بود دقیقاً تعیین کند که در صورت ازدواج چه تعداد کتاب کمتری می‌تواند بخرد، یا مثلاً گروهی دانشمند استخدام کرده بود تا تعیین کنند که دقیقاً در هر سال چند بار با همسرش جروبحث خواهد کرد.
داروین، برخلاف اوباما و همکارانش، نمی‌دانست هدفش چیست. سنجشگری داروین دشوار بود چون او از هدفش آگاه نبود. فقط کسی که به‌طور کامل زندگی متأهلی را تجربه کرده باشد می‌تواند آن‌ را بفهمد. تلاش داروین برای رسیدن به تجربه‌ای خیالی از زندگی متأهلی خیلی کاریکاتوری است: «فقط این تصویر را در نظر بگیر که یک همسر خوب و مهربان روی مبل نشسته و آتش روشن است و شاید موسیقی و کتابی هم باشد.» لذت‌های صرفاً اول‌‌‌شخص زندگی متأهلی برای کسی که چنین تجربه‌ای را نداشته تقریباً غیرقابل درک هستند.
همۀ تصمیم‌های شخصی بزرگ همین حالت را دارند: وقتی می‌فهمیم دانشگاه رفتن چه خوبی‌هایی دارد که دانشگاه رفته باشیم؛ وقتی می‌فهمیم عشق به فرزند یعنی چه که فرزندی داشته باشیم؛ وقتی معنای زندگی در غربت را می‌فهمیم که مهاجرت کرده باشیم. در این موارد، فهم ما از هدف و ارزشی که آن هدف دارد (مثلاً زندگی متأهلی) با زندگی‌کردن حاصل می‌شود نه با فکرکردن.
ازدواج خودش یک تجربۀ یادگیری است، تجربه‌ای که با عقل حسابگر نمی‌توان در آن پیش‌دستی کرد، فارغ از اینکه آن محاسبات چقدر دقیق باشد. ما این توانایی را نداریم که پیشاپیش زندگی خود را بفهمیم.
تفاوت بین امور شخصی و سیاسی را می‌توانیم با «آزمایش جام جهان‌نما» نشان دهیم. فرض کنید اوباما و مشاورانش می‌توانستند به یک جام جهان‌نما نگاه کنند و نتایج حمله را ببینند. آنگاه با قاطعیت می‌توانستند به این پرسش پاسخ دهند که آیا باید حمله را صورت بدهند یا نه، چون می‌دانستند که در آن جام باید دنبال چه چیزی بگردند که نشان‌دهندۀ موفقیت یا شکست باشد. حال فرض کنید که من هم می‌توانستم به یک جام جهان‌نما نگاه کنم و خودم را بیست یا پنجاه سال بعد از تصمیم به‌دانشگاه‌رفتن، مهاجرت‌کردن، متأهل‌شدن یا فرزندآوردن ببینم. برای اینکه بفهمم آن تصمیم موفقیت‌آمیز بوده یا نه باید دقیقاً دنبال چه چیزی در جام جهان‌نما بگردم؟ آیا باید ببینم که لبخند می‌زنم یا نه؟ یا اینکه خود آیندۀ من چقدر ثروتمند است؟ این معیارها جوابگو نیستند.
شاید خود آیندۀ من به خندیدن اهمیتی ندهد؛ شاید مثل الانِ من علاقه‌ای به ثروت نداشته باشد. این تغییرات در خود آیندۀ من ممکن است منجر به این شود که او به‌دنبال نوعی از شادکامی برود که من الان (حتی) تصورش را هم نمی‌توانم بکنم.
نگریستن در جام جهان‌نما مثل تماشای فیلمی دربارۀ یک نفر است که خیلی به من شباهت دارد: از چیزهایی لذت می‌برد که من الان از آن‌ها خوشم نمی‌آید؛ روی چیزهایی وقت می‌گذارد که الان به نظر من اهمیت چندانی ندارند؛ دربارۀ زندگی به‌طور کلی و به‌طور خاص چیزهایی می‌داند که من الان نمی‌دانم، مثلاً می‌داند مادربودن چگونه است. من در موقعیتی نیستم که بتوانم موفقیت یا ناکامی او را ارزیابی کنم. این موقعیتی است که او دارد و می‌تواند به گذشته، به من نگاه کند و بیندیشد که «آن وقت‌ها چقدر نادان بودم!» آنچه تصمیم‌های بزرگ را واقعاً بزرگ می‌کند این است که نه‌تنها در جهان خارج تغییراتی ایجاد می‌کنند، بلکه ما را از درون هم تغییر می‌دهند.
ما با استدلال سنجشگرانه این را ارزیابی می‌کنیم که آیا وسایل برای رسیدن به یک هدف مشخص مناسب هستند یا خیر. وقتی وسایل بسیار پیچیده باشند و ماهیت هدف نیز کاملاً مشخص باشد، سنجشگری یک ابزار بسیار قدرتمند برای پاسخ‌گفتن به این پرسش است که «چه باید بکنم؟» ولی این ابزار برای راهنماییِ فردی که نمی‌داند چه می‌خواهد اصلاً مناسب نیستند. محاسبات دقیق دربارۀ تأثیرات ازدواج بر تعداد کتاب‌هایی که فرد می‌تواند در طول حیاتش بخرد همان نسبتی را با ازدواج دارد که پیداکردن بهترین لوازم‌التحریر با نوشتن بهترین رمان آمریکا خواهد داشت.
گاهی باید قدم برداشت، با عدم قطعیت، به‌سوی آینده‌ای که از پیش نمی‌دانیم چگونه خواهد بود.
جانسون، در اواخر کتاب، تصمیم بزرگ خودش را شرح می‌دهد -‌نقل‌مکان به کالیفرنیا‌- و تنشی که با همسرش بعد از این نقل‌مکان داشته است. جانسون از خودش می‌پرسد که اگر از قبل بیشتر فکر کرده بود آیا می‌توانست مانع این کشمکش‌های بعدی بشود یا نه: «اغلب به گذشته و آن تصمیم نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم که آیا می‌توانستیم طوری وارد آن شویم که ارزش‌های متفاوتمان از همان ابتدا بهتر با هم سازگار شود؟» اما، فارغ از اینکه چقدر روی ابتدای کار سرمایه‌گذاری کنیم، ما نمی‌توانیم خودمان را از رنج یادگیری در عمل خلاص کنیم.
____________________________________
منبع:
• این مطلب را اگنس کالارد، دانشیار فلسفه در دانشگاه شیکاگو نوشته و وب‌سایت ترجمان با ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ