نگاهی به رمان«پشت چله خانه شیخ صفی» ، نوشته ساناز حاجی محمدحسینی
اشک باد در صدای نی
محمدرضا حیدرزاده
 

سوز و سرما از درز در و پنجره ها توی اتاق می پیچید.ذغال کرسی تموم شده بود،صورتم یخ کرده بود و پاهام نیمه گرم بود. خواهرای کوچکترم که کنارم خوابیده بودن،زیر لحاف از سرما مچاله شده بودن.چله بزرگه شروع شده بود و برفای حیاط رو بابام پارو و کنار دیوار تلنبار کرده بود.
مادرم را شابا صدا می کردیم.در فصل سرما کاموا می بافت و به مردم می فروخت و کمک خرج پدرم بود.از وقتی یادم می ‌آد شابا همیشه یا بچه بغلش بود یا باردار و همیشه حسرت پسر به دل داشت و سرکوفتای پدر رو تحمل می کرد.
دختربزرگ خانواده من بودم.نجیبه،اختر،اقدس و رباب از من کوچکتر بودند. توی حیاط مون چهارتا اتاق و یه مطبخ داشتیم. مادربزرگ به هر پسرش اتاقی داده بود و خودش هم توی یه اتاق تنها زندگی می کرد. زن ‌عمو ‌هایم یکی در میان پسر می زاییدند و دختر عموها هر موقع توی بازی کم می آوردند به جان برادرشون قسم می خوردند.خلاصه اینکه زندگی ما کند و سخت می گذشت….
***
رمان«پشت چله خانه شیخ صفی»،نوشته ساناز حاجی محمدحسینی، توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر شده است.
محله شیخ صفی در اردبیل،عمری به قداست تاریخ دارد. ساکنان این محله،روزگاری از گذشته را در این رمان روایت می کنند و نویسنده به زیبایی، قصه ای از عشق میان دختری به نام مارال و یک نوازنده به نام عباسقلی را شرح می دهد که آوازه آن،کم کم محله تا پشت چله خانه شیخ صفی را در بر می ‌گیرد. آن هم در وانفسای گذار جامعه از سنّت به تجدد….
ساناز حاجی محمدحسینی، سال ۱۳۶۰ در شهر اردبیل متولد شد.فعالیت هنری خود را با کلاس های نقاشی و نویسندگی آغاز کرد.پس از ورود به دانشگاه در دوره های ادبیات خلاق هم حضور پر تلاشی داشت تا اینکه در رشته مدیریت،موفق به کسب مدرک کارشناسی شد.
ساناز حاجی محمدحسینی با نوشتن رمان «پشت چله خانه شیخ صفی»
نشان داد که از قلم خاصی در توصیف موقعیت و فضاسازی ذهنی برخوردار است و آینده خوبی پیش رو دارد.
در ادامه این رمان و از زبان مارال می خوانیم: هر روز قبل از ناهار، وظیفه من خریدن شیر از زن مش غلام، خجه خاله، بود. چند تا لباس روی هم پوشیدم؛گیوه ‌ای که مادربزرگم با پنج میل بافته بود را پام کردم که برم.دونه های برف کم کم می بارید و روی همه چیز و همه جا نشسته بود.پاهام چنان تو برف فرو می ‌رفت که به زحمت قدم بر می داشتم.دیگه داشتم نزدیک می شدم،یه کوچه تنگ و باریک رو هم رد می کردم می رسیدم به خونه خجه خاله.
با صدای خرخر برف متوجه شدم دو نفر پشت سرم هستن. احساس کردم دارن نزدیک میشن. خودمو در حال دویدن دیدم که پاهام لیز خورد و ظرف شیر از دستم به هوا پرت شد؛بی اختیار پشت سرم رو نگاه کردم:دو جوانک بی ‌ریخت.
درست در همین موقع مردی رسید و از پشت لگدی به یکی از آنها زد.پسر روی برف غلتید. دوباره بلندش کرد و یقشو گرفت و با مشت، محکم طوری به صورتش کوبید که دلم خنک شد.اون یکی فرصت رو غنیمت شمرد و پا به فرار گذاشت.با صدای مرد غریبه نگاهم به عقب برگشت.خم شد و ظرف شیر ‌رو از زمین برداشت و به دستم داد.
با صدایی که به سختی از گلوم در میومد،ازش تشکر کردم.پالتوی مشکی و کلاه امیریش نشون از نجیب زادگیش می داد.وقتی دید که من خیلی ترسیدم ازم خواست تا یه مسیری منو همراهی کنه.اول خواستم بگم نه،ولی ته دلم یه چیزه دیگه می گفت.ظرف شیر رو هل هلکی ازش گرفتم و راه افتادم اما اون هنوز همون جا ایستاده بود.گفتم: زحمتتون می شه،خونه مون دو کوچه پایین تره خودم میرم.
سرش رو انداخت پایین و گفت:مسیر منم همون جاست. من جلو ‌میرم، شماهم پشت سرم بیا.نفس راحتی کشیدم؛این جوری خیلی بهتر بود. دیگه کسی هم حرف در نمیآره.همین جوری که جلوی من راه می رفت،منم فرصت داشتم خوب براندازش کنم.
دستاشو توی جیب گذاشته بود.چنان صاف و محکم قدم بر می داشت که منو یاد ملک ممد قصه های مادربزرگم می انداخت.نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم تا بهش خیره نشم…..
همسن و سالای من همه ازدواج کرده بودن و حالا خانوم جانم به عجله افتاده که هر چه زودتر دست منو هم بند کنه؛غافل از این که من دلم بند یه دختر دیگه ای شده….همین جور غرق فکر کردن بودم که کمال آکاردئونو گذاشت بغلم. چشمامو بستم و با صدای ساز پرت شدم به اون روز برفی عجیب و شروع کردم به خوندن:
کوچه هارو آب پاشیده ام،تا وقتی یارم می آید گرد و خاکی بلند نشود.طوری بیاید برود، که هیچ حرف و حدیثی در میان نماند.سماور را روشن کرده ‌ام ،قند را در استکان انداخته ام، یارم رفته و من تنها مانده ‌ام، چه قدر خاطر یار عزیز است.چه قدر خاطر یار شیرین است…..
صبح روز پس از شب چهارشنبه سوری،خانوم جان،منو بیدار کرد:عباسقلی، بلند شو دیر می شه.سر راهت منو تا بالای پل برسون می خوام برم «نو ‌اوستی»(مراسم سنتی پریدن توی آب در آخرین چهارشنبه سال).
بعد خوردن صبحانه،همه وسایلی رو که خانوم جان جمع کرده بود برداشتم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم پل هفت چشمه،غوغایی برپا بود و همه مشغول انجام رسم و رسوم هایشون بودن.خانوم جان دو تا کوزه آورده بود،یکی رو شکست و دیگری رو رفت پر آب بکنه.یه قیچی به دستم داد و گفت:یادت نره، سه بار باز و بسته کن بذار مشکلاتت قیچی بشن.
گفتم:خانوم جان نگهش دار خودم ازت می گیرم.غرغر کنان رفت کنار آب. من هم کناری ایستادم که حس کردم نگاه یه نفر روم سنگینی می کنه.سرمو که بلند کردم،نگاه معصومانه دختر جوانی رو دیدم که کنار پیرزن بغلیش جلوه عجیبی داشت.دقیق تر شدم،یا خدا. همون دختر زیبای روز برفی! انگار اونم منو شناخته بود.احساس کردم پاهام از زمین فاصله گرفتن،صاحب همون چشمای سیاه و حالت دار بود.
سرشو انداخت پایین، باز زیرزیرکی،یکی دو بار نیم نگاهی به من انداخت.جسارت عجیبی بهم دست داد،سرمو بلند کردم و مستقیم به چشماش خیره شدم. انگار همه چیز از حرکت ایستاده بود.فقط خودمو و اونو می دیدم.انگار با نگاهش با من حرف می زد.احساس می کردم زانوهام می لرزه.هر پلکی می ‌زدم، با تشنگی بیشتری غرق تماشاش می شدم.نبضم تند تند می زد و دلشوره شیرینی وجودمو پر کرده بود.
یکباره صدا اومد:عباسقلی،کوزه پر آبه،سنگینه،خانوم جان نمی تونه بلند کنه…..
خودمو رسوندم به خانوم جان و کوزه رو از دستش گرفتم،کناری گذاشتم و گفتم:خانوم جان،قیچی رو بده زود برم،تازه باید هفت بار پل رو برم و برگردم….

code

نسخه مناسب چاپ