علم/مرحوم علا‌مه کرباسچیان
بزرگ معلم
آیت‌‌الله ابوالقاسم خزعلی
 

اشاره :معلمان بزرگ سهمی سترگ در پیشبرد و بالندگی حکمت و معرفت داشته اند‌. در این روزگار، انسان خودساخته مرحوم علا‌مه کرباسچیان یکی از بزرگترین مربیان به شمار می رفت که با منش اخلا‌قی والا‌ی خویش بر تعداد زیادی از کاروانیان علم و اخلا‌ق تاثیر بنیادین نهاد. آنچه در پی می آید یادکردهای تعدادی از مراجع ، دانشوران و دوستداران آن بزرگوار است.
آیت ‌‌الله العظمی جعفر سبحانی‌
مرحوم آشیخ علی‌اصغر کرباسچیان درس مرحوم آیت‌الله بروجردی می‌آمد و سنش از ما زیادتر بود. ایشان با مرحوم آقا شیخ جواد خندق‌آبادی درس آقای بروجردی را مذاکره می‌کرد. در زمستان ۱۳۳۰ منزل علامه طباطبایی بودم که در زده شد و دو بزرگوار وارد شدند. بنده هر دو را می‌شناختم یکی آقای کرباسچیان و دیگری آقای مطهری. آقای مطهری شناختی از آقای طباطبایی نداشت.
مرحوم آقای کرباسچیان، آقای مطهری را آورده بود به آقای طباطبایی معرفی و بین آنها ارتباط برقرار کند. آقای مطهری می‌خواست از طریق براهین ریاضی تسلسل را باطل کند. مرحوم آقای طباطبایی از راه دیگر وارد شد که نسبت معلول به علت و ممکن به واجب، نسبت معنای حرفی است به معنای اسمی. چگونه ممکن است اجتماع معانی حرفی لایتناهی بدون معنای اسمی تحقق پیدا کند؟ به تعبیر دیگر موجودی که از خود وجود ندارد، چه طور یک مرتبه سر از وجود در می‌آورد، در حالی که از خارج علت نداشته است؟ جهان امکانی، جهان صفر است. صفر به علاوه صفر به علاوه صفر تا بی‌نهایت صفر است؛ مگر عدد صحیحی کنارش بیاید. مرحوم آقای مطهری قانع شد. به این ترتیب آقای علامه سبب خیر شد که آقای مطهری از آن لحظه با مرحوم آقای طباطبایی آشنا شود و تا آخر عمر ارتباط داشته باشد، یعنی از سال ۱۳۳۰ تا اوایل ۱۳۵۸ که ایشان شهید شد.‌این ارتباط باعث شد که مرحوم آقای طباطبایی جلسه نقد فلسفه‌ ماتریالیسم را شروع کرد که آقای مطهری از اعضای رسمی آن بود.‌
خاطره‌ دیگری که دارم از سال ۱۳۳۴ است که بنده کتاب تهذیب‌الاصول امام خمینی را چاپ می‌کردم و آقای علامه کتاب خلاصه‌ توحید مفضّل را. نظر ایشان این بود که توحید مفضّل بسیار کتاب خوبی است ولی همه‌ مطالبش برای مردم مناسب نیست و باید آن را گزینش کرد. کتاب ما غلط چاپی داشت ولی کتاب ایشان
بی‌غلط بود و می‌گفت: کتاب باید بی‌غلط بی‌غلط باشد. چاپخانه حرف «گاف» نداشت و همه‌ «گ»ها به صورت «ک» بود. ایشان از جیب خودش پول داد تا حرف گاف تهیه کردند. خلاصه ایشان کتابی بی‌غلط برای اولین بار به چاپ رساند.‌
ایشان نسبت به حفظ سلامتی و بهداشت جسم فوق‌العاده حساس بود. مثلاً گوشت بدون چربی می‌خرید؛ می‌گفت این را با سبزی می‌پزیم و با کمی روغن می‌خوریم. کسانی که در حوزه خمیده راه می‌رفتند، ایشان به آنها تذکر می‌داد که صاف راه بروید. یکی از مدرسان حوزه خیلی بلند درس می‌گفت؛ ایشان او را نصیحت می‌کرد که:«بلند درس می‌دهی، اعصابت خرد می‌شود، آرام درس بده.‌»
یکی از جهات ممیزه ایشان این بود که به مقدار توان کار قبول می‌کرد و به خیلی چیزها می‌گفت نه.‌ایشان می‌گفت:«این چه رساله‌هایی است که نوشته شده؟ آن را پیش عالمی بردم نتوانست معنا کند.» این باعث شد که ایشان تصمیم گرفت رساله‌توضیح‌المسائل آقای بروجردی را با همکاری مرحوم آقای فقیهی و جمعی دیگر بنویسد؛ وقتی رساله آماده شد، آن را پیش آقای بروجردی برد. آقای بروجردی گروهی را مأمور کردند که آن را مطالعه کنند و با فتواهای ایشان تطبیق دهند. پس از تأیید و چاپ توضیح‌المسائل، آقای بروجردی خیلی خوشحال شدند و گفتند:«این رساله به اطراف رفته است و برای من نامه‌هایی آمده که خیلی اظهار خوشبختی کرده‌اند.» مرحوم علامه یک قران حق‌التالیف نگرفت و الان هم این شجره‌ طیبه میوه‌ خودش را می‌دهد. عالمی در تهران کتابی بر رد توضیح‌المسائل ایشان نوشت ولی ایشان اصلاً اعتنا نکرد.‌
از خدمات دیگر ایشان این بود که در سال ۱۳۳۵ برای اینکه طلاب به علوم روز آشنا شوند و بتوانند شبهات و اشکالات جدید را جواب دهند، از میان آنها گروهی را انتخاب کرد مثل آقایان امامی کاشانی، مهدوی‌کنی، مصباح یزدی، مرتضی تهرانی، هاشمی رفسنجانی، اینها را تهران برد و دروسی مثل فیزیک، شیمی، زبان و زیست‌شناسی برای ایشان گذاشت. این فکر تبدیل به فکر دیگر شد که دبیرستان تاسیس کند و دانش‌آموزان را از اول تا آخر مراقبت کند.‌ایشان در دبیرستان استادی دعوت کرده بود که شیمی درس بدهد. خود این شخص برای من نقل کرد که یک بار در کلاس گفتم: این روایت امام صادق(ع) در مورد مسواک از نظر علمی درست نیست. این مطلب به گوش آقای علامه رسید. بعد از کلاس مرا خواست و حقوق قراردادی یک سال مرا جلوی من گذاشت و گفت: این مدرسه برای همین «قال الصادق»‌هاست، شما که اشکال‌تراشی می‌کنی، با هدف ما تطبیق ندارد. من خیلی تعجب کردم که من تازه آمده‌ام، ایشان چه طور حقوق یک سال مرا داد؟! آقای علامه به من گفت: این دبیر بعدها در آموزش و پرورش مسئولیتی پیدا کرد و به خاطر همین برخورد، هر کاری برای مدرسه علوی از دستش برمی‌آمد، سریع انجام می‌داد.
‌تاثیر مدرسه‌ علوی را همه می‌دانند. خیلی از افرادی که بعد از انقلاب زمام امور را به دست گرفتند و متدین و مورد اعتماد حضرت امام بودند، تحصیلکرده‌ علوی بودند. شکی در تاثیر مدرسه‌ علوی در فرهنگ و تعلیم و تربیت ما نیست. کسانی که آقای علامه تربیت کرد، ماشاءالله با تقوا و با تعهد بودند.‌ایشان گاهی قبل از انقلاب قم تشریف می‌آورد و من خدمتشان می‌رسیدم. از نصیحت و مراحم مالی هیچ گاه کوتاهی نمی‌کرد. وقتی در تبریز دبستان و دبیرستان صفا تاسیس شد، ایشان سفری به تبریز آمد و یکی دو روز آنجا ماند و از راهنمایی و خیرخواهی دریغ نداشت.‌ایشان وقتش را تلف نمی‌کرد و به مقدار ضرورت سخن می‌گفت، مثلا وقتی بنده را در خیابان می‌دید، دو کلمه نصیحت می‌کرد و خداحافظی می‌کرد و می‌رفت.‌ایشان از مردان خود ساخته بود و این شعر در حق او صادق است.‌
ای بسا شاعر که بعد از مــرگ زاد
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
ای بسا انسان عارف، فاضل و خدمتگزار فوت کرد و تازه پرونده‌اش برای دیگران باز شد. کسانی که در حق آقای علامه جفا کرده بودند، در تشییع جنازه او حاضر شدند؛ زیرا او سراپا اخلاص برای فرهنگ این مملکت کار کرده بود.توصیه من به شاگردان ایشان و حتی طلبه‌ها این است که کتاب را بخوانند و عمل کنند. هر چند این کتاب نصایحی است برای یک نفر ولی در واقع مخاطب آن همه‌ کسانی هستند که می‌خواهند دیگران را تربیت کنند. بنده از این کتاب ده تا خریدم و به خارج فرستادم تا استفاده کنند.‌

با پشتکار و نو آور
آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی
من که به قم آمدم، منزل اخوان مرعشی بودم که با ما قوم و خویش بودند. پدرم مرا به آن‌ها سپرد و ما پیش آن‌ها زندگی می‌کردیم. آقای کرباسچیان با اخوان مرعشی رفاقت داشت. من طلبه‌ای بودم از روستا آمده و در سطح آن‌ها نبودم؛ ولی به خاطر اخوان مرعشی با خیلی از بزرگان آشنا شدم که هر یک در زندگی من اثری داشتند. سابقه‌ی‌ آشنایی ما با آقای علامه از آن جا بود. ایشان گاهی تعبیر می‌کردند که من در چهره‌ فلانی یک استعداد درخشان می‌بینم. اولین کار عملی که ما را با ایشان در قم آشنا کرد، نوشتن توضیح‌المسائل بود. تا آن زمان رساله‌های عملیه به صورت فعلی با شماره و منظم نبود. حتی ما طلبه‌ها وقتی می‌خواستیم مسأله‌ای را پیدا کنیم، باید وقت صرف می‌کردیم تا به آن برسیم. آقای علامه ابتکاری زد و به فکر افتاد رساله عملیّه‌ آقای بروجردی را به صورت توضیح‌المسائل درآورد و من زود متوجّه شدم این کار خوبی است و برای همه مردم مفید. در این مورد یک مقدار با ایشان همکاری کردم. این همکاری ما را به ایشان نزدیک‌تر کرد؛ البتّه من به عنوان یک طلبه جوان و ایشان به عنوان یک مدرس فاضل. فکر می‌کنم ایشان ۱۵ سال از من بزرگتر بودند.‌
ما برای مجله مکتب تشیع برنامه‌ریزی می‌کردیم. ایشان در جریان کار ما قرار گرفت و خیلی خوشحال شد از اینکه طلبه‌های جوان به فکر این مسائل افتاده‌اند. مکتب تشیّع نشریّه‌ای بود که ۷ ۸ سال ادامه داشت و ۴ فصلنامه داد، شامل مقالات تحقیقی. ما موضوعی را به شخصیّت‌های علمی می‌دادیم و می‌گفتیم: شما در این باره تحقیق کنید و نظرتان را به صورت مقاله‌ای عرضه کنید. افرادی مثل مرحوم علاّمه طباطبایی، مرحوم علاّمه جعفری، شهید مطهّری، شهید بهشتی، امام موسی صدر، مرحوم راشد، مرحوم فلسفی، مرحوم روزبه، مهندس بازرگان و دکتر سحابی. اینها مقالات علمی و اجتماعی سنگینی می‌نوشتند.‌
مرحوم آیت‌الله بروجردی به فکر افتادند در خارج از کشور مراکز اسلامی تأسیس کنند که اولین نمونه‌اش را در هامبورگ آلمان تأسیس کردند و آقای محقّقی را آنجا فرستادند. اولین چیزی که احساس کردند، این بود که به طلبه‌های فاضل زبان‌دان و آشنا به علوم روز احتیاج دارند. ما طلبه‌ها بیشتر با شیوه‌های سنّتی حوزه آشنا بودیم و باید با خیلی چیزها آشنا می‌شدیم.‌
مرحوم علاّمه‌ این فکر را می‌خواست اجرایی بکند. ایشان برای دوره سه ماه تعطیلی حوزه قم در تابستان ۱۰ نفر را انتخاب کردند که یکی از آنها من بودم. آقایان مهدوی‌‌کنی، امامی کاشانی و … هم بودند. در مدرسه سپهسالار (مدرسه عالی شهید مطهّری) اتاقهایی برای ما در نظر گرفتند که ما در آنجا ساکن شدیم. روزها می‌رفتیم مدرسه علوی درس می‌خواندیم.‌
یکی از اساتید این دوره، مرحوم روزبه بود که انصافاً شخصیت مؤثری بود. ما طلبه‌ها مبلغ و نویسنده بودیم؛ ولی ایشان حقیقتاً در ما تأثیر معنوی می‌گذاشت؛ هرچند بنا نداشت جداگانه ما را موعظه کند. اولین درسی که با ایشان شروع کردیم، فیزیولوژی بود. ایشان گردش خون را برای ما توضیح داد و عجیب است که من هنوز درس ایشان را همان طوری که ایشان درس داد یادم هست. آن درس برای ما خیلی شیرین بود. گاهی هم به آیات قرآن و احادیث استدلال می‌کرد. ما حقیقتاً از ایشان استفاده کردیم. بعداً ما ایشان را رها نکردیم و ایشان در مجلّه مکتب تشیع به ما کمک می‌کردند. مثلاً یک بار مقاله‌ای درباره گردش کربن در طبیعت نوشتند که مقاله باارزشی بود و استدلال‌های خیلی شیرین برای توحید داشت.‌
یکی دیگر از اساتید ما دکتر شهر تاش بود. ایشان استاد فیزیک ما بود. یکی از بحثهایی که برای ما گفت، بحث نور و طیفهای مختلف آن بود. ما را می‌برد کنار حوض حیاط و با آزمایش، مباحث را محسوس می‌کرد. ایشان استاد خیلی خوب و واقعاً باسوادی بود.‌استاد زبان ما سیدی بود(به نام هاشمی) که برای ما خیلی جالب بود. ما خیال می‌کردیم زبان بلدیم؛ چون مقداری خوانده بودیم؛ ولی ایشان به ما خیلی کمک کرد. زبان جزء درس‌های مهمّ ما بود.‌درس جغرافیا را آقای اخوان برای ما می‌گفت که آدم باسوادی بود. این دوره حدود سال ۱۳۳۷ بود.‌
دوستی ما با مرحوم علاّمه ادامه داشت و من به مدرسه علوی علاقه‌مند بودم و کارهای آن را خیلی می‌پسندیدم. بعضی بچّه‌های علوی با اینکه در مدرسه تشویق نمی‌شدند به مبارزه علیه رژیم شاه پیوستند.‌آقای علاّمه کار مدرسه را از سیاست جدا کرده بود و می‌دانست که اگر در آن وارد شود، نمی‌گذارند کار کند. دلیلش هم روشن بود. بعضی از آن بچّه‌ها جذب منافقین شدند که سرنوشت نهایی‌شان خوب نشد؛ ولی خیلی از فارغ‌التّحصیلان علوی الآن در کشور منشأ آثار زیادی هستند چون نوعاً وارد دانشگاه می‌شدند و خوب درس می‌خواندند. قبلاً دانشگاه‌های ما مذهبی نبود و جریان مذهبی، تازه داشت پا می‌گرفت. دانش‌آموزهایی که از مدرسه علوی وارد دانشگاه شدند، در دانشگاه تأثیر بسیار جدّی گذاشتند. شما با فارغ‌التّحصیل‌های خودتان مصاحبه کنید، ببینید چگونه تفکّرشان شکل گرفته است. قطعاً مدارس علوی در اینکه قشر تحصیل‌کرده کشور ما به مسائل انقلاب و مذهب توجّه بکنند تأثیرگذار بوده است. آثار این مدارس به صورت شجره‌ای در کلّ جامعه حضور دارد.‌
قبل از انقلاب، بخشی از ادبیات مبارزه، ادبیات مارکسیست‌ها بود. توده‌ای‌ها در این مورد کار کرده بودند و اصولاً در دنیا حتی در کشورهای غربی، مقالات مهمّ اجتماعی سیاسی را سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها می‌نوشتند و همان‌ها در ایران ترجمه می‌شد. ما در اواخر دوران مبارزه در زندان احساس کردیم که کمونیست‌ها خطری شده‌اند. منافقین هم که از اول بچه مسلمان بودند، بعد منحرف شدند. ما حسّاس شدیم و موضع ضدّمارکسیستی و ضدّ التقاط گرفتیم.
ما در زندان وقتی مقالات روزنامه‌ها را بررسی می‌کردیم، می‌دیدیم ادبیّات آنها مارکسیستی و تحلیل‌های آنها، تحلیل‌های ماتریالیسم تاریخی است نه تحلیل‌های الهی. در نتیجه، بچّه‌های مبارز به خصوص دانشجوها تحت تأثیر این تفکّر حتّی بعد از انقلاب هم تفکّر رادیکالی و چپ داشتند و می‌خواستند کشور به صورت متمرکز اداره شود و همه امور دست دولت باشد. بخش خصوصی در نظر آنها انگل بود. ما با آنها بحث‌های بسیار جدّی داشتیم.‌
در هر حال، در اوایل انقلاب، مدارس ملی و بعضی صنایع بزرگ را دولتی کردند. البته به این دلیل که کارخانه‌ها وام گرفته بودند. امام در این مسائل تجربه زیادی داشتند و می‌دانستند بایدچه کار بکنند. ایشان قانع شدند که نباید این مدارس دولتی بشوند و اقدام کردند. آن موقع این کار خیلی سخت بود؛ ولی باعث شد تعداد زیادی مدارس غیردولتی به وجود آید. این مدارس در بالا بردن سطح آموزش و تربیت بچّه‌ها سهم دارند و جامعه متقاضی سطح بالاتر علمی می‌شود.‌ان شاءالله بتوانید در این مدارس، هم در بُعد دینی و اخلاقی و تربیتی و هم در بُعد اجتماعی و هم در بُعد آموزشی که رسالت مهمّ شماست خدمت کنید.‌
ساده و بی ریا
آیت الله احمد مجتهدی تهرانی‌
ابتدای رفاقت ما با مرحوم آقای علامه از سال ۱۳۶۵ قمری بود. ما در قم طلبه بودیم. استاد ما حاج شیخ جواد خندق‌آبادی هم مباحثه‌ آقای علامه بود. آقای علامه قبل از این که به قم بیایند، در تهران منبر می‌رفتند. مرحوم آیت‌الله بروجردی که قم آمدند آقای علامه و آقای خندق‌آبادی برای استفاده از درس ایشان به قم آمدند. آقاآشیخ جواد خندق‌آبادی کسی بود که مرحوم آقای بروجردی به او خیلی نظر داشت؛ نه فقط استاد بود بلکه از اولیا و اهل تهجد و اهل حال بود. آقای علامه سلیقه‌ خاصی داشت و با هرکسی رفیق و هم مباحثه نمی‌شد؛ فقط با ایشان بود. با ما هم سلام و علیک داشت.
قرآن می‌گوید: رسول خدا(ص) به امیرالمؤمنین(ع) فرمودند:
من فکر می‌کنم امامت جماعت شغل نیست مگر در کنار آن تربیت یا تدریس یا تألیف و تصنیف باشد. در قدیم علمایی بودند که مردم را تربیت می‌کردند، مثل حاج سید مهدی قوام، مرحوم شاه‌آبادی، حاج آقا یحیی سجادی، آقای سرخه‌ای، آقای برهان و حاج مقدس٫ روحانی باید شغلش انذار باشد. آقای علامه به این آیه عمل کرد. در قم هم که بود رساله‌ی توضیح‌المسائل را نوشت. مردم رساله‌های قدیم را نمی‌فهمیدند. مثلاً نوشته بود یکی از مطهرات ازاله عین نجاست از بدن حیوان صامت است. آقای علامه این را تبدیل کردند به برطرف شدن عین نجاست از بدن حیوانات. خلاصه ایشان با نوشتن توضیح‌المسائل خدمت بزرگی کردند.‌
خدمت دیگر ایشان تأسیس مدرسه‌ علوی بود که جوانهای زیادی را تربیت کردند. ابتدا هم که از قم آمده بودند ونک، مرا دعوت کردند هفته‌ای یک شب در باغ نو حاج محمود زاهدی برای جوانها مسأله و حدیث بگویم. خود ایشان هم می‌نشستند. برای من تشک انداخته بودند؛ ولی من کنار ایشان روی زمین نشستم. ایشان از این کار خوشش آمد.
مرحوم حاج میرزا باقر پدر آقای علامه قرآن می‌خواند، بعد من صحبت می‌کردم. بعضی شبها ماشین بود من به تهران برمی‌گشتم ؛ولی بعضی شبها که ماشین نبود، منزل آن مرحوم استراحت می‌کردم.‌آمیرزا محمد باقر برای من نقل کرد که یکی از دوستانش پسرش را اروپا فرستاده بود. وقتی پسرش برگشته بود، آن فرد گفته بود: آمیرزا محمدباقر، خوش به حالت پسرهای تو خوب هستند، جلوی تو راه نمی‌روند. آقای علامه هیچ وقت جلوی پدرش راه نمی‌رفت. وقتی هم می‌خواست بلندشود یا بنشیند، اجازه می‌گرفت؛ ولی پسر من اروپا رفته و حالا که برگشته، اگر کسی از او بپرسد: این شخص کیست؟ می‌گوید: نوکرمان است و عارش می‌شود که بگوید: پدرم است!
آقای علامه خیلی مقید به تربیت بود و شغلش از اول هدایت و نصیحت مردم بود خصوصاً جوانها. گاهی هم مسائل بهداشتی را تذکر می‌داد. تابستانی شهرستانک بودیم. ایشان برای من نان سنگک آورد و فرمود: نان سنگکِ بیات از نان لواشی که تازه از تنور درآمده بهتر است. خودش هم خیلی بی‌ریا می‌رفت و خرید می‌کرد. پیاده‌روی هم زیاد می‌کرد و سلامت ایشان هم به خاطر پیاده‌روی بود و با اینکه از من بزرگتر بود، اما از من تندتر و محکم‌تر راه می‌رفت.

code

نسخه مناسب چاپ