ملک الشعراء بهار به قلم دکتر مهرداد بهار -۴
بهار ادب
 

مجلس چهارم را با سخت‌ترین و بدقیافه‌ترین وضع‌ها گذرانیدم. از بدو افتتاح مجلس پنجم، اوضاع دیگرگون شد،‌تا عاقبت من از روزنامه‌نویسی دست برداشتم. پیش‌بینی‌هایی که چند سال دربارة آنها قلم و چانه زده بودم، یعنی مضرات هرج و مرج فکری و ضعیف کردن رجال مملکت و دولت مرکزی، آن روز بروز کرد.
مردی قوی با قوای کامل و وسایل خارجی و داخلی بر اوضاع کشور و بر آزادی و مجلس و بر جان و مال همه مسلط شد، و یکباره دیدیم که حکومت مقتدر مرکزی، که در آرزویش بودیم، به قدری دیر آمد که قدرتی در مرکز به وجود آمده و بر حکومت و شاه و کشور مسلط گردیده است.
تصور کنید، مردی که تا دیروز به آزادی ایجاد حکومت مقتدر مرکزی با هر کس که احتمال مقدرتی در او می‌رفت، همداستانی کرده بود، اینک می‌بایست با مقتدرترین حکومت‌ها مخالفت کند، چه وی را خطرناک می‌دید. حیات سیاسی من در این مرحله تقریباً به کوچة بن‌بست رسیده بود… همه کس و همة دسته‌ها خسته شده بودند و تنها سردار سپه بود که خستگی نمی‌دانست. آمد و آمد و همه چیز را در زیر بالهای قدرت خود قدرتی که نسبت به آزادی و مشروطه و مطبوعات چندان خوش‌بین نبود، فرو گرفت.
من، در بادی امر، به این مرد فعال نزدیک بودم و نظر به آن که تشنه حکومت مقتدر مرکزی بودم و از منفی‌بافی نیز خوشم نمی‌آمد، میل داشتم به این مرد خدمت کنم. در این زمان، پرده‌ه‌هایی بالا رفت و نقشهایی بازی شد که کاملاً استادانه و با فکر و تعقل و عادی رجال مملکت ما متغایر بود، و داستان جمهوری یکی از آن پرده‌ها محسوب می‌شد…
مجلس پنجم باز شد، شاه فرار کرد، سردار سپه فرمانروای مملکت گردید. شهربانی، قشون، امنیه، حکام و دسته‌های سیاسی و مجلس همه در دست او مانند موم بودند؛ ولی افکار عامه و سواد جماعت و اغلب محافظه‌کاران و خانواده‌های قدیم و رجال بزرگ، و معدودی هم آزادی‌خواه و تربیت شده و متجدد، باقی ماندند و با نفوذ و قدرتی که مانند طوفان سهمگین غرش‌کنان به در و دیوار و سنگ و چوب و دشت و کوه می‌خورد و پیش می‌آمد، دم از مخالفت زدند و در نبرد نخستین پیروزی یافتند. من هم که در این مجلس از ترشیز نمایندگی داشتم، با مخالفان جمهوری همراه بود. سرانجام، سردار سپه پیروز شد، نه با برقراری جمهوری، بلکه با تغییر سلطنت. شاه نو آمد و بساط خاندان کهن برچیده شد…
مجلس ششم باز شد. انتخابات تهران و حومه بالنسبه آزاد بود و رفقای ما غالباً انتخاب شدند و من هم از تهران انتخاب شدم. در این مجلس پرده دیکتاتوری علنی‌تر و بدون روپوش بالا رفت و قدرت شاه نو با اقلیتی ضعیف، ولی وطن‌پرست، برابر افتاد.
ما دوره ششم را به پایان بردیم و در دوره بعد لایق آن نبودیم که دیگر باره قدم به مجلس شورای ملی بگذاریم، و چند تنی هم از رفقای ما که در دوره هفتم انتخاب شدند، از وکالت استعفا دادند و در خانه نشستند…، و حیات سیاسی من که به خلاف روح‌ شاعرانه و نقیض حالات طبیعی و شخصیت واقعی من بود، پایان یافت.»
هنگامی که بهار در سال ۱۳۰۷ شمسی به انزوای سیاسی و خانه‌نشینی کشانده شد، به ادبیات روی آورد و دنبال مطالعات گذشته را گرفت. «در سال بعد، وزارت فرهنگ مرا به تدریس تاریخ ادبیات پارسی در مدرسه دارالمعلمین عالی، که شامل دوره لیسانس در آن زمان بود، دعوت کرد. مدت یک سال در آن مدرسه که به فاضل‌ترین جوانان آن عصر محفوف و مایه امید و قوت قلب هر معلم بود، در ادبیات پیش از اسلام درس گفتم و به پاداش این زحمت، در پایان همان سال تحصیلی، به علت بی‌مهری دیرینه، به زندان افتادم!
از آن پس، چون دریافتم که هنوز مورد نظر و تحت مراقبت دژخیمان شهربانی هستم، بهتر آن دانستم که از خانه بیرون نیایم و در به روی خویش و بیگانه فرو بندم و از کارهایی که مستلزم معاشرت و گفت و شنود است. شانه خالی نمایم؛ بنابراین منظور، و نظر به رفتاری که عوانان در موارد مختلف، حتی در کلاس درس، یا در اتاق‌های امتحان نهایی و غیره، از خود بروز می‌دادند و همه جا مانند رقیبٌ عتید با لباس رسمی و غیررسمی مراقب من می‌بودند و احیاناً وزیر فرهنگ وقت، مرحوم یحیی خان اعتمادالدوله، طاب ثراه را مورد عتاب و خطاب و تهدید قرار می‌دادند که چرا مرا در خدمات فرهنگی دعوت کرده است، در عزلت‌گزینی مصمم شدم.
وزیر بزرگوار که بر ضیق معیشت من و امثال من وقوفی کامل داشت، پیشنهاد کرد که در خانه کارهایی برای وزارت فرهنگ انجام دهم و یکی از آن کارها مراقبت در تصحیح و تنظیم کتب ابتدایی بود که از یادگارهای بزرگ آن مرحوم است. خدمت دیگری که رجوع کرد، تصحیح و تحشیة کتب نفیس فارسی قدیم بود که یا نسخة آنها نایاب و یا نسخی ممسوخ و مغلوط در دست بود.
نخسین (آنها) کتاب گرانبهای «تاریخ سیستان» بود که یگانه نسخة قدیمی آن در نوبت این حقیر قرار داشت و سر دنیس راس می‌خواست به قیمت گزاف از من خریداری کند. من به وزیر فرهنگ پیشنهاد کردم که میل دارم این کتاب گرانبها و نایاب را آراسته و اصلاح شده در دسترس اهل فضل بگذارم. در مدت شش ماه با چنان شوق و شوری که تنها کار عاشقان، یا دیوانگان، است، با مرور به صدها و هزارها سند و ورق پراکنده، [کتاب را] به صورتی که اکنون دیده می‌شود، با نبودن نسخة دیگری، تنها با کلید حدس و قیاس تتبع و فکر و تدرب بیرون آوردم و با بهترین طرز به حلیة طبع آراسته شد.
بر همین منوال، تاریخ «مجمل التواریخ و القصص» را که هم منحصر به فرد و هم آب افتاده و ضایع شده بود، به تصحیح و تحشیة دقیق بیاراستم و به حلیة طبع درآمد. کتب مهم دیگر، چون تاریخ کبیر بلعمی و جوامع‌الحکایات عوفی و التقاطات از جوامع الحکایات مذکور، در کنف عزلت و سعی و ترک و تجرید و کسب فیوضات ربانی، بر همان منوال آراسته و پیراسته و قابل طبع و نشر گردید و در اختیار آن وزارت گذارده شد.
چون حق زحمتی که می‌دادند، در آن اوقاف بسیار ناچیز بود و من دسترسی به ممر معاش دیگر نداشتم، کتب خود را قسمتی در دکه‌ای نهادم و شرکتی در بیع و شرای کتب، به نام کتابخانة دانشکده، تشکیل داده شد. نخست دیوان شعر خود را به مطبعه دادم و نیمی از آن به چاپ رسید. اگر با ارزانی کاغذ و سعی جوانی آن کتاب طبع شده بود، زندگانی من به راه می‌افتاد و سرمایة بزرگی برای کتابخانة مزبور و منافع کافی برای من در بر می‌داشت.
مردمی که جز حسد و خبث طینت هنری ندارند، به شاه پهلوی گزارش دادند که بهار کتاب خود را در نهان به چاپ می‌رساند و چیزها در آن گفته و نهفته است که منافی مصلحت شاهانه است. بدین وسیلت و حیلت مرا در فشار سانسور شهربانی و در معرض آزار روحی و فوت وقت و فساد اشعار قرار دادند و آن قسمت را که طبع شده بود نیز بدون دلیل و بر این مدعا که بی‌اجازت به طبع رسیده است، توقیف کردند. چیزی نگذشت که بی‌هیچ سببی، صبح نوروز ۱۳۱۲ مرا به زندان بردند و مدت پنج ماه در زندان نگاه داشتند و از آن پس یکسر به اصفهان فرستادند و یک سال نیز در آن بلدة شریف با بدترین اوضاع و در عین تهیدستی به سر بردم و کتابخانه و شرکت بر هم خورد و سرمایه بر باد رفت و قسمتی از کتب نیز از بین رفت و مترصدین بازار آشفته آن را بردند و نوش جان کردند!
من در اصفهان بودم که قانون دانشگاه و رتبة استادی به تصویب رسید و ملاک استادی همانا سوابق معلومات و نوشتن رساله و بالاخص پیشة معلمی در مدارس عالی در سال ۱۳۱۲، یعنی همان سال که من در نفی به سر می‌بردم، تعیین شد که گویی عمدی در این معنی نهفته بودند، یا گناه بخت من بود!
بالجمله، در مدت یک سال دربه‌دری، رسالتی دایر بر شرح حال فردوسی و تحقیقات و تتبعات داناپسند از روی خود شهنامة استاد تألیف کردم که در مجلة باختر و هم جداگانه به چاپ رسید و آن در زمانی بود که دولت عزم برپا داشتن «هزارة فردوسی» کرد و انجمن حفظ آثار ملی با نشر بلیت بخت‌آزمایی آن را اعلام داشت و دانایان از هر کشور و هر طرف به ایران دعوت شدند. محمدعلی فروغی که مقام ریاست وزیران داشت، با دیگر دوستان پایمردی کردند و مرا برای شرکت در جشن هزاره استاد به تهران بازآوردند و…

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ